زندگينامه سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي

 

به قلم: خود ايشان

 


 


 بسم ا لله الرحمن الرحيم

 

 

پيشگفتار

 

حمد و سپاس خدايي را كه به اين ناچيز تميز درك حق و باطل داد و ما را به سوي خود راهنمايي كرد. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا أن هدانا الله. إلهي أنت دللتني عليك و لولا أنت لم أدر ما أنت و درود نا معدود بر رسول محمود محمدمصطفي صلي الله عليه و علي آله و أصحابه و أتباعه الذين اتبعوه بإحسان إلي يوم لقائه.

و بعد. عده اي از دوستان و همفكران اصرار كردند كه اين حقير فقير سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، شرح احوال و تاريخ زندگي خود را به رشته ي تحرير در آورم و عقايد خود را نيز ضمن ذكر احوال خود بنگارم تا مفتريان نتوانند پس از موتم تهمتي جعل نمايند. زيرا كسي كه با عقايد خرافي مقدس نمايان مبارزه كرده دشمن بسيار دارد، دشمناني كه چون كسي را مخالف عقايد خود بدانند، از هر گونه تكفير و تفسيق و تهمت دريغ ندارند و بلكه اين كارها را ثواب و مشروع مي دانند!! و البته در كتب حديث نيز براي اين كار احاديثي جعل و ضبط شده است كه اگر فردي كم اطلاع آن روايات را ديده باشد مي پندارد كه آنها صحيح اند!

به هر حال اين ذره ي بي مقدار خود را قابل نمي دانم كه تاريخ زندگاني داشته باشم، ولي براي اجابت اصرار دوستان لازم دانستم كه درخواستشان را رد نكنم، و بخشي از زندگاني ام را به اختصار برايشان بنگارم، گرچه گوشه هايي از آن را در بعضي از تأليفاتم به اشاره ذكر نموده ام و به لحاظ اهميت آنها ناگزير در اينجا نيز بعضي از آن مطالب را تكرار مي كنم.

 

 فهرست


 

نسب مؤلف

 

بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي فرزند حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي رسد ما را برقعي مي گويند، و چون به حضرت رضا مي رسد رضوي و يا ابن الرضا مي خوانند و از همين جهت است كه شناسنامه ي خود را «ابن الرضا» گرفته ام.

سلسله ي نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال»  نيز در باب الف نوشته ام، چنين است: ابوالفضل بن حسن بن احمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير ميران بن اميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير ابوالقاسم بن مير يحيي بن السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن ابي القاسم علي بن أبي علي محمد بن احمد بن محمد الأعرج ابن احمد بن موسي المبرقع، ابن الامام محمد الجواد. رضي الله عن آبائي و عني و غفرالله لي و لهم.

والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان و در هواي يخ بندان، كار مي كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود. و أما جد اول يعني والد والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبرز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز آورده ام وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت، از حاجي ملا محمود كه از زارعين قم و مورد اعتماد بود، نقل شده كه سالي زراعت گندم مرا «سن» رسيد، نذر كردم اگر بلاي «سن» از زراعت من دور شود يك بار گندم به در منزل ايشان ببرم و رفتم زير سايباني خوابيدم، چون بيدار شدم اثري از «سن» نديدم، فهميدم سيد داراي مقامي است.

ايامي كه ايران مشروطه طلب شد به ايشان گفته شد اكثر بلاد مشروطه شده و اكثر علماء فتوي دادند، چرا شما فتوي نمي دهيد؟ جواب داده بود: چون اكثر مردم آن را استقبال كرده اند معلوم مي شود امر باطلي است زيرا مردم غالبا طالب حق نيستند.

 

فهرست


 

تحصيلات ابتدايي

 

به هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي فرستاد و هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي فرستاد، درس خواندم.

مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران ماردم مي باشند و كتاب «فائده المماه» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق إلهي از قحطي نجات داد. و در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين بنده پنج ساله بودم.

هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به واسطه ي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان يك اتاق درس بگويد بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند. نويسنده چون شهريه مرتب نمي دادم درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود استفاده مي كردم، ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه هاي خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه هاي جديد هر طفلي بايد چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي توانستم تهيه كنم چگونه مي توانستم دانش بياموزم.

فهرست


 

 

تحصيلات حوزوي

 

پس از تكميل درس فارسي و قرآن در همان ايام بود كه عالمي به نام حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه از علماي مورد توجه شيعيان بود و در اراك اقامت داشت، بنابه دعوت اهل قم در اين شهر اقامت كرد و براي طلاب علوم ديني حوزه اي تشكيل داد. نويسنده كه ده سال يا 12 سال داشتم تصميم گرفتم در دروس طلاب شركت كنم، و به مدرسه ي رضويه كه در بازار كهنه ي قم واقع است، رفتم تا حجره اي تهيه كنم و در آنجا به تحصيل علوم ديني بپردازم. سيدي بنام سيدمحمدصحاف كه پسر خاله ي مادرم بود در آن مدرسه توليت و تصدي داشت و در امور مدرسه نظارت مي كرد، اما چون صغير بودم حجره اي به من ندادند لذا ايوان مانندي كه يك متر در يك متر و در گوشه ي دالان مدرسه واقع بود و خادم مدرسه جاروب و سطل خود را در آنجا مي گذاشت به من واگذار شد، خادم لطف كرده دري شكسته بر آن نصب كرد من هم از خانه ي مادر گليمي آوردم و فرش كردم و مشغول تحصيل شدم و شب و روز در همان حجره ي محقر بودم كه مرا از سرما و گرما حفظ نمي كرد، زيرا آن در شكاف و خلل بسيار داشت. به هر حال مدتي قريب به دو سال در آن حجره ي محقر بودم و گاهي شاگردي علاف و گاهي شاگردي تاجري را پذيرفته و بودجه ي مختصري براي ادامه ي تحصيل فراهم مي كردم. و از طرف پدر و يا خويشاوندان و يا اهل قم هيچگونه كمك و يا تشويقي به كسب علم برايم نبود، تا اينكه تصريف و نحو يعني دو كتاب مغني و جامي را خواندم و براي امتحان به نزد حاج شيخ عبدالكريم حائري و بعضي از علماي ديني ديگر كه طلاب در محضر ايشان براي امتحان شركت مي كردند، رفتم و به خوبي از عهده ي امتحان برآمدم. بنا شد شهريه ي مختصري كه ماهي پنج ريال باشد به من بدهند، ولي ماهي پنج ريال براي مخارج ضروري من كافي نبود، لذا چند نفر را واسطه كردم تا با مرحوم حاج شيخ عبدالكريم صحبت كردند و قرار شد ماهي هشت ريال برايم مقرر شود. تصميم گرفتم به آن هشت ريال قناعت كنم و به تحصيل ادامه دهم و براي اينكه بتوانم با همين شهريه زندگي را بگذرانم ماهي چهار ريال به نانوايي مي دادم كه روزي يك قرص و نيم نان جو به من بدهد، چون نان جو قرصي يك دهم ريال قيمت داشت. بنابر اين هر روزي سه شاهي براي مصرف نان مقرر داشتم كه در ماه مي شد چهار ريال و نيم. و دو ريال ديگر را براي خورش مي دادم و يك من برگه زرد آلوي خشك خريداري كردم و در كيسه اي در گوشه ي حجره ام گذاشتم كه روزي يك سير آن را در آب بريزم و با آب زردآلو و نان جو شكم خود را سير گردانم و يك ريال و نيم ديگر از آن هشت ريال را كه باقي مي ماند براي مخارج حمام مي گذاشتم كه ماهي چهار مرتبه حمام بروم كه هر مرتبه هفت شاهي لازم بود و مجموعا يك ريال و نيم مي شد.

بدين منوال مدتي به تحصيل ادامه دادم تا به درس خارج رسيدم و فقه و اصول را فرا گرفتم و در ضمن تحصيل، براي طلابي كه مقدمات مي خواندند تدريس مي كردم و كم كم در رديف مدرسين حوزه ي علميه قرار گرفتم و بدون داشتن كتاب هاي لازم و از حفظ، فقه و اصول و صرف و نحو و منطق را درس مي گفتم.

فهرست


 

 

خاطراتي از سفرهاي تبليغي

 

پس از آن تصميم گرفتم طبق مرسوم مانند ساير طلاب كه در ماه محرم و ماه رمضان مسافرت مي كردند براي رفتن منبر، در دهات و قصبات و تهيه ي بودجه ي زندگي من هم مسافرت اين ايام را اختيار كنم. ولي مشكل كار اين بود كه چون اهل زد و بند نبودم، هر جا كه مسافرت مي كردم بدون معرف و بدون سابقه به دعوت مي رفتم و لذا در سرماي زمستان در هر كجا وارد مي شدم برايم منزل و مأوايي نبود. در اينجا براي نمونه دو سه مورد از مسافرتهاي خود را ذكر مي كنم.

چون مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري به طلاب اهل قم شهريه ي قليلي مي داد زيرا از كسبه و تجار قم وجوهات شرعيه كمتر عايد ايشان مي گرديد، ولي به محصلين شهرهاي ديگر كه وجوهات شرعي از آنجا مي رسيد شهريه ي بهتر و بيشتر مي داد زيرا گفته اند كاسه به جايي مي رود كه ظرف بزرگتري برگردد، و لذا براي تأمين بودجه ي زندگي براي امثال نويسنده، مسافرت در ماه محرم و ماه رمضان لازم بود تا به واسطه ي منبر و تبليغ چيزي عايد شود. البته اهل منبر بايد صداي خوشي داشته باشد كه حقير فاقد آن بودم. سالي به ورامين رفتم، در آنجا اهل علمي نبود و مسجدي داشت كاهگلي بدون فرش، كه زمين آن خاكي و بوريايي پاره پاره در آن مفروش بود و در و پنجره اي كه نور را به داخل مسجد برساند نداشت. حقير براي اقامه ي جماعت و منبر ماه مبارك رمضان رفتم.

چند مرد فقير آمدند صحبت كرديم، گفتند اينجا سيدي به نام سيد مرتضي تنكابني مي آيد و ماه رمضان امامت مي كند، و ممكن است امسال نيايد، چنانكه تاكنون كه دو روز به اول ماه مبارك مانده، نيامده است. اگر شما در اين ده بمانيد شايد مفيد باشد.

به هر حال قصد توقف كردم، در اين حال شيخي وارد شد به نام سلطان الواعظين كه بهتر بود او را شيطان الواعظين بخوانند زيرا آمد مسجد و پس از نماز ما به منبر رفت، و بنا كرد مطالبي به هم بافتن كه نه در كتاب خدا بود و نه در سيره و سنت رسول خدا (ص)، ولي صداي خوبي داشت و مي گفت من چون سگم زيرا تا سگ ميان آبادي صدا مي كند شغالها حق ندارند به آبادي وارد شوند، منهم تا اينجا منبر مي روم كسي ديگر حق ندارد منبر برود.[1]

اين حقير كه سالهاي اول مسافرتم بود و بسيار محجوب بودم منبر نرفتم و بنا گذاشتم روي زمين چند مسئله براي نمازگزاران بيان نموده و توضيح دهم.

روز ديگر شيخ بلند قدي به نام قوام الواعظين شيرازي وارد شد و رفت با مأمورين دولتي به مسجد آمد كه منبر برود.

بين سلطان الواعظين و قوام الواعظين بر سر منبر رفتن مخالفت پديد آمد.

روز سوم شيخ ديگري بنام شيخ محمد رضا گيلاني معروف به برهان وارد شد، و در مقابل آن دو نفر شروع به منبر رفتن كرد.

ما ديديم در اينجا مستمع نيست، ولي پي درپي واعظ وارد مي شود آنهم بدون دعوت! نويسنده كلا از رفتن منبر صرف نظر كردم، تا اينكه روز اول ماه رمضان شروع شد، مطلع شدم كه سيد مرتضي تنكابني امام جماعت هر ساله آمده، و براي امامت قصد آمدن به مسجد دارد، و ديگر جايي براي نويسنده نخواهد بود. لذا در همان اول ماه كه وسط زمستان و هوا بسيار سرد بود با پاي پياده و در ميان برف شديد حركت كردم و نزديك غروب به قريه ي ديگري به نام جواد آباد در يك فرسخي ورامين، رسيدم.

چون آشنايي نداشتم به مسجد رفتم، ديدم مسجد در و پيكر و فرش مرتبي ندارد و درها ترك برداشته و مسجد سرد است، پيش خود گفتم نماز مغرب را بخوانم تا ببينم چه خواهد شد. ناگاه شيخي كه معلوم شد چند روز قبل وارد شده و به عنوان امام مسجد در آنجا مانده، اول مغرب آمد، چند نفري با او نماز خواندند، و او مرا ديد و ابدا جواب سلام مرا نداده و هيچ اعتنايي به من ننمود، و نماز خود را خواند و رفت.

نويسنده از مسجد خارج شدم و به قهوه خانه رفته و به صاحبش گفتم ممكن است اتاقي با چراغ و رختخوابي كه امشب بمانم و كرايه ي آن را بدهم برايم فراهم شود؟ جواب داد يك اتاق پشت قهوه خانه هست، نويسنده آن شب را در آن اتاق بيتوته كردم و صبح كه آفتاب طلوع كرد خارج شدم تا ببينم چه بايد كرد، در ميان كوچه يك نفر از اهل قريه مرا ديد و گفت چرا ديشب براي افطار به منزل ما نيامديد، من به آن شيخ نجفي گفته بودم براي افطار شما را هم دعوت كند؟ گفتم شيخ مرا ديد ولي مطلع و دعوت نكرد. آن مرد كه حاج آقا گفته مي شد رفت و من پيش خود فكر كردم شب گذشته با آن هواي سرد كه محتاج افطار بودم و آن شيخ مرا در مسجد ديد و با اينكه فهميد من غريبم و از اهل علم مي باشم، اعتناء نكرد و مرا ميان سرما گذاشت و رفت، گمان دارم ترسيده كه اگر مرا براي افطار به منزل حاجي ببرد ممكن است بحث علمي شود، و صاحب خانه مطلع گردد كه من نيز از اهل علمم و براي تبليغ آمده ام و در اين صورت مرا به توقف در اين قريه دعوت كند و براي او همكاري پيدا شود و نتواند كاملا از مردم بهره برد.[2]

فهرست


 

رضاشاه و روحانيت

 

در اينجا مطلبي به نظرم آمد و آن اين است كه در همين ايام بود كه رضاخان پهلوي بر ايران تسلط گرديده و مخالفان و يا مزاحمان خود را از ميان مي برد و به روحانيين بد بين بود و آنان را مزاحم خود مي دانست، خصوصا مرحوم آيه الله شيخ فضل الله نوري _ رحمه الله عليه _ را كه به ناحق اعدام كردند، ديده بود و مي دانست كه او از علماي درجه ي اول ايران و مخالف مشروطه ي اروپايي بود، و مي گفت مشروطه بايد طبق شرع و مشروعه باشد، ولي روحانيون ديگر اكثرا موافق مشروطه مطلقه بودند، و لذا تحريك كردند و ميان منزل او ريختند و به دست مجاهدين مشروطه آن مرحوم را بردند و ميان ميدان توپخانه بدون محاكمه به دار آويختند در حالي كه عده اي روحاني همراه مردم ديگر پاي دار او دست مي زدند و حتي برخي از علماي مشهور اين عالم مجاهد را تفسيق كردند، و تعدادي از مساجد تهران براي قتل او جشن گرفتند، و اين كار زشت و غلطي بود، زيرا اولا مشروطه طلبان مدعي آزادي بودند، بنابر اين مي بايست هر عالمي در اظهار نظر آزاد باشد نه آنكه براي بيان عقيده و براي يك اظهار رأي، كسي را به دار آويزند. ثانيا بدون محاكمه چرا؟ ثالثا دست زدن و جشن گرفتن و رقاصي كردن براي چه؟ رضاخان پهلوي وضع دار زدن مرحوم نوري را ديده بود و دريافته بود كه ملاها در دل خيرخواه يكديگر نيستند و حتي برخي عليه برخي ديگر توطئه مي كنند، از اينرو به از بين بردن آنان و رفع مزاحمت آنها نسبت به خودش اميدوار شده بود. البته از ملايان كارهاي ناشايست ديگري نيز ديده بود. و چون به سلطنت رسيد پس از اينكه كاملا قدرت را قبضه كرد دستور داد، زنان كشف حجاب كنند و مردان تماما لباس متحدالشكل به تن كنند و كلاه پهلوي سر بگذارند و هر آخوندي كه جواز گذاشتن عمامه ندارد عمامه ي او را پاره و لباسش را از بدن او خارج كنند. و براي اينكه مزاحم علماي با سواد و دانشمند نشوند، بنا شد مجلس امتحاني در مركز بلاد تشكيل دهند و سران روحانيت در آن مجلس هر آخوندي را امتحان كنند اگر داراي علم و سواد بود به او جواز لباس روحانيت بدهند (اگر چه پهلوي از اين كار قصد سوء داشت، و مي خواست مذهب و روحاني اصلا نباشد و قدرت را از آنان سلب كند.) و البته روحانيان كه اكثرا بيسواد بودند ناگزير از لباس روحانيت خارج شدند زيرا در كوچه و بازار گرفتار پاسبانها مي شدند، و از هر روحاني جواز پوشيدن لباس مي خواستند و هر كس جواز نداشت در همان خيابان و بازار ميان مردم عمامه ي او را از سرش بر مي داشتند، و يا او را به كلانتري مي بردند و لباس او را پاره مي كردند. به همين جهت از صد نفر روحاني نماند مگر قليلي، زيرا روحانيون بيسواد را با كمال ذلت مي بردند و خلع لباس مي كردند.

