معجزه امام معصوم(!)(۳)

شعاع رحمت الهی بر گور سرد وخاموش کربلائی عبدالرزاق بتابد که پیش آمد وبا دستش اشاره ای به اطاق عقب صفّه کرد وبا صدای خسته اش نالید که(توی آن سوراخ زندانی شده اند،  متولیها کار را از دست پدر ومادر بچه گرفته اند  ودایه مهربانتر از مادرند) سید با شنیدن این جمله پایش را بلند کرد وبر سکوی جلو صفه نهاد ومن بی اختیار چشمم به ملکی دهان گشاده صد وصله اش افتاد که با همه وصله کاریها از پوشاندن شست پای اوعاجز آمده بود. لحظه ای بعد که پای دیگری سیّد بلند شد وبر سکو قرار گرفت ذهن کودکانه من متوجه تقارن هماهنگ ملکی ها شد. سیّد بالا آمد ودرحالیکه نهیبی به جماعت نورسیده در صفّه نشسته می زد وازآنان می خواست که به شیونهای خود خاتمه دهند به طرف من آمد ودستش را دراز کرد ودست مرا که محو تماشای وصله های آستینش شده بود،  گرفت وبا یک تکان از دامن خاله هاجر بیرون کشید وبی آنکه به اعتراض مشتاقان وقعی نهد، به طرف اطاقک ته صفه برد وچند نفری را که توی اطاق دور پدر ومادرم را گرفته بودند بیرون راند ودر رابست وکفشهایش را در آورد ورودی کرد که(آمیرزا، مردم چه می گویند، قضیه چیست؟).

وپدرم که در بیست وچهار ساعت اخیر مهر خاموشی بر لب نهاده وبا نگاهی حیرت زده اش تماشاگر صحنه شده واز اینکه نقشه اش برای عزیمت سحرگاهی به سوی شهر با ممانعت متولیان بنده نقش بر آب شده بود دلگیر می نمود، آهی کشید که (چه عرض کنم آسیّد مصطفی، مردم دیوانه شده اند  واین بچه را هم دیوانه کرده اند، از دیشب تا حالا یک نفسه کارش گریه است. دیشب که هجوم مردم را دیدم تصمیم گرفتم نزدیکیهای سحر اهل وعیال را بردارم وبر گردم سرِ خانه وزندگیمان، به صفر چاروادار هم خبر داده بودم که آمده باشد، اما نمی دانم این سید تومیدونی واین کل میرزا نخود بریز واز همه بدتر آن ملاتوتی از کجا خبر شدند، آمدند وجلوم را گرفتند که چرا مناع الخیر شده ای مگر دین ایمانت کجا رفته) سید ابروان انبوهش را تکانی داد وچینهای افقی پیشانیش را درهم کشید ونگاه نافذ پرسشگرش را در چشمان من دوخت که (خوب، میرزَو([۱]) گوساله سامری شده ای؟ بگو ببینم چرا دیشب گریه کردی؟). ومن که برای نخستین بار با چنین سئوالی وچونان سئوالگری مواجه شده بودم، زدم زیر گریه که (گلگلوم شکسته بود، می ترسیدم مادرم کتکم بزند، بخدا خودش شکسته بود، من نشکسته بودمش). با شنیدن اعتراف بی شیله  وپیله من چینهای پیشانی سید تغیر جا داد  وبر گونه هالی محاسن پوشش نشست ویک ردیف دندان زرد  وسیاه تصفیه نیمه از لای لبان داغمه بسته اش نمایان گشت ودر حالی که دستی بر سر من می کشید خنده ای تحویل پدرم داد که تازه آه راحتی کشیده وبه دیوار پشت سرش تکیه داده بود.

لحظه ای طولانی سکوتی سنگین بر قرار شد. سپس، سیّد از جایش برخاست، جلو صفّه آمد وکلاه چرکین لبه اش را برداشت، عبای خاک آلودش را تکانی داد وشال سیاه دور کمرش را باز کرد وبی هیچ نظم ودقتی دور سرش پیچید  ودست مرا گرفت وبه طرف حرم برد. روی صفّه جلو حرم ایستاد وبه جماعتی که بار دیگر با دیدن من هجوم آورده ومی کوشیدند با لمس سر وگوشم دستشان را تبرک کنند نهیبی زد که (بروید عقب صلواتی ختم کنید) جمعیـت عقب نشست وبانگ همانگ صلوات در فضای زیارتگاه پیچید.

