فاطمه دختر خطّاب رضی الله عنها

بسم الرحمن الرحیم

فاطمه دختر خطّاب رضی الله عنها

فاطمه دختر خطّاب که به دست مبارک برادرش عمربن الخطّاب مسلمان شد. فاطمه دخترخطّاب یکی ازبهترین زن دراسلام بود که باحکمت خود جلو بزرگترین دشمنان خدا ودین که قوم قریش بود ایستادگی کرددرمیان اقوام قوم قریش شدیدترین دشمن اسلام بودند وازجورظلم وستم آنها مسلمانی درامان نبودولی فاطمه که زنی شجاع بوددر برابر آنها اسلام خود را آشکارنمود. فاطمه بنت خطاب رضی الله عنها درخانه پدرخود خطاب بن نفیل الخطاب بزرگ شده ودرمیان قوم خود یعنی قریش دارای قدرومنزلت بسیاری بود اوزنی با عزت ، بااخلاق وباشخصیت بود. فاطمه رضی الله عنها ازدواج کردبا سعیدبن یزید بن عمره بن نفیل . زندگی بسیار آرام وباسعادت باشوهرخودداشت به همسرخودبسیاراحترام قایل بودواورابی نهایت دوست می داشت. فاطمه زنی عاقل ،دانا وخوشرو وشجاعی بودکه وقتی نورایمان به قلبش جا گرفت صادقتروقوی ترازاوزنی نبود هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و سلم اورابه دین مبین اسلام دعوت نمودند بدون چون وچراباتمام وجود پذیرفتند چون می دانست که ازتاریکی وظلم سیاهی به روشنایی ونورقدم برمی دارد. فاطمه ازمسلمانان اوایل بود. فاطمه رضی الله عنها هنگامی اسلام آوردکه شوهرش اسلام آورده بودبه دست صحابی جلیل به اسم خباب بن الارت رضی الله عنه خباب بن الارت همسرفاطمه رانزد رسول الله صلی الله علیه و سلم بردندومسلمان شد شهادت به خداورسول خداآورد موقعی که سعیدهمسرفاطمه به خانه آمد برای فاطمه تعریف کرد که چه طورایمان واسلام آورده ومسلمان شد. فاطمه وقتی حرفهای همسرش شنید با جان ودل نزد رسول الله صلی الله علیه و سلم رفت وایمان آورد وبه دین حق پیوست. فاطمه دختر خطاب بعدازحضرت خدیجه کبری وام الفضل زن عباس ابن عبدالمطلب واسماء دخترابوبکرچهارمین نفراززنان بودکه اسلام آورده اند”رضی الله عنهما أجمعین” مشرکین قزیش همینکه باخبر می شدند که یک نفرایمان آورده ووارددین اسلام شده آنقدرآزارواذّیت به آنها می رساندند که ازشدت رنج ودردآن شبیه روغن خوش زدن درروی آتش بود. ولی باآن همه آزارواذیت وقتی نورایمان به قلب آنها جا می گرفت ومسلمان می شدند وبه دین اسلام وبه خداو رسول الله صلی الله علیه و سلم ایمان می آوردندوبا تمام قوا مقاومت می کردندوبا آن همه شکنجه ازایمان راسخ خود ازاسلام برنمی گشتند به همین خاطربعضی ازمسلمانان اوایل ازجورستم وآزارواذیت مشرکان اسلام خودرا پنهان می کردند درمیان مشرکان مکّه عمرهنوزاسلام نیاورده بودواودشمن سرسخت دین اسلام بود. خواهرش فاطمه می دانست که اگربرادرش عمربداند او وارد دین اسلام شده اوراآزارواذیت می رساند واسلام خودراپنهان نگه داشته بودولیکن بوی اسلام وقدرت ایمان مثل بوی مشک وعنبرهمه جا را پر کرده بود و پنهان نگه داشتن ایمان واسلام بسیار مشکل بود. یکی ازروزها عمربه خانه ” أرقم بن أبی أرقم ” رفت به قصد کشتن رسول الله صلی الله علیه و سلم. عمربسیار خشمگین وعصبانی تا آن لحظه دشمن اسلام بود دربین راه بامردی ازطایفه بنی زهره برخورد. مرد به عمر گفت کجا می روی برای چه اینقدرعصبانی هستی چه شده شمشیر به دست داری . عمرگفت می روم محمد رابکشم که بی احترامی می کند به دین ما وبه خدایان ناسزا می گوید وآن مردگفت چقدر مغرور هستی با این وضع نمی دانی چه می گویی وچه می کنی . برو ببین اهل خانه ات چه می کنند آنها به دین جدید