 

فهرست


 

علل تنفر مردم از روحانيت

 

در آن زمان بسياري از روحانيان، فاسد الأخلاق و فاسد العقيده و فاسد الأعمال بودند و مردم را از خود متنفر كرده بودند. و دو نفرشان در يك قريه با هم نمي ساختند و غالبا بر سر يك سفره آبروي يكديگر را مي ريختند. حكايت طنز آميزي هست كه تا حدودي وضع افراد عمامه به سر را در همان ايام كه خلع لباس مي شدند نشان مي دهد، مي گويند دو نفر آخوند مي روند قريه اي براي تبليغ دين، و به منزل كدخدا وارد مي شوند، كدخدا هر دو را اكرام مي كند، چون يكي از ايشان براي وضو از اتاق خارج مي شود، كدخدا از ديگري مي پرسد اين رفيق شما علمش چطور است؟ او مي گويد به قدر خر نمي فهمد، اين جمله را مي گويد براي اينكه رفيق او مطرود شود و خودش همكاري نداشته باشد، كدخدا صبر مي كند تا رفيق او وارد اتاق شود و آخوند ديگر براي وضو خارج مي شود، كدخدا از اين مي پرسد رفيق شما علمش چه قدر است؟ مي گويد به قدر خر نمي فهمد. كدخدا ظهر كه مي شود براي اين دو نفر مهمان قدري كاه و قدري جو در ميان ظرفي حاضر مي كند، ايشان عصباني مي شوند كه كاه و جو براي چه؟ كدخدا مي گويد من كه شما را نمي شناختم از خودتان پرسيدم، شما يكديگر را خر معرفي كرديد، منهم خوراك خر را براي شما آوردم!!

از ديگر اموري كه موجب بدبيني مردم به روحانيين شده بود، اعمال ناشايست برخي از قضات بود، چون در آن زمان در ايران دادگستري نبود و كار اسناد و مرافعات با حاكمان شرع بود، هر روحاني سعي مي كرد كه متصدي امور اسناد و مرافعات باشد، و گاهي بر اثر بي نظمي و بي عدالتي كار به جايي مي رسيد كه فلان خان مي توانست با رشوه املاك صد نفر را ضبط كند و با گرفتن سندي از شيخ الإسلام و يا عده اي از روحانيان، املاك ديگران را در تحت تصرف خود در آورد و يا يك زن شوهر دار را گاهي با قباله اي شوهر دهند!! از جمله چنانكه شيخ جواد شريعتمدار از ائمه جماعت تهران كه در مسجد حاج رجبعلي در محله ي درخوانگاه امامت مي كرد، برايم نقل كرده است، در زنجان يكي از خوانين عاشق همسر يكي از خوانين ديگر شده بود، چون شوهر آن زن مسافرت كرد، آن خان كه عاشق زن او بود نزد شيخ الإسلام مي رود و چند شاهد مي برد كه خان مسافر در مسافرت فوت شده و با دادن رشوه زن او را براي خود عقد مي كند و علني با طبل و دهل زن او را به خانه ي خود مي برد، چون شوهر او از سفر بر مي گردد و از قضايا مطلع مي شود، نزد شيخ الإسلام مي رود كه حضرت آقا من زنده هستم چگونه شما زنم را شوهر داده اي؟! شيخ الإسلام مي گويد: اشخاص محل و مورد وثوق شهادت به فوت تو داده اند، برو بيرون، و دستور مي دهد او را از محضر شيخ الإسلام بيرون كنند!

باري، چون دفاتر رسمي نبود، قضاياي اسناد و مرافعات دچار هرج و مرج بود، هنگامي كه پهلوي مسلط شد و دادگستري و اداره ثبت اسناد و املاك و اداره ثبت احوال را برقرار كرد، مردم نفس راحتي كشيده و تا اندازه اي خرسند بودند، اگر چه بعدا اوضاع دادگستري و ثبت نيز فاسد و خراب گرديد غرض اين است كه همان طوركه در امور قضاوت و ساير امور شرعي هرج و مرج بود امور تبليغ و منبر نيز چنين بود، هر بي سوادي مي توانست چهار شعر شرك آميز خوش قافيه را از حفظ كند و خود را مروج دين بنامد، اصلا مطالب ديني مخلوط به غلو و خرافات گرديد، و حق و باطل به سهولت معلوم نبود.[3]

از موضوع اصلي دور نشويم، بالأخره ما در جواد آباد ديديم باوجود چنين آخوندي نمي توانيم بمانيم. از آنجا حركت كرديم به طرف جعفر آباد تا به آنجا رسيديم، رفتيم درب منزل خان آنجا، ديدم كسي آمد و مي گويد ما اينجا در ماه رمضان مجلس ديني نداريم و مسجد مان خراب شده و سقف ندارد. ديدم ماندن آنجا با چنين وضعي مقدور نيست، حركت كردم به طرف قريه ي ديگر بنام دمز آباد، و پس از نزديك شدن به آن قريه ديدم شخصي كه ظاهرا خوش لباس است قدم مي زند، چون مرا ديد گفت سيد براي چه اينجا آمده اي؟ گفتم براي ترويج امور دين، گفت مردم اينجا يك مشت مردم بي دين وافوري نادان ربا خورند و با دين سر و كاري ندارند، شما اگر اينجا بماني آدم نخواهند شد، و ماه رمضان خبري نيست. به او گفتم اينجا آخوندي دارد گفت آري يك شيخ مكتب دار، منزل او را نشاني داد، رفتم به منزل آن آخوند، ديدم منقل وافور گذاشته، پس از سلام و عليك گفت: اينجا ماه رمضاني نيست، شما زحمت بي خود كشيده ايد، من از نزد آن شيخ مأيوسانه بيرون آمدم و تصميم گرفتم همانجا بمانم و روزه بگيرم و نگذارم روزه ي من از بين برود، و به مسجد باز گشتم، باز همان شخصي را كه هنگام ورود به قريه ديده بودم و به من گفته بود كه مردم اينجا دين ندارند و آدم نخواهند شد، ديدم، معلوم شد خان و مالك آن آبادي است، اين دفعه به من گفت سيدنا، شيخ ما را ديدي، او حسود است، گفتم باشد، بعد گفت اگر اينجا بماني نه منزل پيدا مي شود نه پول، گفتم من خواهم ماند، فقط چون اول ظهر است آيا شما مي تواني به يك نفر بگويي اذاني بگويد؟ گفت چرا، و مردي را بنام مشهدي شعبان صدا زد و گفت اذان بگو، او نيز اذان گفت، و نويسنده با او دو نفري در مسجد نماز را به جماعت خوانديم، و اما مسجد آنجا فرش نداشت جز يك تكه حصير پاره پاره، و درهاي آن ترك خورده بود، پس از نماز به مشهدي شعبان گفتم مي تواني يك اتاق براي من فراهم كني كه اين ماه رمضان را بگذرانم و روزه بگيرم، او رفت و رعيتي را پيدا كرد كه مرد فقيري بود، بنا شد اتاق خود را پرده بزند، و يك طرف اتاق را محل سكناي من قرار دهد، و طرف ديگر را خود و عيالش باشد و هر چه افطار و سحر داشت باهم بخوريم و هر شبي سه قران از من بگيرد. نويسنده قبول كردم و همانجا ماندم ولي شب و روز مشغول دعوت مردم و ارشاد آنان شدم، گاهي در مسجد با پنج نفر، و گاهي در كوچه و گاهي در حمام و گاهي در دكان، اصول و فروع دين را از مردم مي پرسيدم و خود جواب مي دادم، كار به جايي رسيد كه اگر يك دهاتي از دور مرا مي ديد راه خود را عوض مي كرد كه با من مواجه نشود و از مسايل ديني گفت و گو نشود!

حال ما چنين بود تا شب نوزدهم كه بنا شد در مسجد احياء بگيريم، باز همان شب نيز مسجد خلوت بود و بيش از پنج يا شش نفر كسي نيامد تا آنكه شب بيست و يكم كه شب قتل حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) بود نزديك شد، و آن خان كه روز اول مرا ديده بود، استاد حمامي را براي دعوت فرستاد كه شب بيست و يكم در منزل خان كه نامش غلامرضاخان بود دعوت عمومي است براي آنكه موقوفه اي دارد و هر كلاه به سري را كه در اين قريه است براي افطار و سحر دعوت مي كند، و افطار و سحري مي دهد و شما هم بايد تشريف بياوريد. من گفتم به خان بگو بنا شده من در اين قريه بمانم، و نه منزل كسي بروم و نه از كسي پول بخواهم، منزل همين رعيتي كه در آن ساكنم برايم كافي است.

حمامي رفت، شب بيست و يكم رسيد، فرزند خان آمد كه خان شما را دعوت كرده براي افطار و سحري، من همان جواب را كه به حمامي داده بودم به او دادم، او رفت، و خود خان آمد براي دعوت، و گفت ما اول ماه سخني گفتيم به شما برخورده، شما بياييد منزل ما و غذا نخوريد و فقط مقداري موعظه كنيد و روضه بخوانيد، من قبول كردم به شرطي كه در آنجا غذا نخورم و پس از وقت افطار بروم.

چون به منزل خان رفتم ديدم صدها تن اتاق ها و ايوانها را پر كرده اند.[4] چون وارد شدم رفتم به طرف اتاق بزرگترها و همه برخاستند و احترام كردند. چون نشستم اظهار كردند غذا بياوريم؟ گفتم خير. سپس تقاضا كردند منبر بروم، من نيز رفتم و در ضمن سخن گفتم كه حضرت علي (ع) و يا حضرت حسين (ع) در عالم ديگر در كمال سعادتند و احتياج به گريه و زاري شما ندارند. شما بايد به حال خودتان گريه كنيد كه نه دنيا داريد و نه آخرت، اما دنيا كه هفت خانه به يك ديگ محتاجيد و منازل شما نه فرش دارد و نه آب و نه چيز ديگر و از امور دين هم كه به كلي بي خبريد، همه با ريش تراشيده، به جز قمار و عرق و وافور چيزي ياد نگرفته ايد. و اكثر بي سواديد! به هر حال طوري صحبت كردم كه مردم به حال خود گريستند.

چون از منبر پايين آمدم، يكي از بزرگان مجلس در آن اتاق گفت ريش تراشي را كجاي قرآن حرام كرده (چون من در ضمن سخنراني گفته بودم همه ريش تراشيده ايد، او را خوش نيامده بود.) در جواب او گفتم قرآن بياوريد تا من به شما نشان بدهم. رفتند قرآن آوردند، من آيه 26 سوره اعراف را كه فرموده: « يا بني آدم قد أنزلنا عليكم لباسا يواري سوءاتكم و ريشا و لباس التقوي ذلك خير» براي آنان خواندم. چون در اين آيه لفظ ريش را (كه به معناي «پر» است) شنيدند، قانع شدند و من نيز از معناي كلمه چيزي نگفتم، اما حقيقت آن است كه آيه اي در باره ريش تراشي در قرآن نيست، به هر حال به همان لفظ ريش قانع شدند، و گفتند آيا اگر ما توبه كنيم توبه مان قبول است؟ عرض كردم بلي. پس يكايك ساكنين آن اتاق آمدند و من به ايشان كلمه توبه يعني «استغفر الله ربي» را ياد دادم، تا نوبت رسيد به صاحب خانه يعني غلامرضا خان و او آمد توبه كند، آهسته در گوش او گفتم حال كه مي خواهي توبه كني آيا آدم شده اي يا خير؟ گفت آري به جدت قسم آدم شدم، ديگر آبروي ما را مريز، گفتم نشانه راستي توبه تو اين است كه از فردا شب خودت با اين مردم رعيت بيايي مسجد. گفت باشد و قول داد كه از فردا شب به مسجد بيايد.

فردا شب مسجد را فرش كردند و بخاري گذاشتند و سماور آوردند و جمعيت حاضر شد و ما نيز در تبليغ امور دين كوتاهي نكرديم تا شب بيست و سوم ماه شد، در آن شب در مسجد مردم قريه جمع بودند، خان آمد نزد من و آهسته گفت اجازه مي دهيد براي شما پولي جمع شود، چون رسم است در شب قدر براي ملا پول جمع كنند. من به حال تندي گفتم خير، من براي پول نيامده ام و كيسه اي براي شما ندوخته ام. او رفت جاي خودش نشست. و شب ها مرتب مسايل ديني در مسجد مطرح بود تا شب عيد، باز خان آمد و گفت يك ماه زحمت كشيده ايد اجازه مي فرماييد براي شما پولي فراهم شود؟ من باز با تندي گفتم خير برويد سر جايتان بنشينيد. اين بي اعتنايي و تندي من در نظر رعايا بسيار با اهميت تلقي شد. حال من چرا اين كار كردم براي آنكه روز اول ماه خان مي گفت اينجا نه پول پيدا مي شود نه منزل، من خواستم بفهمانم كه دين ياد گرفتن مربوط به گرفتن و يا دادن پول نيست.

به هر حال روز عيد فطر شد نماز عيد را به جماعت خواندم، و پس از موعظه اسب آوردند كه سوار شوم تا خود را به خط آهن برسانم چون سوار شدم مردم فهميدند كه من ملاي پولكي نيستم و نبودم، آنوقت بنا كردند گريه و زاري كه اي آقا ما شما را نشناختيم، من در مقابل گفتم آقايان من هم مانند شما، بنده اي هيچ كاره و محتاجم، برويد با خدا آشنا گرديد و امر او را اطاعت كنيد و دستورهاي دين خود را ياد بگيريد.

در اين سفر، چيزي از مال دنيا عائد ما نشد و با جيبي سبكتر از قبل به قم باز گشتم. و اكثر مسافرت هاي من در ماه محرم و ماه مبارك از اين قبيل بود كه يا چيزي عايد نمي شد و يا كمتر عايد مي شد. زيرا من مردي دنيا طلب و حقه باز نبودم.

 

فهرست


 

كشف حجاب

 

حدود همين سالها بود كه پهلوي اول به مردم فشار آورد براي متحدالشكل شدن لباس مردان و كشف حجاب بانوان، و قبل از اين ايام، زن در ميان حجاب مستور بود به طوري كه سر تا به پاي او پنهان بود و چيزي از او ديده نمي شد، و بر مردم ايران نيز ناگوار بود كه زنان كشف حجاب كنند. اما پهلوي فشار آورد و حتي بزرگان هر شهري را مأمورين دعوت مي كردند كه با همسر خود به مجلس جشن كشف حجاب حاضر شوند. و پاسبانها به زنان مردم حمله مي كردند و در ميان كوچه و خيابان چادر از سر آنان مي كشيدند و پاره مي كردند. در اثر اين كار بسياري از زنان عفيفه ترسيده و بيمار شدند و حتي برخي مردند.