سید بی هیچ خطبه ای ومقدمه ای صدایش را بلند کرد که (آهای مردم، خوب گوشهایتان را وا کنید، به جدّم قسم خیلی خرید). همهمه ای در میان خلق پیچید واز گوشه  وکنار وصحن زیارتگاه زمزمه های اعتراض در کار برخاستن بود که سیّد با نعره ای سیطره رخنه ناپذیر خود را بر جمعیت ـ ثابت کرد ودر حالیکه با دست پینه بسته اش به طرف من اشاره می کرد، بر قدرت صدایش افزود که (بله، خرید وخیلی خیلی هم خرید. جای آزر بت تراش وسامری گوساله ساز خالی که بیایند واز شما سواری بگیرند. طفل معصومی را یک شبانه روز است منتر کرده اید واز تفریح  وبازی بازش داشته اید، به بهانه اینکه پر یشب گریه کرده است، کاری که همه بچه ها در این سن وسال می کنند  وباید بکنند، حیف عقلش نمی رسد تا حسابی سوار سرتان بشود واز گرده لاغرتان سواری بکشد، شما دیدید بچه ای گریه می کند، یک نفرتان عقلش نرسید که برود جلو وبپرسد: پسر جان چرا گریه می کنی؟. او را در بغل گرفتید وحلوا حلوا کردید وهزار ویک کشف وکرامت برایش قائل شدید، ودر این میان سه چهار نفر کلاّش حقه بازهم به اسم متولّی پیدا شدند وپدر ومادر بچه را کنار زدند وبه قضیه ای بدان سادگی چنان شاخ وبرگی دادند که نصف روزه خبرش به سعید آباد([۲])رسید ومردم کار وزندگیشان را ول کردند ومثل سیل به طرف زیارتگاه سرازیر شدند. خوب،حالا خوب گوشهایتان را باز کنید تا بفهمید علت گریه طفلک چه بوده) ودر حالیکه با دست زمختش بازوی نیمه عریان مرا گرفته بود، روبه من کرد (میرزو، به این جماعت بگو که دیشب چرا گریه کردی) من هاج  وواج  ووحشت زده در آستانه به هق هق افتادن بودم که نهیب سید تکانم داد! با شنیدن دستور مکررش در حالیکه با پشت دست چشمان به رطوبت نشسته ام را پاک می کردم وبا زبان از لای لب بیرون زده آب دماغ سرازیرشده ام را لیس می زدم، سکسکه کنان وهق هق زنان گفتم (گلگلو) نهیب خشم آلود سید اوج گرفت که بلند تر بگو تاهمه بشنوند، گلگلوت چی شده بود؟

شاید چهار پنج دقیقه تلف شد تا عبارتی چند کلمه ای ازلای لبان من بیرون کشیده شود وخلایق پی برند که گریه دیشب من نه ربطی به امامزاده علی داشته ونه بر اثر ظهور جمال امام رضا بوده، بلکه همه اش به علت در رفتن چرخ گلگلو بوده است وترس از بارخواست مادر وضربه های بیرحمانه نی قلیان سیم پیچش.

هنوزاعترافم تمام نشده بود که نگاه محبت از چشمان مردم زایل گشت وبجایش چشم غره های غضب نشست  وخندههای تمسخر. زمزمه های اعتراض وانکاری در حال بر خاستن بود ویکی دونفری از گوشه وکنار صدایشان را بلند کرده بودند، اما سیّد از کسانی نبود که در مواردی چنین حساس میدان را به مدّعیان واگذارد.

با دیدن زمینه ای آماده شروع به بهره گیری کرد که:

حالا گوشهایتـان را خوب باز کنید تا بگویم چرا عیسای مریدبان خواب نما شد وچرا به این سرعت خوابش در شهر پیچید  وچرا دو سه تا از همکارهای بدبخت من که خرجشان زیاد است وهمت کار کردن واز دسترنج خود نان خوردن از وجودشان رفته، به این شایعه دامن زدند وشما مردم بیکار سیرجان را به اینجا کشاندند).