گرویده اند درحالی که تو قصد قتل محمد الله صلی الله علیه و سلم داری عمر با عصبانیت گفت مگر کدام یک ازاهل خانه من ایمان آورده اند. آن مرد گفت خواهرت فاطمه وشوهرش به دین محمد وارد شده اند. عمر گفت به بدترین وجه آنها را می کشم عمر باشتاب همچنان درنده ای وحشتناک وارد خانه خواهرش شد صدایی شنید ولی نمی دانست این صدا از کجا وازچیست دراین اثناء فاطمه درون اطاق برای خباب بن الارت سوره ” طه ” می خواند همینکه صدای عمر شنیدند خباب پشت پرده پنهان شد. فاطمه ورقه ای ازقرآن که دردست داشت زیر دامنش پنهان کرد. عمروارد اطاق شد وگفت این چه صدایی بود که من شنیدم چه می خواندید اصلاً شماها چه می کنید فاطمه وشوهرش گفتند چیزی نبود که تو بشنوی . عمر گفت بله شنیدم وهمچنان شنیده ام تابع دین محمد شده اید سعید گفت بله تو فکرمی کنی غیرازدین تودینی دیگر نیست. عمر وحشتناک روی سعید شوهر خواهرش افتاد برای زدن. فاطمه آمد که ازشوهرش دفاع کند عمر مشت محکمی به صورتش زد که لز شدت درد خون از صورتش جاری شد. فاطمه گفت ای برادر مابه دین حق پیوسته ایم که دین دیگری بهترازاسلام حق نیست ما ایمان به خدا ودین رسول خدا آورده ایم. عمر بادیدن جاری شدن خون ازصورت خواهرش به خودآمدوگفت آن ورقه ای که دردست داری چیست نشانم ده خواهرش گفت می ترسم پاره کنی . عمر قسم یادکردو گفت پاره نمی کنم می خوانم وپس می دهم. فاطمه دردل گفت شاید اسلام بیاورد گفت تومسلمان نشده ای وبدنت نجس است بایدوضو بگیری وغسل به خود دهی چون کلام خدا فقط طاهرین به دست می گیرند باید بدنت راطاهرکنی . عمر رفت خودراغسل داد بدن را طاهر کرد ووضو گرفت وآن ورقه ای که قرآن رویش نوشته بودعمربرداشت وخواند، گفت به به بهترین کلام وبهترین حرف، همچون چیزی تابه حال نشنیده بودم.
درهمین لحظه خباب ازجایی که پنهان شده بود بیرون آمدوگفت ای عمرفکر می کنم خداوند خواسته دین محمد و دعوت محمد رابپذیری. چون من دیروزازمحمد شنیدم که دعاء می کرد ومی گفت خدایا اسلام راعزّت ببخش به عمرین. عمرگفت ای خباب محمد کجاست؟ خباب بی درنگ باعمررفتند خانه ” أرقم بن أبی أرقم ” درآن خانه ای که حضرت محمد صلی الله علیه وسلم با یاران نشسته بودند درهمان جا عمراسلام آوردومسلمان شد وبه خداورسول خداایمان ودین اسلام راپذیرفت بامسلمان شدن عمرمسلمانان همگی باصدای بلند تکبیرگفتند. صدای الله اکبر گویان آنهادرهمه جای مکه پیچید که مشرکان مکه به لرزه افتادند. مشرکین وقتی دانستند یکی دیگر ازبزرگان مکه به دین مبین اسلام پیوسته خواروذلیل وبه فکرچاره افتادند ولی مسلمانان با اسلام آوردن عمربن خطّاب رضی الله عنه عزّت وشرفشان روز به روز بالا گرفت. حضرت عمر رضی الله عنه مکان ومنزلت خاص دراسلام ومیان مردم دارد رسول الله صلی الله علیه و سلم برای عمردعانمود وخداوندبزرگ دعای رسولش صلی الله علیه وسلم اجابت فرمود وعمر مسلمان شد به وسیله خواهرش فاطمه بنت خطّاب  درقرآن کریم خداوند بزرگ برای کسانی که زودپیش قدم به دین مبین اسلام می شدندو به دعوت رسول خدا پاسخ مثبت می دادند درسوره ” النحل ” ثبت وبیان فرموده اند وسبحان الله العظیم وصلی الله وسلم علی سیدنا محمد وعلی آل واصحاب الکرام.

تهیه و ترجمه: أم نبیل

مقاله پیشنهادی

گروهی از کسانی را که بر دریا می‌روند در خواب دیدم که همچون پادشاهان بر تخت سلطنت بودند

ترمذی نسایی و ابوداوود از ام حرام دختر ملحان روایت کرده‌اند که گفته است: «روزی …