در خراسان مردم جمع شدند در ميان حرم و رواقها و مسجد گوهرشاد را پر كرده و بست نشستند و به دولت تلفن و تلگراف كردند كه ما كشف حجاب را قبول نمي كنيم و از شاه و دولت خواستند كه از اين كار دست بردارند.

در جواب ايشان دولت به تهديد پرداخت و مأمورين دولت آنان را دعوت كردند كه از صحن و مسجد خارج گردند و پراكنده شوند، مردم نپذيرفتند تا آنكه كار به زد و خورد رسيد و به امر شاه لشكري فرستادند و شبانه مسجد و صحن و حرم را محاصره كردند و مردم را به گلوله بستند و قريب به هزاران تن مردم بي پناه را كشتند و يا زخمي كردند، و همان شبانه ريختند ميان صحن و حرم و كشته و زنده را با كاميونها بردند و در گودالهايي كه قبلا كنده بودند سرازير كردند و خاك بر آنان ريختند. و هر چه زنده ها فرياد كردند كه ما زنده ايم مأمورين اعتناء نكردند. و بسياري از سران مردم را از خارج صحن و حرم گرفتند و زندان و يا تبعيد كردند. از آنجمله حاج آقا سيد حسين قمي كه يكي از مراجع ديني بود و آمده بود به تهران و در حضرت عبدالعظيم توقف كرده بود براي آنكه با دولت مذاكره كند، منزل او را محاصره كردند.

در اين هنگام كسي از علما و بزرگان جرئت نداشت برخلاف دولت سخني بگويد و ترس همه را فرا گرفته بود، نويسنده در قم بودم و اعلاميه اي نوشتم و مردم را دعوت به حركت و قيام نمودم. ولي كسي نبود با من همراهي كند، ناگزير خودم شبانه رفتم و اعلاميه ها را به در و ديوار شهر و بازار چسبانيدم. ولي تكاني در كسي پيدا نشد، و دولت جري تر شد و منبر و تبليغ را به كلي ممنوع كرد. و ما هر جا مي رفتيم بايد مخفيانه منبر برويم و يا سخنراني كنيم. دو سه سالي به همين منوال گذشت تا جنگ بين الملل دوم پيش آمد و متفقين يعني روس و انگليس به ايران حمله كردند، روس از شمال، و انگليس از جنوب. و پهلوي و ارتش او به هيچ و پوچ پراكنده و فراري شدند و پهلوي را وادار كردند كه سلطنت را به فرزندش محمد رضا واگذارد و او را به جزيره موريس بردند و تحت نظر نگاه داشتند، و او چون خواست از مملكت خارج گردد چمدانهاي زيادي از جواهرات و اجناس نفيسه با خود برداشت، و چون خواست سوار كشتي شود جواهرات او را به كشتي ديگر بردند، و از او جدا ساختند و به ملكه بريطانيا تحويل دادند.

من در آن ايام به سبب گرمي هوا به محلات قم كه شهرستاني است در پانزده فرسخي قم و هواي خوبي دارد، رفته بودم. در قهوه خانه اي سر راه دليجان كه قريه ايست بين راه اصفهان به قم، نشسته بودم كه ديدم سرهنگ ها و سرتيب ها با لباسهاي معمولي غير نظامي و بعضي از ايشان با لباسهاي زنانه فرار مي كردند. سؤال كردم چه شده؟ گفتند شوروي با يك قبضه توب، به بندر انزلي شليك نموده. معلوم شد توپ در آنجا خالي شده، ولي ارتشيان ايران در كوهستان محلات پناه مي جويند! اين همان ارتش و سپاهي بود كه از تكبر و خودخواهي ملت را آدم حساب نمي كرد، و رفتار افرادش با ملت مانند فرعون بود با ملت مصر.

در مقابل، مردم ايران با اينكه مي ديدند قشون خارجي وارد مملكت شده و همه جان و مال مردم در خطر است با اينحال خوشحال بودند كه از شر پهلوي و مأمورين او خلاص شده اند. عجب اين است كه فرزند او محمد رضا با اينكه ديد دنيا با پدرش چه كرد و مردم چگونه از رفتن او اظهار خرسندي و شادماني كردند، به جاي آنكه عبرت گيرد و صفات فرعوني را از خود دور كند، چون به سلطنت رسيد باز همان كارهاي پدر را  از سر گرفت و به كلي سر سپرده اجانب و دشمن ملت گرديد.

فهرست


 

جلوگيري از تجليل و دفن جنازه رضاشاه در قم

 

چند سال طول نكشيد كه رضاشاه در جزيره موريس فوت شد، معروف است كه در آن جزيره قدم مي زده و به خود گفته اعليحضرت، قدر قدرت، قوي شوكت، زكي آي زكي، آي زكي، كه ياد زمان سلطنت خود مي كرده و مقصود او اين بوده كه در ايران اطرافيان او يك مشت مردمان هوا پرست متملق بودند كه به او مي گفتند اعليحضرت قدر قدرت، و چون وفات كرد جنازه او را به ايران آوردند، و دولت و شاه تحريض مي كردند كه مردم از جنازه او تجليل كنند و با تشريفات زيادي جنازه را در قم دفن كنند، و علما و بزرگان قم را دعوت كردند كه از جنازه استقبال به عمل آيد، آيت الله بروجردي كه مرجع تقليد بود با صفوف طلاب بر جنازه او نماز بخوانند، و آقاي بروجردي كه يكي از علماي رياست مآب بود و از هر كاري براي حفظ رياست خود خودداري نمي كرد و به علاوه به شاه و درباريان و وكلاي مجلس علاقه داشت، حاضر گرديد تا بر جنازه شاه اقامه نماز كند.

نويسنده فكر كردم كه اگر از جنازه رضاشاه تجليل شود تمام كارهاي فاسد او امضاء خواهد شد، درصدد برآمدم كاري كنم كه مانع از تجليل جنازه گردد. چند نفر طلبه جوان به نام فداييان اسلام تازه با من رفيق شده بودند، در آن زمان تقريبا سي و پنج سال داشتم و از مدرسين حوزه علميه قم بودم، اين فداييان جوان كه سنشان از پانزده الي بيست و پنج سال بيشتر نبود با من مأنوس بودند و پناهگاه ايشان منزل ما بود، و برخي از ايشان نيز نزد نويسنده درس مي خواندند. با آنان مشورت كردم كه در منع تجليل جنازه پهلوي فكري بكنيد، گفتند شما اعلاميه بنويسيد ما آن را نشر مي دهيم.

اعلاميه اي نوشتم و در آن تهديد كردم كه هر كس بر جنازه شاه نماز بخواند و يا در تشييع جنازه او حاضر شود، برخلاف موازين دين رفتار كرده و ما او را ترور خواهيم نمود.

اين اعلاميه چون منتشر شد، اثر بسيار خوبي داشت و كساني كه براي نماز بر جنازه دعوت شده بودند مخصوصا آقاي بروجردي به هراس افتادند كه مبادا به ايشان توهين شود و يا مورد حمله واقع شوند. و لذا در صدد بر آمدند كه ناشرين اعلاميه را پيدا كنند، فداييان كه در قم منزل معيني نداشتند پراكنده و اكثرا مقيم تهران بودند و احتمال چنين كاري به ايشان نمي رفت، و از طرفي كمتر احتمال مي دادند كه نويسنده اعلاميه اي به آن تندي، سيد ابوالفضل برقعي قمي باشد و علاوه بر اين وقت ورود جنازه بسيار نزديك و افكار مسئولان حكومت پريشان بود، تا اينكه جنازه را وارد كردند، ولي آنچنانكه مي خواستند تجليل نشد، و چون در مسجد امام قم مجلس فاتحه اي گرفتند و سيدي به نام موسي خوئي قصد داشت در آن مجلس شركت كند، رفقاي ما او را گرفتند و كتك زدند به طوري كه خون از سرش جاري شد، چون دولت چنين ديد از دفن جنازه در قم منصرف شد و جنازه را به تهران بردند، ديگر در تهران چه شده، بنده حاضر نبودم. ولي شنيدم تا اندازه اي مجللي براي بنا كردند.

 

فهرست


 

آيت الله بروجردي و حكايت مرجعيت وى و پى آمدهاي آن

 

در اينجا به مناسبت ذكر اين واقعه، مطالبي را كه راجع به آقاي بروجردي مي دانم، براي ثبت در تاريخ مي نگارم:

آيت الله بروجردي مجتهدي بود ساكن بروجرد كه در همانجا بيمار شد و براي معالجه به تهران آمد، محمد رضاشاه قبل از آنكه جنازه پدرش را بياورند، مايل بود ايشان در قم سكني گزيند، و البته برخي از اهل علم نيز او را براي اقامت در قم دعوت نمودند، قرار شد چون ايشان از بيمارستان فيروز آبادي واقع در شهر ري خارج شد، به قم برود، وسايل استقبال او را فراهم كردند، و مرا نيز براي استقبال دعوت كردند، ما هم براي اينكه ايشان عالمي است محترم، به استقبال رفتيم. پس از چند روزي بنا شد ايشان به بازديد علما و مدرسين بروند، روزي خادم او حاج احمد مرا خبر كرد كه آقا يك ساعت قبل از غروب به منزل شما تشريف مي آورند. نويسنده مهيا شدم و سماوري آتش كردم و چند استكان و چند سير شيريني گذاشتم كه اگر آقا تشريف بياورند محتاج به تهيه نباشم، چون بيش از طلبه اي نبودم و توقع بيشتري از من نبود، يكساعت به غروب شد در را زدند، نويسنده در را باز كردم و ديدم آقا تشريف مي آورند ولي با تقريبا عده اي از ملازمان كه شايد عددشان به سي نفر مي رسيد!! به خادم آقا عرض كردم ما دستگاه پذيرايي نداريم چرا اين جمعيت را همراه آقا آورده اي؟ گفت من تقصير ندارم، خود آقا دستور داده اند، آقا دوست دارند كه هرجا مي روند عده اي همراهش باشند. نويسنده دريافتم كه آقاي بروجردي به تشريفات و گرد آوردن ملازمان بي ميل نيست.[5]

به هر حال وارد شدند و خادم كمك كرد و چايي داده شد، و مذاكراتي شروع شد، از آنجمله آقا از حاضرين كه عده اي از مدرسين قم بودند سؤال كرد: به نظر شما أعلم علما و فقهاي احيا كيست؟ (در آن زمان در قم چند نفر مرجع و در مظان أعلميت بودند مانند آيت الله حجت كوه كمري و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و آيت الله صد و آيت الله شيرازي و آيت الله اصطهباناتي و چند تن ديگر.) در مقابل سؤال آقاي بروجردي حاضرين جوابي ندادند؛ زيرا عده اي به أعلميت آقاي حجت و يا ديگران معتقد بودند و نمي خواستند در حضور آقا جوابي بدهند، و لذا آقاي بروجردي دو مرتبه سؤال كرد كه به نظر شما أعلم كيست؟ يكي از حاضرين به نام حاج آقاي مرتضي كه طلبه شوخي بود گفت آقا هر كس به ما شهريه زيادتري بدهد، او أعلم است! و حاضرين خنديدند و متفقا گفتند قول ايشان صحيح است. در آن زمان انگليس بر خاورميانه تسلط داشت و بدون سياست و اشاره او كاري در ايران صورت نمي گرفت. يك سال از ورود آقاي بروجردي تقريبا گذشته بود كه شنيدم راديو انگليس اعلام كرده كه: آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني كه مرجع تقليد و مقيم نجف بود وفات كرده و آقاي بروجردي به جانشيني ايشان برگزيد شده اند!!

اينجانب بسيار تعجب كردم كه چگونه براي مرجع تقليدي كه از فوت او علماي قم خبر نشده اند و از راديو لندن خبر فوت او را شنيده اند جانشين تعيين شده است؟! آنهم در قم كه أعلم از آقاي بروجردي موجود است؛ زيرا بسياري از اهل علم آقاي بروجردي را أعلم نمي دانستند در حالي كه مرجع تقليد كه از او تقليد مي كنند بايد أعلم باشد، آنهم به تصديق اهل خبره، يعني علماي قم و نجف كه اينان او را أعلم بدانند نه راديو لندن، به هر حال پس از نشر اين خبر بازارها تعطيل شد و طلاب عزادار به حالت اجتماع دسته هاي عزاداري به راه انداختند، و دسته دسته با خواندن مراثي به منزل علمايي كه در مظان مرجعيت بودند مي رفتند.

تا اينكه اختلاف اهل علم در باب أعلميت مجتهدين و اينكه از چه كسي بايد تقليد نمود، آشكار شد. عده اي حاج آقا حسين طباطبايي قمي را أعلم مي دانستند، و در منابر او را معرفي مي كردند و عده اي آقاي حجت كوه كمري را، و عده اي آقاي بروجردي را و عده اي ديگران را، و طلاب از مدرسين خود مي پرسيدند كه به نظر شما أعلم كيست؟ چون به نظر نويسنده كه خود مدتي درس خارج ديده و از مدرسين فقه و اصول بودم آقاي حجت أعلم بود، در جواب پرسش محصلين عرض مي كردم به نظر من آقاي حجت أعلم است.

چند روزي گذشت كه ناگاه ديدم شبنامه در منزل ما انداخته اند كه اگر شما غير از آيت الله بروجردي را براي أعلميت و مرجعيت معرفي كنيد آبروي شما را مي ريزيم و حيثيت شما را در ميان عوام لكه دار مي كنيم، من اعتنايي نكردم و رأي خود را گفتم. از قضا روز جمعه اي براي عرض تسليت به منزل آيت الله فيض، كه از اهالي قم و از خويشاوندان ما و مدعي مرجعيت نيز بود، رفتم. آن روز ايشان مجلس روضه و دعا داشت، چون براي دلداري و تسليت گويي خدمت ايشان رسيدم با آنكه هميشه اظهار لطف و خصوصيت مي كرد، اين مرتبه با چهره اي عبوس با من روبرو شد، مثل آنكه به نويسنده اعتراض داشت، عرض كردم آيا اتفاقي افتاده كه اوقات شما تلخ است؟ در جواب فرمودند من از شما توقع نداشتم. عرض كردم موضوع چيست؟ گفت شما نامه اي نوشته ايد و مرا تهديد كرده ايد كه اگر غير از بروجردي را براي مرجعيت معرفي كنم آبروي ما را در بازار قم مي ريزيد. عرض كردم من از اين نامه خبري ندارم، ممكن است نامه را بياوريد اگر امضا و خط من باشد مجعول است و برايشان قسم خوردم تا ايشان سخنم را باور كردند.

پس از خاتمه مجلس كه بيرون آمدم، حيرت زده در اين انديشه بودم كه دست مرموزي براي تعيين مرجع تقليد دركار است و قضيه آنچنان كه من مي پندارم ساده نيست. فهميدم مرجعيت هم بازي شده براي بازيگرها، و با قضاياي بعدي معلوم شد دستي مرموز آقاي بروجردي را مرجع كرد و از وجود او بهره ها برد.[6]

بيچاره مقلدين كه مرجع تقليد آنان را دستهاي پنهان و ناشناس بايد تأييد و تعيين كند! و تعدادي آخوندهاي پول پرست دور ايشان را گرفتند. و ايشان را به عرش رسانيده و هر كس از علما خواست اظهار وجود كند او را كوبيدند.

به هر حال آثار تلخي بر مرجعيت ايشان مترتب شد، از آنجمله تقويت دربار و تسلط اقويا بر ضعفاء و شيوع بسياري از امور خلاف شرع و به وجود آمدن مجلس شوراي ملي انتصابي، حتي وكيل قم يعني آقاي متولي باشي، مردي بود كم سواد كه عده اي از هوچي ها در اطراف او جمع شده بودند و تمام موقوفات حضرت معصومه (ع) را كه بايد صرف ضعفا شود، صرف عياشي مي كرد، و در هر دوره با فرستادن چند بار انار آبدار به منزل آقاي بروجردي وكيل مجلس مي شد، پس از رفتن رضاخان كه قدري آزادي برقرار شد ما خواستيم وكيل صالح دانشمندي براي قم انتخاب شود، اطرافيان آقاي بروجردي با همراهي دولت و دربار نگذاشتند و باز همان وكيل انتصابي رضاخاني يعني اقاي متولي باشي وكيل شد. اين بنده اعلاميه اي انتشار دادم و نواقص و معايب متولي باشي را گوشزد كردم و مردم را به انتخاب وكيل صالح و عالم ترغيب كردم و به همين سبب مورد كم لطفي آقاي بروجردي و اطرافيانش واقع شدم.