ودر حالیکه دستش را به طرف مزرعه سرسبز قبطیه دراز کرده بود، به سخنش ادامه داد:

ـ(همه حقّه ها زیرسر صحرای قبطیه است وهندوانه کاری بی حساب وکتابش. اگر امسال مستأجر قبطیه هندوانه نکاشته بود ومحصولش به این فراوانی نبود  وبا کمبود الاغ برای حمل هندوانه ها به شهر مواجه نمی شد، محال بود عیسای مریدبان خواب نما بشود ومحال بود ملاتوتی به تأییدش برخیزد ومحال بود جمعیتی به این زیادی شهر وخانه  وزندگی وکار وکاسبی شان را رها کنند ویکباره به طرف زیارتگاه هجوم بیاورند وهندوانه را ازقرار یک من یک قران سر خیارستانش بخرند، همان هندوانه ای که باری پنج قران کرایه بر می داشت تا به شهر برسد ویک من ده شاهی بفروشند. بله، معجزه شده است اما نه برای شما بدبختهای خدا زده، هرمعجزه ای که هست برای اربابهای قبطیه است. برای ما فقیر بیچاره ها خبری نیست).

سید با استفاده از سکوتی ناگهانی که برصحن لبریز از جمعیت سایه افکنده بود، آهی کشید وبا لحن در آلود ناله مانندی گفت:

ـ ( من سیّد اولاد پیغمبر با شصت وچهار پنج سال سنم باید بیایم وتوی این آفتاب داغ از کله سحر تاتنگ غروب بیل بزنم وخربار کنم وخاک کشی کنم وبابت خرجی خودم  ودو تا خرم شش قران مزد بگیرم واربابهای قبطیه با یک بار هندوانه ای که در خانه ملاتوتی فرستادند ودو تا بار گندمی که به عیسای مریدبان دادند باید از برکت حماقت شما مردم روزی صدتومان در آمد خالص خلّص داشته باشند)!

وبار دیگر صدایش اوج گرفت وتبدیل به فریاد شد که:

ـ( آهای مردم! معجزه مخصوص پیغمبر خدا بود ودوازده امام، بس والسلام، هر کس دیگر که پیدا شود وادعای معجزه بکند،  اگر می خواهید راحت زندگی کنید، صدایش را خفه کنید. امروز اگرمعجزه ای باشد توی دستهای پینه بسته من وشماست).

سیّد با ادای این عبارت مکثی کرد وبار دیگر آهی کشید ودستش به طرف دامن وصله دار قبای کرباسیش رفت تا دانه های درشت عرق را که بر شقیقه هایش نشسته وقطره اشک راکه از گوشه چشمانش به آب شیب رخسار غلطیده  ودرحال سرازیر شدن بود، پاک کند که ناگهان از آن گوشه صحن زیارتگاه صدای آشنائی برخاست:

ـ(چه می گوئی سید جد به کمر زده، یعنی امامزاده علی معجزه نمی کند؟ مرتدّ فطری، تو از سگ نجس تری). واین ملاتوتی خودمان بود که به شیوه همیشگی جوش حسینی اش گرفته ودر حالی که شال سبز دور کمرش را گوشده  وبر دوش افکنده بود، کف ریزان واشتلم کنان پیش می آمد وتوی سرِ خودش می زد وخطاب به جمعیت حیرت زده می گفت:

ـ( آهای مردم، آهای ایهاالناس! چرا ماست توی دهنتان مایه زده اند، چرا نمی ریزید این ناسید جد به کمر زده را تکه تکه کنید، روز قیامت، روز پنچاه هزار سال، سر پل صراط جواب فاطمه زهرا را چه می دهید، جواب این بزرگواری راکه اینجا خوابیده است ودر حضورش کفر کافریم می گویند چه می دهین؟)

ملاتوتی جلو می آید وکف می ریخت وبا نگاه یاری طلبش از مردم استمداد می کرد، اما مردم همچنان ساکت مانده بودند ومردّد، که صدای سید تومیدونی از گوشه صفّه دیگری در فضا پیچید که:

ـ(ایها الناس! آهای ملت بی غیرت سیر جون! این ناسید خدا نشناس

داره کفر کافرین میگه وشما  واستادین نگاهش می کنین؟ این سید هرهری مذهب سگ بابی منکر معجزه شده، میگه پیر وپیغمبر نیست، ابلفرض للعباسی نیست، خدائی نیست، قرآنی نیست، آنوقت شما مثل برّه سر تونه انداختین پائین؟ میگه امام رضا به دیدن امامزاده علی نیامده).