 

فهرست


 

مسافرت با آيت الله كاشاني

 

بالأخره طولي نكشيد باز همان ديكتاتوري شاه برقرار شد و در سال 1328 و 1329 شمسي به تهران آمدم؛ زيرا به آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني كه در تهران تا اندازه اي شهرت داشت و مانع ديكتاتوري شاه بود، ارادت داشتم، ولي علماي ديگر اكثرا نان را به نرخ روز مي خوردند و يا با شاه موافق بودند و يا ساكت.

آيت الله كاشاني معتقد بود كه بايد در انتخابات مجلس شوري دخالت كرد و از طريق مجلس به اصلاحات پرداخت و لذا در ايام انتخابات كه مي شد دولت از وجود ايشان بسيار خائف بود.

در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس بكاهد. نويسنده از دوستان صميمي آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي آمدم تهران به منزل ايشان وارد مي شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان، اين بنده نيز چنين كردم و مهياي مسافرت شديم. آقاي شيخ محمد باقر كمره اي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي شديم به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند، و لذا چون ما از تهران حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به مامورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي توانند اخلال كنند و بهانه اي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.

چون ما وارد سمنان شديم، مردم طاق نصرت زده و به استقبال پرداخته و علامه سمناني يعني آقاي شيخ محمد صالح مازندراني كه أعلم العلماي آن نواحي بود به استقبال آمد و ايشان را به مسجد سمنان دعوت كرد، پس از ورود به سمنان قرار شد به مسجد برويم و آقاي كاشاني نماز جماعت بخواند و اينجانب يا يكي ديگر از همراهانش سخنراني كنيم دكتري به نام سيد رضي خان را كه البته مرد با ايمان و چيز فهمي بود براي وكالت سمنان انتخاب كنند. در اينجا آقاي كمره اي سخنراني كرد، پس از آنكه خواستيم از سمنان خارج شويم در هنگام خروج، صداي شليك گلوله بنلد شد، معلوم شد شهرباني خواسته زد و خوردي و يا سر و صدايي ايجاد كند كه بهانه اي به وجود آورد و آقا را برگرداند ولي دير دست به كار شده بود؛ زيرا ما از سمنان خارج شده و در راه دامغان بوديم.

به هر حال ظهر را در دامغان مانده و منزل يكي از اهل علم نهار را صرف كرديم و سپس به طرف شاهرود حركت كرديم در نزديكي شاهرود به جايي رسيديم نه نام ده ملاكه طاق نصرت زده بودند و مردم به استقبال آمده بودند و خواهش كردند كه ما پياده شويم و چايي و شربتي صرف كنيم، لذا پياده شديم، پس از ساعتي خواستيم حركت كنيم ديديم دسته دسته جمعيت از طرف شاهرود به استقبال آمده و شعار مي دادند و از جمله مي خواندند:

 

سيد ما، سرور ما، خوش آمدي

نايب پيغمبر ما، خوش آمدي

                

ناگهان ماشيني پيدا شد كه از طرف تهران آمده بود و يك سرهنگ و عده اي سرباز در آن بود كه پياده شدند، و جلو ماشين آقاي كاشاني را گرفتند و با ايشان نجوا كردند. و پيدا بود مأموريت داشتند كه ما را به تهران برگردانند، چون جمعيت زياد بود آشكارا چيزي نگفتند، پس از آنكه صحبتشان تمام شد، آقاي كاشاني به ايشان گفته بود بگذاريد ما برويم شاهرود، آنجا تلفني با دولت صحبت كنيم و اگر ناچار بايد برگرديم برخواهيم گشت. و لذا راه دادند كه ما به طرف شاهرود حركت كنيم. از آن طرف دو نفر از علماي شاهرود براي خودنمايي و كسب شهرت و وجاهت مسابقه گذاشته بودند براي آنكه آقاي كاشاني را به منزل خود وارد كنند و هر كدام عده اي از مريدان خود را با ماشين فرستاده بود كه آقاي كاشاني را به منزل خود ببرند. يكي آقاي حاج ميرزا عبدالله شاهرودي و ديگري حاجي اشرفي شاهرودي.

در اين هنگام كه آقاي كاشاني با آن سرهنگ به نجوا سخن مي گفت، طرفداران اين دور روحاني رسيدند و به آقاي كاشاني سلام كرده و تقاضاي خود را ابلاغ كرده و هر كدام از آنان خواستند آقا را بكشانند به طرف ماشين خود. آقاي كاشاني عصباني شد و گفت از يك طرف خيانت دولت و از طرف ديگر ناداني ملت. سپس رو به نويسنده كرد و گفت با اين ملت چه بكنيم و قضيه را به من گفت من عرض كردم اجازه دهيد من مي روم شاهرود و هر دو آقا را راضي مي كنيم و سپس در بين راه به شما ملحق خواهم شد. فعلا شما خودتان كه از تهران آمده ايم حركت كنيد، و وارد ماشين اين دو دسته نشويد، و خودم به شاهرود رفتم و آقايان را ديدم و بنا شد آقاي كاشاني به منزل ثالثي وارد شود ولي قبل از ورود به منزل ثالث، در منزل هر يك از اين دو آقا چاي ميل فرمايند و به اين طريق ما بين اين دو آقا را اصلاح كرديم.

چون وارد شاهرود شديم، اهالي فهميدند كه دولت خيال دارد آقا را برگرداند، تمام جوانان شاهرود مهيا شدند كه نگذارند و شب و روز منزل آقا را حفاظت مي كردند و كشيك مي دادند تا اينكه دولت ظاهرا راضي شد كه آقا حركت كند به طرف مشهد. و پس از چند روزي به طرف سبزوار حركت كرديم، آن سرهنگ كه با مأمورين خود مأمور بودند كه ما را از بين راه برگردانند، به ماشين ما نرسيدند و يا غفلت كردند.

هنگامي كه وارد سبزوار شديم، ملت به استقبال آمده بودند با اينكه دولت تلفن و تلگراف را قطع كرده بود تا اهالي سبزوار متوجه ورود ما نشوند، ولي مردم مطلع شدند، پس از ورود به شهر به منزل آقاي حاج ميرزا حسن سبزواري سيادتي وارد شديم و تا ثلث شب جمعيت در جنب و جوش بودند. آقاي كاشاني رو به من كرده گفتند: من خسته ام و خوابم مي آيد، و دامادي دارم در سبزوار، مي خواهم مخفيانه بروم آنجا و استراحت كنم، من عرض كردم بنده نيز خسته ام، بهتر است من بروم بيرون در و شما هم به بهانه وضو گرفتن بياييد دم در خانه و بدون اينكه كسي مطلع شود برويم به منزل داماد شما، به همين منظور از تاريكي شب استفاده كرده و مجلس را به آقاي كمره اي و ساير دوستان واگذار كرديم و رفتيم در منزل داماد ايشان. رختخواب آوردند، چون هوا معتدل بود در حياط خوابيديم. يك ساعت به اذان صبح بود كه ناگهان از خواب جستم و ديدم دور تا دور بامها را نظامي گرفته و از ديوار به داخل خانه سرازير شده اند و آقاي كاشاني بيدار شده و به حال تغير مي فرمايد اين نادانها چه مي خواهند؟ نويسنده زود لباسهاي خود را پوشيدم، معلوم شد نظاميان براي دستگيري و برگرداندن و يا تبعيد ما به جايي كه مأمورند، آمده اند، خواننده بايد اين سطور را بخواند و از خيانت دولت و شاه مطلع گردد. يك نفر مجتهد كه تقصير او اين است كه مي خواهد نمايندگاني صالح براي ملت انتخاب شود بايد از همه چيز ممنوع باشد، ولي از آنطرف همين شاه مي رفت دست آقاي بروجردي را مي بوسيد، زيرا او به خير و شر ملت كاري نداشت، ولي آقاي كاشاني كسي بود كه از بيچارگي ملت و خيانتهاي دولت بسيار تأسف مي خورد و همين آقاي كاشاني كسي بود كه در بين النهرين يعني عراق فتواي جهاد داد و مدتي با دولت بريطانيا جنگيد تا اينكه به دولت عراق استقلال بخشيد. اكنون شاهي كه نوكر انگليس است بايد تلافي كند.

 

فهرست


 

دستگيري و تبعيد مؤلف با آيت الله كاشاني

 

به هر حال نظاميان از ديوارها پايين آمدند و معلوم شد مي خواهند آيت الله كاشاني را حركت دهند. نويسنده هم همراه ايشان و مأمورين حركت كردم، در بين راه آقاي كاشاني به من فرمودند: شما برگرديد زيرا دولت با شما كاري ندارد و فقط هدف دولت برگرداندن كاشاني است، من عرض كردم برگشت من برخلاف ارادت و برخلاف رفاقت است و من هرگز برنمي گردم.

رسيديم به خيابان، دو ماشين نظامي بود، آقاي كاشاني و مرا در ماشين جلو با خود سرهنگ سوار كردند و باقي در ماشين بزرگ در پشت سر ما سوار شدند. حركت كرديم، چون به دروازه شهر رسيديم، من دقت كردم كه ببينم آيا از دروازه اي كه ديشب وارد شديم ما را خارج مي كنند و يا از دروازه ديگر. از بناها فهميدم همان دروازه ديشب است و حدس زدم كه ما را به تهران برمي گردانند، به آقاي كاشاني عرض كردم ما را به تهران برمي گردانند، فرمودند از كجا مي گويي؟ گفتم من از دروازه كه خارج شديم فهميدم. مقداري كه از شهر دور شديم سپيده صبح دميد و هوا روشن گرديد. نويسنده به سرهنگ گفتم آقاجان ما كه با نعلين نمي توانيم فرار كنيم، هر كجا به آب رسيديم ما را پياده كن نماز بخوانيم، و پس از نماز سوار شويم، قبول كرد. رسيديم سر راه به جوي آبي، پياده شديم با آقاي كاشاني نماز خوانديم و مجددا سوار شديم، ولي سرهنگ و نظاميان نماز نخواندند. من به سرهنگ گفتم قشون ابن زياد كه راه بر امام حسين (ع) گرفتند از شما بهتر بودند. گفت براي چه؟ گفتم براي آنكه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسين (ع) اقتدا نمودند، ولي شما كه مدعي حفظ اسلام و مملكت اسلامي هستيد از دين بي خبريد و نماز هم كه نمي خوانيد، آقاي سرهنگ بدش آمد، آقاي كاشاني گفتند او را رها كن، در اين وقت ديدم ماشين ها از جاده منحرف شده و به طرف تپه هاي كنار جاده مي روند، كمي وحشت ما را گرفت، اين مأمورين ما را به كحا مي برند، شايد مي خواهند ما را به قتل برسانند و در ميان اين تپه ها مدفون سازند، هر چه از سرهنگ پرسيدم كجا مي رويد؟ جواب نمي داد تا مدتي همينطور ما را از اين دره به آن دره مي بردند، و ما تسليم مقدرات إلهي بوديم.

تا اينكه از دور درختاني پيدا شد و قريه اي كه بعدا فهميديم فريومد و از قراي جوين و هفت فرسخي سبزوار است، ما را نزديك قريه در باغي كه در وسط آن عمارتي قرار داشت جاي دادند. چون وارد اتاق شديم، ديديم اطراف اتاق به در و ديوارها عكس هاي آيت الله كاشاني چسبيده، تعجب كردم. صاحب منزل جلو آمد در حال تعجب و از من پرسيد اين آقا آيت الله كاشاني هستند؟ گفتم: آري خودشان هستند. فوري دست آقا را بوسيد و گفت آقا شما كجا اينجا كجا، عجب فيضي نصيب ما شده است و رفت براي ما كره و پنير و تخم مرغ و نان لواش و غيره با چايي حاضر كرد و خيلي اظهار خوشحالي نمود. ولي سرهنگ مراقب بود از بيرون كه حادثه اي بر ضرر او رخ ندهد. پس از ساعتي كه صاحب خانه خود را معرفي كرده بود به من گفت اگر اجازه دهيد ما صد نفر تفنگدار داريم و مي توانيم اين نظاميان را غافلگير كنيم و آقا را برسانيم به مشهد! من جواب دادم من نظري ندارم و فكرم جمع نيست، از آقا جويا شوم و به شما جواب دهم، سپس از آقا پرسيدم صاحب منزل را مي شناسيد و آيا مورد اطمينان است؟ فرمود: بلي مي شناسم، گفتم چنين پيشنهادي كرده است. آيا راست مي گويد و از عهده بر مي آيد؟ فرمود: بلي، گفتم بنابر اين چه جوابي به او بدهم؟ فرمودند صبر كن، به او بگو ساعتي بايد فكر كنند تا جواب دهند، باز دو ساعت ديگر آمد و جواب خواست، گفتم فرمودند صلاح نيست، ما به حالت مظلوميت باشيم بهتر است.

نويسنده از توقف در فريومد فهميدم كه مأمورين ترسيده اند كه ما را روز از راه شاهرود ببرند، خواستند شبانه ما را حركت دهند و از راه فيروز كوه وارد تهران كنند، به هر حال چون روز به آخر رسيد ما را حركت دادند و صاحب منزل نيز با ماشين خود با مقداري زاد و توشه براي بين راه، به دنبال ما حركت كرد.

ما را آوردند بيرون تهران در ميان كاروانسرايي مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حركت دادند و به قزوين بردند و در بهجت آباد كه يك ده كوچك خالي از سكنه بود در ميان خانه اي جاي دادند و اطراف آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند. در اثر پشه مالاريا در آنجا بيمار شدم و كم كم بواسطه نبودن دارو و پرستار، بيماري من سخت شد به طوري كه به حالت بيهوشي افتادم. و مرحوم كاشاني داروهاي گياهي مي جوشانيد و به حلق من مي ريخت، تقريبا تا سه ماه آنجا بوديم و روزهايي كه حالي داشتم با ايشان بحث علمي و در مسايل فقهي گفتگو مي كرديم، ولي چون بيماريم شدت گرفت كار بر آقاي كاشاني سخت شد، ناچار نامه اي به قوام نوشتم كه شما با آقاي كاشاني طرفيد و من كه مريضم تكليفم چيست. چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا براي معالجه به تهران ببرند، در تهران تحت معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد، مجددا مرا به همان بهجت آباد باز گرداندند. حال سه ماه است كه همسر و اطفالم در قم بدون سرپرست مي باشند، نه مواجبي از دولت دارم و نه پولي از جاي ديگر كه براي ايشان بفرستم و در اين سه ماه به خانواده ام بسيار سخت گذشته بود و حتي علماي قم كه خود را پرچمدار هدايت و پاكي و عدالت مي دانستند با اينكه مطلع بودند چه بر سرم آمده، احوالي از من يا از خانواده ام نپرسيدند، تا اينكه دولت آيت الله كاشاني را تحت نظر به شهر قزوين تبعيد كرد و مرا آزاد نمود.

طولي نكشيد كه آيت الله كاشاني را به بهانه اينكه در دانشگاه به شاه سوء قصد شده به صورت وحشيانه اي دستگير كردند، يعني عده اي ساواكي و دزدان درباري به خانه اش هجوم كرده و او را با توهين و آزار گرفتند و به لبنان تبعيد كرده و در آنجا تحت نظر قرار دادند.

 

فهرست


 

سخنراني مؤلف در فيضيه عليه دولت

 

معلوم شد دولت لبنان با دولت ايران در اذيت و آزار مسلمين شركت دارد. من در مدرسه فيضيه قم و در بين طلاب روي سنگي نزديك حوض وسط مدرسه ايستاده و سخنراني كردم و گفتم دولت شوروي كه يك كشيش نصاري را در همين سال دستگير كرده، تمام دول و ملل نصاري به او حمله و انتقاد كردند، شما آقايان طلاب و علما چگونه ساكت مانده ايد، كه بايد دولت يك مجتهد را بي جهت و بدون محاكمه با طرز فجيعي دستگير و تبعيد كند، آيا شما طرفدار علم و طرفدار مظلوم نيستيد؟ چون مشغول سخنراني بودم از جانب طرفداران آيت الله بروجردي تحريك كردند كه خادم مدرسه و عده اي از اوباش مستمعين را با شيلنگ آب پاشي، از اطراف من متفرق سازند و پيروان بروجردي به دولت تذكر دادند كه در قم فقط برقعي مخالف دولت و دستگاه حاكمه است، اگر او را كنار بگذاريد، ساير علما سخني ندارند و مخالف دربار نيستند.[7]

شهرباني به تهران گزارش داد و از تهران دستور تبعيد نويسنده صادر شد، عده اي از طلاب كه طرفدار اينجانب بودند به جوش و جنبش آمدند و از من طرفداري كردند. منزل ما در قم در كوچه عشقعلي نزديك گذر جدا بود، منزل ما را محاصره كردند و در كوچه هاي اطراف مأمور گذاشتند كه از هر طرف خارج شويم مرا دستگير كننند. اتفاقا سيدي در منزل مابود به نام سيد هاشم حسيني، از منزل خارج شد كه به مدرسه برود، فوري او را گرفتند و بدون محاكمه و تحقيق تبعيدش كردند به خرم آباد! بعد معلوم شد برقعي نبوده و امر مشتبه شده است. همان شب كه آن سيد را دستگير كردند جريان را فهميدم و شبانه از منزل خارج شده و در مدرسه فيضيه در يكي از حجرات فوقاني خود را مخفي كردم. تا مدتي از طرف شهرباني مأمور به منزل ما مراجعه مي كرد كه شهرباني با شما كار دارد. ديدم ماندن ما در مدرسه نتيجه اي ندارد، و دولت دست بردار نيست.

 

فهرست


 

مؤلف در زندان شهرباني

 

بالأخره خود را مهيا كردم و به شهرباني رفتم، تا وارد شهرباني شدم ديدم دو ماشين نظامي از تهران آمده و منتظر است و همان هنگام ورود مرا دستگير كردند و در يك ماشين كوچك نشانده و به طرف تهران حركت كردند. اتفاقا آقاي واحدي را كه جواني 19 ساله و از فداييان اسلام بود، نيز آوردند و سوار كردند، همراه با تاجري كه او نيز از دوستان آيت الله كاشاني بود، دولت خيال كرد با دستگيري ما مملكت هند را فتح نموده است؛ زيرا در تهران چون وارد شهرباني شدم ديدم تمام مأمورين شهرباني از سرهنگ و سرتيب همه از اتاقها بيرون آمده و در سالن منتظر ديدن ما بودند. من در آن وقت حدود چهل سال داشتم، و واحدي هم تقريبا همسن فرزند من بود كه هر كس او را مي ديد حدس مي زد كه فرزند من است.

به هر حال چون وارد سالن شهرباني تهران شديم، تمام افراد مأمورين صف كشيده و سلام مي كردند و ما هم جواب مي داديم. مرا راهنمايي كردند به اتاق بزرگي كه بعدا فهميدم اتاق استنطاق است. چون نشستم گفتند حضرت آقا اجازه مي دهيد، سؤالي داريم؟ گفتم: بفرماييد، گفتند شما در قم كه درس مي گوييد چه اشخاصي به درس شما مي آيند ممكن است نام آنان را بگوييد؟ گفتم درس ما كلاسي ندارد كه نام نويسي كنند و معلوم شود آنان كه به درس ما مي آيند نامشان چيست، بلكه مانند مسجد است، حوزه ي درسي است كه هر كس بخواهد آزاد است وارد شود و استفاده كند. گفتند در نماز شما چه كساني حاضر مي شوند؟ من گفتم امام جماعت خوب كسي است كه متوجه نماز و توجهش به خدا باشد نه به مأمومين، من چه مي دانم چه كساني به نماز جماعتم مي آيند. معلوم شد دولت از ما وحشت دارد و مي خواهد بداند چه كساني با من رفت و آمد دارند و يا به درس من حاضر مي شوند. بعد گفتند شما در تهران كه تشريف مي آوريد به خانه چه كسي وارد مي شويد؟ گفتم هر كس مرا دعوت كند به منزل او وارد مي شوم. گفتند اگر كسي دعوت نكرد كجا وارد مي شويد؟ گفتم به مدرسه، گفتند كدام مدرسه؟ گفتم هر كدام كه درش باز باشد. گفتند اگر ما امشب شما را رها كنيم كجا مي رويد؟ گفتم اگر دعوت كنيد به منزل شما! در اينجا ديدم يكي از آنان با ديگري نجوا كرد كه از اين بابا نمي توان چيزي بدست آورد. پس از آن نوشته اي آوردند كه آن را امضا كنم، پرسيدم چيست؟ گفتند نامه توقيف شماست. گفتم هيچ احمقي توقيف خود را امضا نمي كند، گفتند بنويسيد اعتراض دارم. من نيز نوشتم.

پس از آن مغرب نزديك بود و ما را بردند در كنار شهرباني در محلي بازداشت كردند، نزديك مغرب، آقاي واحدي اذان گفت، ما نماز جماعت برپا كرديم، عده اي از كسبه و تجار كه مريدان كاشاني بودند، در آنجا محبوس بودند، آمدند به جماعت ما. پس از نماز شروع كردم به بيان حقايق ديني. در اتاق متصل به اتاق ما عده اي از توده اي ها و كمونيست ها محبوس بودند، پيغام دادند كه ما مي خواهيم فلاني را ببينيم. گفتم اشكالي ندارد تشريف بياورند. عده اي غير روحاني كه با من بازداشت بودند، گفتند ممكن است ما را به كمونيست بودن متهم كنند. من گفتم چه اتهامي، نترسيد بگذاريد بيايند. به هر حال آمدند و اظهار خوشوقتي كردند كه يك نفر روحاني شجاع هم پيدا مي شود كه با ديكتاتوري مخالف باشد. ما با ايشان گرم گرفتيم، آنها سؤالات و اشكالاتي به قوانين اسلام داشتند كه به آنها جواب گفتم.

چند روزي در آنجا توقيف بوديم تا اينكه سرهنگي از طرف شاه آمد كه شما در قم چه مي خواسته ايد بگوييد؟ مقصود خودتان را مرقوم نماييد، من تعجب كردم از مملكت هرج و مرجي كه دولت ندانسته ما چه مي گوييم، ما را تبعيد كرده و زنداني نموده اند. در جواب گفتم مقصد ما هر چه بود راجع به شاه و وزير نبوده. گفتند هر چه بوده بنويسيد. اطرافيان ما نيز اصرار كردند كه چيزي بنويسيد. كاغذي گرفتم و نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحيم، سلاطين قبل اگر از خطري نجات پيدا مي كردند زندانيان را رها مي كردند، سخن ما اين است كه مي گويند در دانشگاه خواسته اند به شاه تيري بزنند نخورده و از خطر گلوله رها شده و نجات يافته و در عوض عده اي از مجتهدان و صالحين را كه آقاي كاشاني و دوستانش باشند از آنجمله اين حقير را گرفته اند و به اين بهانه تبعيد و بازداشت كرده اند، اين كار چه معني دارد والسلام.»

سرهنگ و اطرافيان چون نوشته ي مرا ديدند گفتند خوب نوشته ايد، نامه را بردند و فرداي آن روز آمدند كه شاه دستور داده ملاي قمي و همراهانش آزادند. كساني كه با ما از قم آمده بودند، يعني آقاي واحدي و فردي موسوم به حاجي حسن و همچنين دوستان و مريدان كاشاني كه در زندان بودند، همه گفتند ما از همراهان آقاي برقعي هستيم، ماشيني آوردند و گفتند شما را كجا ببريم، آقاي امام جمعه ي تهران و آقاي بهبهاني شما را دعوت كرده اند؟ بنده گفتم منزل ايشان نخواهيم رفت، بلكه در ميان ميدان توپخانه ما را پياده كنند هرجا خواستيم مي رويم؛ زيرا نويسنده با آخوندهاي درباري سخت مخالف بودم و امام جمعه و بهبهاني هر دو درباري بودند.[8]

چون ما را در توپخانه پياده كردند، با همراهان خداحافظي كردم و رفتم منزل آقاي كاشاني، كاشاني مجتهدي بود شجاع و بيدار. اگر چه خودش در لبنان تبعيد بود، ولي خانواده اش در تهران بودند. چون من وارد شدم بسيار خوشحال شدند.

در آن زمان تمام اهل علم از سياست و امور مملكتي بركنار بودند و دوري مي جستند و اگر كسي مانند كاشاني و يا اين بنده وارد مبارزه با ديكتاتوري مي شديم چندان مورد علاقه مردم نبوديم، و اصلا مردم ايران و خود ايران مانند قبرستاني بود كه سرنوشتش به دست گوركن ها باشد كه هر كاري بخواهند با مرده مي كنند! فردي مانند كاشاني منحصر به فرد بود و ايشان زجر و حبس زياد ديد تا حركتي و موجي در ايران بوجود آورد تا آن زمان جبهه ي ملي و جبهه ي غير ملي اصلا وجود نداشت، و مرحوم مصدق را جز معدودي نمي شناختند. ولي چون كاشاني سعي داشت يك مجلس شوراي ملي و وكلاي خيرخواه ملت سركار بيايند، لذا فتوا مي داد كه بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت كنند، و لذا در همان زندان لبنان به اينجانب نامه اي نوشت كه آقاي برقعي مانند آخوندهاي ديگر مسجد را دكان قرار نده و بپرداز به بيداري مردم و به سخن مردم كه مي گويند آخوند خوب كسي است كه كاري به اوضاع ملت نداشته باشد وكناره گير باشد، گوش مده و كاري كنيد كه مردم مصدق را انتخاب كنند، تا آن وقت ملت نمي دانستند مصدق كيست، و چه كاره است، كاشاني به تمام دوستانش توصيه مي كرد كه وكلايي صحيح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب كنيد، پس به واسطه ي سفارشات و سخنراني هاي كاشاني و پيروانش مردم نام مصدق را شنيدند و تا اندازه اي شناختند. و در مواقع انتخابات مريدان كاشاني از اول شب تا صبح در پاي صندوقها مي خوابيدند كه مبادا صندوق عوض شود و كاشاني و مصدق وكيل نشوند، مردم را تحريك مي كرديم به رأي دادن به آقاي كاشاني و مصدق و چند نفري كه با اين دو نفر همراه بودند، تا اينكه به واسطه فعاليت مريدان كاشاني اين دو نفر رأي آوردند و وكيل تهران شدند، دولت ناچار شد كاشاني را آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.

چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي شود، لذا همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل آيد.

 

فهرست


 

حكايتي از آيت الله بروجردي

 

پس از آنكه مراسم استقبال انجام شد به قم برگشتم، وارد منزل كه شدم ديدم عده اي از طلاب و فداييان اسلام زخمي و دردمند آمده اند به منزل ما. گفتم چه شده؟ گفتند ديروز عصر عده اي از ما طلاب فدايي در نماز جماعت مغرب در مدرسه ي فيضيه شركت كرده بوديم، بدون خبر و ناگهاني عده اي چماق بدست به دستور آيت الله بروجردي و به رهبري شيخ علي لر كه يكي از طلاب لرستان است ريختند ميان صفوف جماعت و طلاب فدايي را مورد حمله و كتك قرار دادند و آقاي بروجردي دستور داده شهريه طلاب فداييان را قطع كنند و حجره هايي كه در مدرسه داشتند تخليه كنند. نويسنده خيلي تعجب كردم؛ زيرا فداييان اسلام عده اي از طلاب متدين بودند كه با منكرات و فساد دربار مبارزه مي كردند، و سزاوار بود كه آقاي بروجردي با ايشان همراهي كند نه آنكه وسط نماز ايشان را مضروب و مطرود كنند و ايشان چيزي نگويد. طلاب گفتند خوب شد نبوديد وگر نه كتكي هم شما نوش جان مي كرديد! من گفتم حال چه بايد كرد؟ گفتند شما با آيت الله كاشاني رفيق هستيد راه چاره اين است كه برويد او را ملاقات كنيد، من فوري برگشتم تهران، در حالي كه منزل آقاي كاشاني شلوغ بود و دسته دسته مردم به زيارت او مي آمدند، آمدم مطلب را به ايشان گفتم، ايشان گفتند من كه در اين حال نمي توانم قم بروم، با اين سيد لُر (يعني آقاي بروجردي) صحبت كنم، اما آقاي فلسفي را مي فرستم، از اينرو به آقاي فلسفي امر كردند كه شما برويد قم و به آقاي بروجردي بگوييد اين فداييان فرزندان و قوت دست شما هستند، شما نبايد اينان را بكوبيد. بالأخره آقاي فلسفي براي مذاكره با آقاي بروجردي به قم آمد و ما هم با اميدواري برگشتيم، و به طلاب مژده داديم. علت آنكه خودم خدمت آقاي بروجردي نرفتم و راجع به اين موضوع مستقيما با ايشان صحبت نكردم، آن بود كه در زمان تبعيد آقاي كاشاني به لبنان حدود صد تن از مريدان كاشاني به قم آمدند كه در منزل آقاي بروجردي متحصن شوند و از ايشان بخواهند كه با دولت راجع به استخلاص آقاي كاشاني صبحت و مذاكره كند، ولي رفتار ايشان به گونه اي بود كه باعث شد از ايشان قطع اميد كنم. ماجرا از اين قرار بود كه چون اين عده وارد قم شدند، درباريانِ بروجردي، ايشان را به روستاي وشنوه بردند و نگذاشتند كه با مريدان كاشاني ملاقات كند، و حتي نگذاشتند با نمايندگان ايشان نيز صحبت كند. به محض اينكه پناهندگان به منزل آقاي بروجردي وارد شدند، درِ خانه را مأمور دولت گذاشتند كه كسي براي پناهندگان ناني و طعامي نياورد، تا آنان خسته شده و خود متفرق شوند، اين بنده ديدم صد نفر در ميان خانه بدون غذا مانده اند، لذا رفتم به دكان نانوايي كوچه ي عشقعلي (كه در آنوقت از پشت بام نانوايي تا پشت بام آقاي بروجردي راه داشت و هنوز خيابان چارمردان احداث نشده بود) به نانوا فهمانيدم كه شما همه شب مقداري نان از پشت بام براي پناهندگان ببريد، آنان پولش را مي پردازند و اگر ندادند من خودم خواهم داد، نانوا انصافا خدمت كرد و مرتبا براي پناهندگان مخفيانه نان مي فرستاد، متحصنين پس از آنكه مدتي ماندند و نتيجه نگرفتند ناچار متفرق شدند، و چون متفرق شدند آقاي بروجردي هم برگشت!! بنده خواستم وقت خلوتي با ايشان ملاقات كنم و مطلب را به ايشان بگويم كه كار خوبي نكرديد و علت خودداري از ملاقات را بخواهم، ولي ديدم آقا به ثقل سامعه مبتلاست و از طرف ديگر اصحاب آقا مغلطه خواهند كرد، و مانع مي شوند، لذا مطلب را برايشان نوشتم و با پست شهري فرستادم، گويا چون امضاي من بود اصحابش نگذاشتند كه نامه به دست ايشان برسد، دومرتبه نوشتم، باز اصحاب او نگذاشتند كه نامه به دست ايشان برسد، در نامه نوشته بودم وقت ملاقات خصوصي بدهيد. و اينكه مي گويم نامه ها به دست ايشان نمي رسيد، بدين جهت است كه اگر مي رسيد مطلع مي شدم، مرا همه روزه در بين راه هنگامي كه ايشان به حوزه درس خود مي رفتم، همديگر را مي ديديم و احوالپرسي مي كرديم، ولي ايشان كه همواره در بين راه مرا  مي ديد، چيزي نگفت و معلوم بود از نامه ام بي خبر است، تا اينكه ناچار شدم نامه اي به نام حسين خان بوشهري نوشتم، و در آن، وقت ملاقات خواستم. نامه ي سوم به ايشان رسيد، و لذا در بين راه كه مرا ديد فرمود نامه اي نوشته ايد؟ عرض كردم بلي. فرمود روز چهارشنبه ساعت هشت تشريف بياوريد.