ودر حالیکه کف می ریخت رویش را به طرف سید کرد ونعره زد که ( سید به کمر زده! چطور من با این پالنگم،  تو با آن قوز نکبت هفت منی ات می تونیم به زیارت امامزاده علی بیاییم وامام رضا، پسر موسی بن جعفر، ضامن آهو نمی تونه از مشهد تا سیرجون بیایه؟ ای لعنت خدا به همان شیری که خوردی، با شمر وسنان بن جوشن محشور بشی مردکه هرهر مذهب؛ طفل معصوم نظر کرده امام رضا را بردی توی اطاق وحرف توی دهنش گذاشتی که جدّت به کمرت بزنه).

ظاهراً شیوه استدلال سید تومیدونی در حال اثر گذاشتن بود وجمعیت حیرت زده در آستانه خروشیدن که بار دیگر صدای خسته سید در صحن زیارتگاه پیچید که:

ـ(مردم، امام رضا از پسر عمویش جدا نشده که بخواهند به دیدنش برود،  این دید وبازدیدها مخصوص ما مردم حسابگر است”چه نسبت خاک را با عالم پاک!”).

وسپس در حالیکه نگاهش را به طرف زاویه ای از صحن زیارتگاه متوجه کرده بود فریاد زد:

ـ( مشدی ابوتراب! به جده ام فاطمه زهرا فردای قیامت سر پل صراط دامنت را می گیرم اگر آنچه پریشب برای من تعریف کردی برای این فلک زده های خوش باور تعریف نکنی. بگو، بله، برای اینها بگو که چطور شب قبل از خواب نما شدن عیسی مریدبان اربابت به سراغش فرستاده بود، بگو چطوری با دوتا بار گندم این مرد بدبخت خسرالدنیا والآخره را فریب دادی  وخوابنمایش کردی، بگو اگر این سیل جمعیت از شهر راه نمی افتادند وبه زیارت نمی آمدند خروارها هندوانه اربابت روی زمین می ماند ومی پوسید، بگو چرا اربابت دو روز پیش از خوابنما شدن مشدی عیسی به رعیتهایش دستور داده بود هندوانه ها را به شهر نفرستند وبیاورند جلوزیارتگاه خرمن کنند).

کلام سید ادامه داشت ومشدی ابوتراب چون گنه کاران سرش را پائین انداخته بود که ازدم دروازه زیارتگاه صدای عیسای مریدبان سرهای خلایق را به چرخش واداشت. بله این مشدی عیسی بود که اشک می ریخت وفریاد می رد که (مردم! حق با آسیّد مصطفی است ای مرده شور دو تا بار گندم ارباب را ببرد که باعث شد من دین وایمانم را بفروشم. مردم به آبروی همین بزرگواری که آنجا،  توی حرم خوابیده قسم که قصه خوابنمان شدن من از سر تا پایش دروغ بود،  من طاقت صحرای محشر وفردای قیامت ندارم گولتان زده ام همینجا بریزید  وتکه تکه ام کنید).

اما مردم کج سلیقه بجای  مجازات عیسای دروغگو، بی هیچ تحریک واشاره ای، دو دسته شدند، دسته ای به طرف هندوانه های بر زمین خرمن شده هجوم بردند، ودسته ای چون سیل بلا به سمت صحرای سرسبز قبطیه سرازیر گشتند. هنوز سایه های سنگین شب، آفاق دشت گسترده را نپوشانده بود که اثری نه از توده های هندوانه باقی بود ونه از خیارستان صد هکتاری قبطیه.

 

(([۱] ـ میرزو بروزن بی جو(یعنی اسبی که توی آخورش جو ندارد؛ این هم صنعت ایجا ) ترکیبی است از میرزا + و(علامت تحلیل یا تصغیر، که هنگام خطاب بر وزن نو تلفظ می شود) این هم افادت دستوری تا نگویند نوشته های سعیدی عوامانه است وتهی از نکات بدیعه تحقیقی!

([۲]) سعید آباد اسم قصبه مرکزی شهرستان سیرجان است ومسقط الرأس بنده، به عبارت دیگر ارادتمند شماسعید آبادی ام، تاکور…

مقاله پیشنهادی

فرقه شیعه (۳)

اکنون مناسب می­بینم سخنان سیوطی در مورد مهدی مغربی را ذکر کنم. او می­گوید: «مهدی …