نويسنده همان روز در همان ساعت تعيين شده به منزل ايشان رفتم، ديدم 10 يا 12 نفر از اصحاب ايشان در اتاق خصوصي كه ما وقت خواسته بوديم با ايشان نشسته اند، بعد از تعارفات معموله ايشان گفتند شما فرمايشتان را بفرماييد. عرض كردم غير از شما اگر كسي ديگري باشد من عرضي ندارم. فرمودند ايشان از خودمانند. باز عرض كردم من عرضي ندارم. اين بود كه به اصحاب خود گفتند برويد اتاق ديگر، آنان برخاستند و با اوقات تلخ به اتاق ديگر رفتند. ولي پشت در اتاق به استراق سمع پرداختند و چنانكه گفتم آقاي بروجردي به ثقل سامعه مبتلا بود و من ناچار بايد با صداي بلند به ايشان صحبت كنم. ديدم ناچارم با صداي بلند مطالب خود را بگويم، و اگر خودداري كنم شايد ايشان عصباني شوند و يا مانعي پيش آيد. ولذا گفتم توكلت علي الله، و عرض كردم شما بايد كاري كنيد كه نامه هاي مردم را اصحابتان پيش از شما باز نكنند و بدست شما برسانند، فرمودند مي رسانند. عرض كردم چنين نيست؛ زيرا من دو نامه فرستادم نرسيد ولي نامه ي سوم كه به نام حسين خان بوشهري ناموجود بوده، رسيد، گفتند من هم مي خواستم بپرسم چرا به نام حسين خان نوشته ايد؟ گفتم علت آن همين است. سپس گفتم هزار سال است شما بني اميه را لعن مي كنيد كه چرا باوجود اينكه امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كردند آب را به روي او بستند، ولي خودتان عده اي از مسلمانان را كه براي أمر ديني و احقاق حق يك مجتهد به شما پناه آورده ومهمان شما بودند، واگذاشتيد و عوض مهمان نوازي به سفر رفتيد و اصحاب شما نان و آب را به روي ايشان بستند تا ناچار متفرق شدند. خوب بود شما دو نفر نماينده ي ايشان را بخواهيد اگر مطلب صحيحي داشتند حتي المقدور با آنان همراهي مي كرديد، و اگر مطلب و خواسته ي ايشان مشروع و يا مقدور شما نبود. به ايشان صريحا اعلام مي داشتيد، نه اينكه بگذاريد و برويد و پاسبان درب خانه خود بگذاريد. سخن من به اينجا كه رسيد اصحاب او با عصبانيت وارد اتاق شدند كه آقا كار دارند شما وقت ايشان را تلف كرده ايد. من ديدم اگر سخن را ادامه دهم ممكن است مورد ضرب و شتم واقع شوم، لذا خودداري كرده و برخاستم و ديگر از آقاي بروجردي مأيوس شدم. و اين بار كه فداييان را كتك زدند نزد ايشان نرفتم و به طريق ديگري براي احقاق حقشان اقدام كردم.

 

فهرست


 

اطرافيان بروجردي، كاشاني و مصدق

 

اصحاب آقاي بروجردي با هو و جنجال و تبليغات و غلو، آقاي بروجردي را به عرش رسانيدند و كار به جايي رسيد كه با كمك دستهاي پنهان او را يگانه مرجع شيعيان قلمداد كردند، اما چه فايده كه براي امت كاري نكرد.

ولي آيت الله كاشاني چنين نبود و از همراهي و كمك در حق مردم دريغ نداشت و در راه سربلندي ملت همه نوع سختي را متحمل مي شد وبا سعي آيت الله كاشاني و پس از وكالت ايشان و طرفداران او، زمزمه ي ملي كردن نفت در مجلس شورا بلند شد و مصدق وكيل گرديد و دربار تضعيف شد و كم كم به اندك زماني مصدق نخست وزير شد. و چون شاه، مصدق را عزل و احمدقوام را نخست وزير كرد، آيت الله كاشاني تعطيل عمومي اعلام كرد و سرتاسر ايران تعطيل شد و واقعه ي سي تير به وجود آمد كه مردم براي عزل قوام السلطنه ي خبيث در مقابل دربار قيام كردند و او عده ي بسياري را در خيابانها كشت. ولي مردم غالب شدند و شاه ناچار شد احمدقوام را عزل كند، پس از او مصدق السلطنه روي كار آمد تا آنكه شاه فرار كرد و به ايتاليا رفت و چند روزي در آنجا ماند و با نمايندگان آمريكا تماس گرفت و بنا شد او را با يك كودتا به ايران برگردانند به شرط اينكه مطيع محض دولت آمريكا و مأمورين سيا باشد و با آنها همكاري نمايد و بدين ترتيب در روز 28 مرداد عده اي از چاقوكشان دربار قيام كردند و با شعار زنده باد شاه آمدند كلانتري 12 را گرفتند، سپس حركت كردند و مركز تهران را شلوغ كردند و رفتند به طرف ساختمان نخست وزيري براي دستگيري مصدق، تا اينكه خانه ي او را غارت و خود او را دستگير كرند. و در اين قضيه مي توان گفت خود مصدق نيز مقصر بود، زيرا ايشان كه تحت تأثير تملق و چاپلوسي اطرافيان خود بود، با آيت الله كاشاني كه موجب شهرت و وكالت و قدرت و نخست وزيري او شده بود به عداوت پرداخت، و چون مغرور شده بود دست كاشاني را از امور مملكت قطع و او را خانه نشين كرد، و اصحاب و اطرافيان مصدق به اذيت و آزار كاشاني پرداختند و حتي در روزنامه ها او را تمسخر مي كردند و مي گفتند:   ول كن بابا اسدالله       حضرت آيت الله.

و با كاشاني كاري كردند كه دربار شاه نكرده بود، و حتي عده اي از اراذل و اوباش خانه ي كاشاني را سنگ باران كردند و با پرتاب آجري در فضاي خانه، آقاي حدادزاده را كه يكي از اصحاب كاشاني بود كشتند. مصدق مردي نبود كه اسلحه به دست گيرد وبجنگد، يعني، مانند كاشاني مرد مبارزه نبود. ولي كاشاني و فداييان اسلام مردماني بودند كه دست به اسلحه مي بردند و خود وارد ميدان مي شدند. و لذا دشمن سعي مي كرد مصدق را تنها بگذارد و مبارزين را از بين ببرد. مصدق به دست خود فداييان را به زندان افكند و كاشاني را خانه نشين نمود و عده اي مفتخور و حتي درباريان شاه دور او جمع شده بودند كه فقط مقام و مأموريت و پست و منصب مي خواستند، و چون نخست وزير بود دنيا و مقام به دست او بود و متملقين او را به عرش رسانيدند، ولي چون روز قيام و اقدام فرا رسيد و طرفداران شاه كه تعدادي اراذل و بدكار بودند پا به ميدان گذاشتند اطرافيان مصدق همه از ترس پنهان شدند، آقاي كاشاني قبلا به مصدق إعلام و إتمام حجت كرد كه مي خواهند كودتا كنند ولي مصدق گوش نداد و سرانجام يك سرهنگ با چند نظامي رفتند و به آساني او را دستگير كردند، و هر چه مردم بازاري و يا دانشگاهي به او گفتند اجازه دفاع به ما بده و اسلحه به ما بده ما دفاع مي كنيم، مصدق گوش نداد و در حقيقت خود او، خود و ملت را دو دستي به دشمن تسليم كرد، و شاه را برگردانيد و نفس از كسي برنيامد. و چون شاه آمد اول كاري كه انجام داد فداييان اسلام را دستگير و إعدام نمود و خيالش راحت شد.

 

فهرست


 

فداييان اسلام

 

در اينجا مناسب است قدري هم راجع به فداييان اسلام بنويسم، فداييان اسلام مركب بودند از چند طلبه ي فقير و چند غير روحاني بي چيز، يكي از جمله آنان داماد خودم آقاي محمود اميدي بود كه طلبه اي فقير بود و چون شاه برگشت مدتي او را به زندان بردند. و ديگر نواب صفوي بود كه سيدي بود فقير و مقداري عربي و مختصري فقه خوانده بود، و ديگري واحدي بود يعني سيد عبدالحسين واحدي و سيد محمد واحدي كه دو برادر بودند، سيد عبدالحسين طلبه بود و مدتي نيز نزد خود من درس خوانده بود، و چون دولت مرا به تهران تبعيد كرد او نيز همراه من بود چنانكه شرح آن گذشت. و ديگري طهماسبي يك نفر كاسب و غير روحاني بود و همچنين چند نفر ديگر، دولت شاه هر يك از ايشان را زنداني و بعضي را شكنجه بسيار كرد.

چون معلوم شد كه قرار است نواب صفوي و برادران واحدي را به قتل برسانند در حالي كه اينان جز آنكه مسلماناني پاكدل بودند، گناهي نداشتند، لذا من غير مستقيم به آقاي بروجردي متوسل شدم كه ايشان واسطه شود (چون شاه و دولت مخالف بروجردي نبودند) و كاري كند كه اين چند نفر سيد را به مكان دور دستي تبعيد كنند ولي به قتل نرسانند، آقاي بروجردي كمك و همراهي نكرد هيچ بلكه بدگويي كرد! ما ناچار متوسل به شاگردان بروجردي شديم. يكي از كساني كه ما براي نجات فداييان از وي كمك خواستيم همدرس خودم، آيت الله خميني بود كه بعد از آقاي بروجردي به رياست رسيد. به هر حال در اين مبارزات آقاي خميني شركت نكرد و با ما كمك و همراهي ننمود، و عاقبت در ميان زندانها سادات علوي را كشتند و در روزنامه ها اعلان نمودند و بدگويي هم كردند.

فداييان اسلام جواناني بودند متدين و قصدشان امر به معروف و نهي از منكر و جلوگيري از فساد جامعه بود و هميشه با نويسنده مأنوس بودند و اينجانب همه گونه همراهي با ايشان مي نمودم و أيامي كه در قم بودم منزل ما محفل و پناهگاه ايشان بود و چون در تهران ساكن شدم باز هم به منزل و مسجد ما مي آمدند. يك هفته قبل از آنكه دولت ايشان را دستگير كند هنگامي كه ناهار را در منزل ما ميهمان بودند، نويسنده براي ايشان آب گوشت تهيه كرده بودم و در سر سفره به ايشان ايراد كردم كه شما چرا به منزل شعبان جعفري درباري كه به شعبان بي مخ، معروف بود، رفته ايد؟ اين كار شما غلط بوده و موجب بدنامي شما خواهد شد. نواب صفوي گفت رفته بوديم تا ايشان را موعظه كنيم. به او گفتم او موعظه نمي فهمد او مردي است پولكي. اين كار شما موجب بدگماني مردم خواهد شد و مي گويند فداييان اسلام انگليسي هستند . آقاي نواب اوقاتش تلخ شد و كاسه ي آبگوشت خود را به ديوار كوبيد، و اين كار را در حضور عده ي زيادي از ميهمانان كه به دعوت ما و يا همراه او آمده بودند، انجام داد و به من خشم گرفت. ولي از قضا و از قراري كه بعدا فهميدم اين كار او براي من مفيد واقع شد؛ زيرا جاسوسان دربار در كمين ايشان بودند كه ببينند آنان با كه رفت و آمد دارند و در اين مورد تصميماتي اتخاذ كنند، و وقتي اوقات تلخي او نسبت به من و مشاجره  ما و پرت كردن كاسه غذا را ديدند، خيال كردند من مخالف ايشان هستم و لذا پس از دستگيري ايشان مأمورين دولت مزاحمت زيادي براي ما فراهم نكردند. به هر حال اينجانب به فداييان اسلام علاقه اي وافر داشته و هيچگاه از همراهي و مساعدت و كمك در حق ايشان دريغ نداشتم و هميشه نسبت به آنان خيرخواهي و در رفع حوائجشان كوشش و اقدام مي كردم، و ايشان همگي در امور علمي و فقهي به اينجانب مراجعه كرده و در مسايل و مشكلات نيز با من مشورت مي كردند. و در بسياري از مواقع منزل اينجانب مخفي گاه ايشان بود.

به هر حال چون گرفتار شدند اكثر ايرانيان از ايشان حمايت نكردند، داماد من آقاي شيخ محمود اميدي كه از جمله ايشان بود مدتي در زندان ماند، و پس از آزاد شدن وارد تشكيلات وزارت دادگستري گرديد و به شغل قضاوت پرداخت و اكنون نيز همچنان به كارهاي قضايي اشتغال دارد و متأسفانه با خرافات و بدعتها مبارزه نمي كند، اميدوارم به خود آيد و باقيمانده ي عمرش را براي خدمت به اسلام أصيل صرف كند.

از خدا مي خواهم فرزندان عزيزم را به راهي كه مرضي اوست، رهبري فرمايد همچنين به ايشان توفيق دهاد كه همسران خويش را نيز به رضاي حق هدايت و تشويق نمايند. سعادت آنها و نسلشان را در دو جهان، از حق تعالي مسألت دارم و اميد است كه دعاهايم در حقشان مستجاب گردد، و همواره ايشان در پيروي از كتاب و سنت الگويي براي سايرين قرار گيرند.

باري، چون شاه پس از فرار به ياري آمريكا به ايران باز گشت، آقاي بروجردي براي او به عنوان خيرمقدم نامه اي فرستاد كه در روز نامه هاي اطلاعات و كيهان درج شد و  ورود اعليحضرت را تبريك گفت و همچنين در نامه اش نوشت: «خلدالله ملكه و سلطانه» نويسنده در آن وقت تهران بودم و مدتي بود كه به ناچار از خانه و لانه ام اعراض و صرف نظر كرده و از قم به تهران مهاجرت كرده بودم، و جند سالي بود كه در مسجد محله ي وزير دفتر كه محله ي پدر مصدق، مرحوم وزير دفتر بود ساكن شده و به امامت جماعت و درس پرداخته بودم؛ زيرا در قم سه دسته با من اظهار دشمني مي كرد.

اول، مأمورين دولت.

دوم، خدام حرام و نوكران متولي باشي آستانه ي مقدس كه وكيل قم بود.

سوم، روحانيان يعني آقاي بروجردي و اطرافيان.

و منهم آن اندازه قدرت و نفوذ كه با اين سه دسته مقابله كنم نداشتم، ناچار از وطن خود به تهران هجرك كردم و به امامت و هدايت مردم در مسجد گذر و زير دفتر پرداختم.

 

فهرست


 

خاطراتي از اهالي و ساكنين گذر وزير دفتر

 

اين مسجد را خاله ي مصدق ساخته بود، و موقوفاتي كه قابل استفاده باشد، نداشت. و مختصر موقوفه اي كه عبارت از چند باب دكان واقع در همان محل بود به ثمن بخس اجاره داده شده بود، و مال الاجاره را محمد ولي ميرزا فرمانفرماييان مي گرفت و صرف بنايي مسجد مي كرد و به خادم مسجد چيزي مي داد و ما را بحمد الله بهره اي نبود جز خانه ي محقري كه وقف مسجد و در جنب مسجد براي امام مسجد ساخته شده بود. چون آقاي فرمانفرما، پس از فوت امام مسجد، از آيت الله كاشاني، براي آن مسجد امامي خواسته بود، آقاي كاشاني مرا معرفي مي نمايد، و خود نيز روز اول آمد و ما را به مسجد آورد و در نماز جماعت به اينجانب اقتدا نمود. و بدين ترتيب در آنجا ساكن شديم. و پس از مدت اندكي كه بر اثر تبليغات مصدق عليه كاشاني، مردم به وي بد بين شدند، عده اي از عوام و اهل غرض با من نيز، به بهانه ي اينكه رفيق كاشاني بوده، دشمني مي كردند. خصوصا شخصي به نام عبدالرحيم كه مرد خودخواه و بي سوادي بود و دكان نانوايي داشت و قبل از ورود من به آن مسجد، آنجا پاتوق او بود و هر ساله عده اي از چاقوكش ها و اراذل و اوباش محل را در دهه  عاشورا جمع مي كرد و به بهانه ي روضه خواني و عزاداري در مسجد، پول زيادي از تجار و اعيان محل مي گرفت، و خود با پيراهن سياه نزديك در مسجد مي ايستاد و به مردم خوش آمد مي گفت و هر چه روضه خوان بي سواد و خرافاتي بود دعوت مي نمود. خصوصا روضه خواني كه خوش صدا و شار لاتان باشد و سخن مفيدي كه به كار دنيا و آخرت مردم بيايد، نگويد.[9]

من كه تازه وارد شده بودم يكي از دو كار را مي توانستم انجام دهم:

اول اينكه به ميل او رفتار كنم و تمام كارهايش را صواب بدانم، و از او اظهار تشكر و تمجيد كنم و او هم مريد ما باشد و با هم مردم را بچاپيم.

دوم اينكه حقايق را بگويم و از اين انحرافات جلوگيري كنم، و راه كسب درآمد حاج عبدالرحيم را گرفته و او را با خود دشمن سازم و در نتيجه نوچه هاي او مزاحم من شوند و عده اي مانند سيد عباس قاري را با خود طرف سازيم و حساب خود را از رياكاران و دكانداران جدا نماييم.

البته هر آخوندي بود مانند ساير آخوندها كه در مساجد هستند كار اول را مي كرد و با كمال خوشي زندگي مي كرد و با كدخدا مي ساخت و ده را مي چاپيد. ولي من اين كاره نبودم، در اولين سال اقامتم در مسجد، نيمه شب اول عاشورا كه مصادف با تابستان بود در منزل وقفي خوابيده بودم، ديدم در مسجد هياهويي است، از بام نگاه كردم ديدم درب مسجد را بسته اند و همه لخت شده اند و نوكران حسيني، تصنيف مي خوانند و گاهي ميان حوض مسجد رفته و آب تني مي كنند و از خود باد صادر مي كنند و پس از آنكه شام عزا را خورده اند به رقاصي پرداخته اند و تازه نماز هم نمي خوانند، و حتي در وقت نماز مغرب و عشا كه ما نماز جماعت مي خوانديم، اينان گاهي با هم شوخي و گاهي صحبت مي كردند و حواس نمازگزاران را پرت مي كردند. بسيار متأسف شدم و از خود پرسيدم چه بايد كرد؟ با عدم دخالت و توافق در كار ايشان هر طور بود با ايشان مدارا كردم تا عاشورا تمام شد.

پس از عاشورا، روضه خوانها مي آمدند درب منزل من كه آقا پول روضه خواندن ما را نداده اند و يا كم داده اند، مي گفتم به من مربوط نيست، هر كسي شما را دعوت كرده نزد او برويد.

دو سالي در ماه محرم و رمضان همين لوطي بازي بود، با بعضي از دوستان مشورت كردم كه چه بايد كرد؟ گفتند اينان آسان دست از اين دكان بر نخواهند داشت؛ زيرا در يك دهه محرم خرج يك سال خود را از مردم محل و عابرين مي گيرند، و تا سال ديگر مي خورند و در انتظار سال ديگر هستند. (بايد گفت يكي از عيوب بزرگ تبليغات ديني ما همين چيزهاست كه در هر محلي عده اي از جهال متصدي همين امور تبليغي هستند و لذا هر روضه خوان و مبلغي كه طبق ميل ايشان از خرافات و معجزات و دروغهاي شاخدار بگويد اينان خشنودند، و هر واعظي يك جمله از حقايق بگويد به دست اينان كوبيده مي شود).

به دوستان گفتم پس چاره چيست؟ يكي گفت بايد با ايشان بسازي و نان را به نرخ روز بخوري. ديگري گفت ملايي همين است. يكي از دوستان گفت شما روز عيد فطر كه منبر مي روي به مردم ابلاغ كن كه باني دهه عاشورا براي عزاداري خود من هستم و بايد كسي پول ندهد، و از كسي پولي دريافت نشود. شما خودت يك سال يا دو سال يك واعظ خوب دعوت كن و خودت مجلس را اداره كن تا دست آنان كوتاه شود. من همين كار را كردم و روز عيد فطر در منبر اعلام كردم كه امسال باني و مدير عزا خودم هستم و از كسي هم پول دريافت نمي شود و كسي حق گرفتن پول ندارد. تا اينكه محرم شد از ناچاري مانند سالهاي گذشته مسجد را سياه پوش كردم، و روضه خوان دعوت كردم و خودم دم در براي پذيرايي واردين ايستادم. حاج عبدالرحيم و نوچه هاي او در صدد اذيت و آزار من برآمدند، هنگام نماز مي آمدند سوت زده و خنده هاي بيجا و از اين قبيل كارها مي كردند، و اين طرف و آن طرف به بدگويي از من و عيبجويي مي پرداختند كه اين آقا عادل نيست. عمامه اش فلان و عبايش بهمان است! ما صبر كرديم تا اين سال گذشت و سال ديگر باز همينطور، و چند سالي بدين منوال گذرانديم. آنان ديدند كه نانشان آجر شده، فردي موسوم به حاج حسين احمدي تبريزي، كه آدم عامي ساده ي بي خبر و كم سوادي بود، تحريك كردند. او آمد نزد من كه ماه رمضان نزديك است شما اجازه بدهيد ما مسجد را شبها احيا كنيم، براي هدايت جوانان برنامه بگذاريم، واعظ دعوت كنيم و مخارج تمام ماه با خود من است، شما يك نفر مجتهد نبايد مسجدتان خلوت باشد. من نيز پنداشتم نيت خير دارد، قبول كردم، خواهش كرد كه شما در امور مسجد دخالت نكنيد، من مسجد را آباد و تعمير خواهم نمود. من هم باور كردم. روز اول ماه رمضان آمدم نماز بخوانم ديدم فرش ها را برچيده اند و بنّاه آورده اند كه چايخانه مسجد را كه در غرب مسجد بود بياورند به طرف شرق مسجد. من گفتم تصرف در مسجد جايز نيست. مسجد چايخانه دارد و احتياجي به دومي ندارد و تصرف در محل نماز جايز نيست. گوش ندادند و گفتند بگذاريد ما آخر ماه همه را بر مي داريم. شب آمدم مسجد ديدم همان حاج عبدالرحيم  با نوچه هاي خود آمده و دست اندر كار شده در اداره ي مسجد كه چايي بدهند، من قضيه را فهميدم ولي دير شده بود و چاره اي جز صبر نداشتم.

واعظ ايشان آمد و بنا كرد از اينان تعريف و تمجيد كردن و به خلفاي رسول الله (ص) بد گفتن و فحاشي كردن و هر شب از اثبات ولايت علي (ع) دم زدن، تعجب كردم مگر كسي در اين مسجد منكر ولايت و دوستي علي (ع) شده است؟! ديدم هر شب همين بساط است، واعظ را خواستم كه آقا امروزه جوانان ما خدا و قيامت را باور ندارند، قدري از خداشناسي و قيامت صحبت كنيد، در اينجا كسي منكر ولايت نيست؟ گفت صاحب مجلس از من درخواست كرده تا هر شب از ولايت علي (ع) بگويم، حاج حسين را خواستم كه آقا اينجا كسي منكر ولايت علي (ع) نيست كه شما دستور داده ايد تمام شبها را از اثبات ولايت و لعن به خلفا سخنراني كنند، حاجي گفت تازگي يك نفر سني شده، گفتم كيست؟ گفت: سيد مصطفي، من گفتم در محل ما چنين كسي نيست؟ گفت شما او را نمي شناسيد او ساكن شميران است. گفتم او ساكن شميران است و از شميران تا محله ي شاهپور و اين مسجد راه بسيار دور و درازي است، برويد شميران با خودش صحبت كنيد، تقصير ما چيست و ما چه گناهي كرده ايم، اهل اين محل چه گناهي دارند؟ تا آن وقت ما سيد مصطفي را نمي شناختيم. بعدها معلوم شد وي جواني دانشمند و محققي فاضل و از ساكنين شميران و نواده ي آيت الله العظمي ميرزا احمد آشتياني است به نام سيد مصطفي حسيني طباطبايي كه به هيچ وجه منكر ولايت و دوستي علي (ع) نيست، بلكه خود را اولين دوستدار و پيرو حقيقي علي (ع) مي داند و عقيده اش آن است كه علي (ع) تابع دين است نه اصل دين و نه فرع دين.

به هر حال ماه رمضان آن سال را به همين نحو مبتلا بوديم و اينان كه شب ها براي ترويج دين مي آمدند و مسجد را اداره مي كردند نماز جماعت نمي خواندند، نماز فرادي خواندنشان هم معلوم نبود، ما كه نديديم. چون شب نوزدهم رمضان شد، مردم را خوب جمع كردند واعظ در منبر گفت فرشهاي مسجد كهنه و فرسوده و نخ نما شده است، بايد مردم پول بدهند تا براي مسجد فرش نو تهيه كنيم، اول امام مسجد بدهد، من هم پذيرفتم دويست تومان بدهم،  اسم ما را نوشتند، و بعد از مردم ديگر پول زيادي را جمع كردند تا براي مسجد فرش بخرند. اما ماه رمضان تمام شد، ما هر چه منظر شديم از فرش خبري نشد، بلكه خادم مسجد را فريفتند و تنها قالي بزرگ نو كه در مسجد بود به اسم يك نفر حاجي كه مدعي بود زماني خود او اين فرش را وقف مسجد كرده به بهانه ي اينكه آن را براي تطهير مي برند، از مسجد خارج كردند.

پس از گذشت بيش از دو ماه گيرندگان پول در مسجد پيدا نشدند، ولي خودم يكي از آنان را در خيابان ديدم و پرسيدم فرش مسجد چطور شد؟ پاسخ داد ما از مردم پول جمع كرديم براي مسجد فرش بخريم، اما معلوم نكرديم و نگفتيم براي كدام مسجد![10]

به هر حال پول قالي ها را هم خوردند و رفتند و فقط در اطراف مسجد از ما عيبجويي مي كردند كه اين آقا اخلاق ندارد، بدين ترتيب از شرشان راحت شديم.

 

فهرست


 

كشف حقيقت و برخي سفرهاي تبليغي

 

در اين سالها كه دور و برم خلوت بود، مشغول مطالعه و نوشتن كتاب و تدبر در آيات كتاب خدا شدم و تدريجا برايم ثابت شد كه من و روحانيت ما غرق در خرافاتيم و از كتاب خدا بي خبر بوده و افكارمان موافق قرآن نيست، و به بركت تدبير در كتاب خدا به تدريج بيدار شدم و فهميدم روحانيت و ملت ما دين اسلام را عوض كرده اند. و به نام مذاهب، اسلام اصيل را  كنا ر گذاشته اند. و معلوم شد عده اي به نام عرفا و عده اي به نام شعرا و مفاخر ملي و عده اي به نام صوفيه و عده اي به نام فقها و عده اي به نام اخباريين و عده اي به نام اصوليين و عده اي به نام حكما و فلاسفه تا توانسته اند اسلام اصيل را برده و به جاي آن افكار بشري را رواج داده و اسلام را تغيير داده اند.

براي روشنگري و ارائه اشتباهات هر يك از ايشان كتابي تأليف كردم و هر كتابي كه نوشتم گروه و حزبي با ما دشمن شدند، و حتي پس از نوشتن كتاب «التفتيش» و «حقيقه العرفان» صوفيه و مرشدان كمر به قتلم بستند و مكرر با تلفن مرا تهديد به قتل كردند بعضي از مرشدان صوفيه پيغام دادند و گفتند: ما تو را به وسيله همكاران خودت خواهيم كوبيد. يكي ديگر از مرشدان صوفيه تلفن كرد و گفت: ما تو را مي كشيم، گفتم خداوند مرا از شر شما حفظ خواهد كرد، او گفت ما به دست روحانيان و همكاران خودت تو را نابود خواهيم كرد. گفتم هر چه مي خواهيد بكنيد. بعدها از يكي از دست اندر كاران وزارت فرهنگ شنيدم كه اهل خانقاه مبلغ شصت هزار تومان كه در آن زمان مبلغي هنگفت بود براي جمع آوري كتاب «التفتيش» به مسئولين وزارت فرهنگ پرداخته بودند!

قصد ما از تأليف اين كتاب اين بود كه مردم را به كتاب خدا و عقايد اصيل اسلامي و قرآن كريم آشنا سازيم و مردم را از كيد و ضلالت أفكار اهل بدعت برهانيم. ولي قبل از آنكه ما بر ايشان بتازيم و باطل ها را آشكار سازيم ايشان بر ما تاختند و همه جا شروع كردند به بدگويي و تهمت و افترا. در اين سالها كه در سنين چهل سالگي و بالاتر بودم، در مسجد گذروزير دفتر و گاهي در مسافرت ها و بر منابر شروع به بيان حقايق اسلامي مي كردم.

فهرست


 

حكايتي از آباده و سفري به نيشابور و مشهد

 

 سفري به قصد عزيمت به هندوستان، به شيراز رفتم، چون به آباده رسيدم، اول مغرب و هوا سرد بود، مردم براي صرف غذا و گرم كردن خود به قهوه خانه رفتند. من نيز براي خواندن نماز به مسجد رفتم، چون نماز را خواندم ديدم مجلسي است پر از جمعيت كه منتظر واعظ اند. او هم نيامده و بايد از اقليد بيايد، و قت را غنيمت شمردم و بالاي منبر رفته و سخنراني كردم، مقداري از حقايق توحيد را بيان كردم و براي آنكه به ماشين برسم، زود ختم كردم و آمدم سر خيابان ديدم مسافرين در ماشين نشسته و مهياي حركتند، تا وارد اتوبوس شدم حركت كرد. مردم مسجد كه سخنانم را شنيده بودند خرسند شده و پس از رفتنم گفتند بايد اين آقا را دعوت كنيم اين شب ها برايمان موعظه كند و به دنبال من مي آيند تا مرا پيدا كنند، ولي هر چه مي گردند اثري از ما نمي بينند و معلوم نمي شود آقايي كه به دنبالش هستد به آسمان رفته و يا به زمين! آنان متعجب شده و مي گويند حتما اين آقا امام زمان بوده و بنا مي كنند گريه و زاري و تأسف خوردن و به شهرهاي اطراف خبر دادن كه امام زمان به شهر ما آباده تشريف فرما شده اند. من در شيراز كه بودم منتشر شد در فلان شب امام زمان در آباده در مسجد منبر رفته و باز غايب شده است.[11] اين سفر يك ماه طول كشيد ولي نتوانستم به هند بروم و ناگزير به تهران باز گشتم.

 

سفري به نيشابور و مشهد

 

سفري براي فرار از گرمي هواي تهران به نيشابور رفتم، در آنجا مرا براي اقامه جماعت و سخنراني به مسجد بردند. چون در نيشابور افكار صوفيگري شيوع يافته بود، مدتي در آنجا به رد افكار صوفيانه پرداختم، به طوري كه از خود شهر و اطراف آن تا چهار فرسخي با ماشين و دوچرخه خود را براي استماع سخنراني اين حقير مي رسانيدند، و بحمد لله بسياري از مردم بيدار شدند و افكار صوفيانه شناخته شد.  و مردم از آن بيزاري جسته و از بنده قدر داني كردند، ولي صوفيه به ادارات نيشابور و مشهد متوسل شدند تا از جلسات من جلوگيري شود. پيغام دادم اگر سخن منطقي داريد من براي مباحثه حاضرم چرا متوسل به زور شده ايد؟ جوابي نداشتند كه بدهند.

تابستان يكي از همين سالها براي توقف ايام تابستان عازم مشهد شدم، در آنجا نيز عده اي از اهالي مشهد براي تدريس و اقامه نماز جماعت مرا دعوت كردند. نويسنده عرض كردم در مشهد امام جماعت بسيار است و مكاني خالي نيست و من جايي براي اين كار ندارم، گفتند صحن عتيق را فرش مي كنيم شبها تشريف بياوريد، قبول كردم. رفتند صحن را با زيلو و كرباس فرش كردند، اول مغرب رفتيم نماز، شب دوم صحن پر شد و محتاج به پنج تكبيرگو شد! همان روزها طلاب آمدند و تقاضا كردند درسي شروع كنم، من هم در مدرسه ي ميرزا جعفر درسي شروع كردم، طلابي كه به درس ما مي آمدند اظهار كردند كه درس شما به مراتب از درس ساير مراجع بهتر است، و اگر شما در مشهد بمانيد و تدريس را ادامه دهيد، مرجع تقليد خواهيد شد. عده اي آمدند كه براي طلاب علوم ديني شهريه برقرار كنيد.

 

فهرست


 

مراجع مشهد و شهرت طلبي

 

 واعظي از اهل مشهد به نام نوغاني آمد كه ما هر وقت از يكي از مراجع مشهد يعني آيت الله ميلاني در منبر تعريف و تمجيد مي كنيم و او را نام مي بريم صد تومان مي دهد، و حتي اگر پنج مرتبه نام بريم پانصد تومان مي دهد!! (البته آن وقت صد تومان پول زيادي بود)، شما هم اگر پول بدهيد، نام شما را هم بالاي منبرها مي بريم كه مردم و زوار شما را بشناسند، در جوابشان عرض كردم اولا پول ندارم و ثانيا اگر پول هم داشته باشم براي اين كارها صرف نخواهم كرد. چند روزي گذشت خدام حرم آمدند و گفتند ما با آيت الله ميلاني قرار گذاشته ايم كه هر كدام از زوار را براي حساب وجوهات و پرداخت وجوه شرعي نزد ايشان ببريم، هر مقدار كه وصول كنند سهمي از آن را به خود ما كه واسطه و معرف شده ايم مي پردازد، شما هم اگر در وصول وجوهات شرعيه سهم ما را بدهيد حاضريم زوار را نزد شما بياوريم، گفتم من اين كاره نيستم. روز ديگر سرهنگي موسوم به صالحي كه متصدي امور حرم و صحن بود، به نزد من آمد و گفت در مشهد هر كس در صحن و يا در حرم امامت مي كند بايد با اذن دربار باشد، گفتم خدا فرموده «أَقِيمُوا الصَّلاه» نماز را بپا داريد، و ما به اذن خدا و امر او و براي انجام وظيفه نماز مي خوانيم و هرگز احتياجي به اذن ديگران نداريم.

فهرست


 

بازگشت به تهران و تحقيق و مطالعه

 

چون وضع را هم به لحاظ اعمال روحانيون و هم به لحاظ دخالتهاي دربار چنين ديدم تصميم گرفتم كه مشهد را رها كرده و به تهران باز گردم.

در اين ايام چون مسجدم در تهران خلوت بود به مطالعه و تأليف كتاب پرداختم، و گاهي در ايام تابستان به مسافرت پرداخته و در شهرهاي مختلف تبليغ دين مي نمودم، و اوقاتي كه به مساجد و منابر مي رفتم، غالبا به روشن كردن عوام به عقايد حقّه و دفع عقايد باطله مي پرداختم، و با هر كتابي كه مي نوشتم عده اي از دكانداران اهل باطل با من دشمن مي شدند، كتاب عقل و دين  را نوشتم كه رد بر اهل فلسفه و فيلسوف مآبان دور از قرآن بود، و عقايدي كه در فلسفه مطابق قرآن نيست، بيان كردم، ولي آخوندهاي يوناني مآب را خوش نيامد. و چون فهرست عقايد باطله شيخيه را نوشتم، شيخيه با من دشمن شدند، و چون كتاب شعر و موسيقي را نوشتم و مفاسد اكثر شعرها را بيان كردم شعرا و مداحان به دشمني من پرداختند، و چون كتاب احكام القرآن را نوشتم آخوندهاي خرافي را با خود دشمن كردم. من خيال نمي كردم تمام آخوندهاي مذهب خودمان دكاندار خرافات و غالبا به فكر خرسواري باشند. اين اواخر فهميدم كه تمام آخوندها دين و مذهب را بيشتر براي تأمين معاش مي خواهند و آنقدر كه به فكر دنيا و تأمين معاش خود هستند به فكر دين خدا و روشن كردن مردم نيستند، و لذا بسياري از آقازادگانشان بي دين در مي آيند، چون در زندگي كنار پدر فهميده اند كه پدرشان دين و يا مذهب تصنعي دارد و براي جذب مريد، حافظ مذهب شده است و اگر كسب پدر را رها كنند به دين و مذهب بي اعتنا مي شوند، و اگر به همان كسب پدر پردازند دين و مذهب را دكان خود قرار مي دهند. عوام نيز در هر مذهب و ديني معتقد و متعصب به سخنان و عقايد پيشواي خويش اند و ابدا حاضر نيستد در باره يك مسئله به جدّ انديشه كنند، و هرگز احتمال بطلان در عقايد پيشواي خود نمي دهند و اين درد بزرگي است و لذا نجات دادن اهل هر مذهبي، از خرافات و عقايد باطله، بسيار مشكل است و محتاج از خود گذشتگي است.

در اين ايام بود كه دولت قوي و ملت ضعيف بود و مقدرات مردم و حتي دين ايشان به دست شاه بود و هر مذهبي كه مي خواست خرافات خود را ترويج كند بايد خود را به شاه و يا دولت ببندد و لذا صوفيه و بابيه و شيخيه خود را به دربار مي بستند و شاه هم براي گول زدن مردم خود را شيعه خالص معرفي مي كرد و حتي مي گفت در راه امامزاده فلان مي خواسته از اسب سقوط كند امام زمان آمده كمر او را گرفته و او را از هلاكت و خطر حفظ كرده و يا حضرت عباس كمر او را گرفته، و از اين قبيل حقه بازيها.

 

فهرست


 

اقامتي چند روزه در قوچان

 

به ياد دارم كه يك سال تابستان سفري به قوچان رفتم، اهل آنجا مرا به اقامت چند روزه در آن شهرستان دعوت كردند و تقاضاي امامت و موعظه نمودند. موحد فاضل جناب آقاي سيد جلال جلالي نيز از من خواست كه مدتي براي ارشاد مردم در قوچان اقامت كنم، من هم مضايقه نكردم و پذيرفتم. چون شبها در مسجد و در مدرسه ي عوضيه منبر مي رفتم، تمام اهل شهر اجتماع مي كردند چه در خود مسجد و چه در اطراف مسجد در خيابانها، مملو از جمعيت مي شد. قدري از خرافات عرفا و صوفيه و قلندران را در ضمن سخنرانيهاي خود بيان كردم، صوفي مسلك ها متوسل به ساواك و شهرباني شدند. مأمورين ساواك وقت ظهر سر سفره ي نهار آمدند و نگذاشتند نهار بخورم، مانند ميرغضب با كمال تندي و به صورتي وحشيانه، مرا در ماشين خود گذاشته و حركت دادند وبه اداره ي ساواك بردند. رئيس ساواك هم جوان نادان مغرور و نفهمي بود تا وارد شدم و سلام كردم بناكرد فحش دادن و حمله كردن و لگد براي ما پرتاب كردن. به هر حال اين بود دولت شاه و اين بود ضعف ملت، تا اينكه مرا با ماشين به طرف مشهد حركت دادند و بردند و در اداره ساواك مشهد و شب را در آنجا ماندم، فردا رئيس ساواك مشهد ما را خواست، و من به او گفتم شما ملت را به خود بدبين مي كنيد براي خاطر شندر غاز كه صوفيه قوچان به رئيس ساواك آنجا كه جوان نفهمي است داده اينطور به يك مرد مجتهد خيرخواه توهين مي كنيد. ولي اصلا ساواك اداره اي نبود كه مأمورانش سخن منطقي بفهمند. همين قدر بايد دانست قوي شدن دولت براي ملت بسيار خطرناك است. من ديدم رئيس ساواك مشهد با ملايمت سخن مي گويد، پنداشتم آدم بهتري است يعني از رئيس ساواك قوچان بهتر است، ولي خبر نداشتم وبعد متوجه شدم كه تمام مردم قوچان يكپارچه قيام كرده و بازارها را تعطيل كرده اند و به سبب توهيني كه ساواك قوچان به من كرده، شهر يك پارچه عزار دار شده و جمعيت بسياري براي شكايت به مشهد آمده اند وبر اثر اين اتفاق است كه رئيس ساواك قدري ملايم شده. به هر حال ظهر بود كه مرا آزاد كردند، آمدم از ساواك بيرون، ديدم جمعيت و اهالي قوچان همت كرده اند و تا در اداره ساواك به استقبال آمده اند. فهميدم مردم قوچان مردمان غيور و با همتي هستند ولي متأسفانه اغلب آخوندهاي آنجا مردمي نادان و پست و مفتخورند. مثلا يكي از آخوندهاي آنجا كه غين علي و يا برادرش غين علي نام داشت به من مي گفت من هرگاه بخواهم با همسرم جماع كنم با حول و قوه ي علي (ع) جماع مي كنم!! اين آخوند احمق مشرك مدعي بود كه سي سال در نجف درس سطح و خارج خوانده است؟! بايد بر ملتي كه چنين راهنماياني دارند تأسف خورد![12]

به هر حال چون از اداره ساواك مشهد بيرون آمدم دور ما را گرفتند كه مردم قوچان منتظرند و بايد فوري با شما به قوچان باز گرديم. گفتم تلفن كنيد كه ما ساعت پنج بعد از ظهر حركت خواهيم كرد و چون به سوي قوچان حركت كرديم، تمام اهالي شهر و قريه هاي اطراف آن تا 20 فرسخي به تدريج به استقبال آمده بودند كه نزديك شهر قوچان كه رسيدم گاو و گوسفندهاي زيادي براي قرباني آورده بودند، ولي چون چنين قرباني كاري شرك آميز بود، مانع شدم و نگذاشتم براي استقبال از من قرباني كنند، و از قراري كه مي گفتند چنين استقبالي سابقه نداشته است. چون وارد شهر شدم مرا سر دست بلند كردند و به طرف مسجد آوردند. و من همان شب منبر رفتم و از ايشان تشكر كردم، و پس از چندين شب بيان حقايق قرآني به تهران مراجعت كردم.

 

فهرست


 

تأليف كتاب درسي از ولايت و پيآمدهاي آن

 

يكي از تأليفات اينجانب كه موجب ائتلاف دشمنان ما و اتفاق ايشان عليه ما گرديد، كتاب «درسي از ولايت» بود كه در اين كتاب براي دفع شركيات شيعه نمايان و صوفيه و شيخيه و روشن شدن ايشان حقايقي بيان داشتم و نوشتم كه انبيا و اوليا در صفات و افعال خدا شركت ندارند و توليت و ولايت انبيا و اوليا فقط در امور قانوني و شرعي است و در ايجاد خلق و رزق و امثال اينها توليت و ولايتي ندارند. اين كتاب غوغايي برانگيخت كه براي خودم مايه تعجب شد و سيل بدگويي و تهمت را از جانب روحانيون به جانبم سرازير كرد؟!! براستي چه رخ داده بود؟ مگر جز آيات قرآن و احاديث موافق قرآن در اين كتاب، نوشته بودم؟! علت مخالفت و عداوت صوفيه و شيخيه و.... را با تأليفات سابقم مي فهميدم؛ زيرا رونق بازارشان را به خطر انداخته بودم، اما اين بار كساني با من ستيز و دشمني مي كردند كه خود را حافظ و مدافع دين و ظواهر شرع مي شمردند!! آيا باز هم كسب و كار عده اي از كاسد كرده بودم؟!

به هر حال بسياري از معممين، خصوصا مداحان و روضه خوانها، عوام را عليه بنده تحريك كرده و از هيچگونه بدگويي در حق من كوتاهي نكردند!

البته در اوايل انتشار اين كتاب برخي از روحانيون كه كتاب را مطالعه كرده بودند تا حدودي از اينجانب حمايت نمودند، اما وقتي سيل مخالفت دكانداران مذهبي را مشاهده كردند عقب نشستند و مهر سكوت بر لب زدند و شايد بسياري از آنها ديگر حاضر نبودند مطالب قبلي خود را در باره من و كتابم تكرار كنند؛ زيرا در اين صورت موقعيت خودشان در بين عوام به خطر مي افتاد و به سرنوشت من دچار مي شدند!!

از جمله، با خبر شدم پس از انتشار اعلاميه ي آيت الله ميلاني كه ادعا كرده بود كتاب «درسي از ولايت» مخالف قرآن است، عده اي از علماي قوچان كه مرا مي شناختند به مشهد و به نزد آقاي ميلاني مي روند و دليل مي طلبند و درخواست مي كنند كه نشان دهيد كدام آيه قرآن مخالف كتاب «درسي از ولايت» است؟ و پس از يك مباحثه طولاني جناب ميلاني عاجز مي شود و نمي تواند آيه اي نشان دهد! اما اعلاميه خود را اصلاح نمي كند!![13]

همچنين آيت الله حاج شيخ ذبيح الله محلاتي در پاسخ سؤال مردم در باره كتاب «درسي از ولايت» مي نويسد:

كتاب درسي از ولايت حجت الاسلام عالم عادل آقاي برقعي را خوانده ام، عقيده او صحيح است و ترويج وهابي نمي كند. سخنان مردم تهمت به ايشان است. اتقوا الله حق تقاته، ايشان مي فرمايد اين قبيل شعر درست نيست:

 

جهان اگر فنا شود علي فناش مي كند

قيامت ار بپا شود علي بپاش مي كند

              

بنده هم عرض مي كنم اين شعر درست نيست.

امضاء: محلاتي

 

آقاي علي مشكيني نجفي نيز مي نويسد:

اينجانب علي مشكيني كتاب مستطاب درسي از ولايت را مطالعه نمودم و از مضامين عاليه آن كه مطابق با عقل سليم و منطق دين است خرسند شدم.

امضاء: علي مشكيني

 

آقاي حجت الاسلام سيد وحيدالدين مرعشي نجفي مي نويسد:

 

بسمه تعالي

حضرت آقاي علامه برقعي دامت افاضاته العاليه، شخصي است مجتهد و عادل و امامي المذهب و بنا به گفتار مشهور (كتاب و تأليف شخص دليل عقلش و آينه عقيده اش مي باشد) و ايشان مطالب بسيار عاليه راجع به مقام و شأن حضرت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه هدي عليهم السلام در كتاب «عقل و دين» و كتاب «تراجم الرجال» كه تازه به طبع رسيده و در ساير كتابهاي ديگرشان نوشته اند، و جار و جنجال و قيل و قال يك عده اشخاص مغرض و يا عجول و عصبي كه كتاب مستطاب درسي از ولايت را كاملا نخوانده و ايمان خود را از دست داده و قضاوت ظالمانه در حق معظم له مي كنند كوچكترين تأثيري نزد علما و عقلا ندارد (عاقلان دانند) واي به حال كساني كه اين ذريه طاهر ائمه هدي عليهم السلام را كه از چند نفر مراجع تصديق اجتهاد دارد رنجانيده و در عين حال بهتان عظيم و افتراي شديد بر يك نفر مسلمان عالم فقيه مي زنند. حق تعالي فرموده: «إن الذين يحبون أن تشيع الفاحشه في الذين آمنوا لهم عذاب أليم في الدنيا والاخر³».

 

خادم الشرع المبين: سيد وحيدالدين مرعشي نجفي

به تاريخ شهر ذي القعده الحرام 1389

22/10/1348

 

اما سيل مخالفت و بدگويي و سب و شتم و توهين و افتراي معممين، ادامه داشت. اينجانب نيز براي اينكه دهان مغرضين را ببندم و به عوام كه مطالبم برايشان مأنوس نبود، اثبات كنم كه اظهاراتم در كتاب «درسي از ولايت»، بي سابقه و مخالف رأي علما نيست و براي اطمينان خاطر كساني كه قبول و هضم مطالب كتاب برايشان بسيار مشكل بود و يا فريب هوچيگري روضه خوانان و مداحان بي سواد را خورده بودند، سعي كردم نظر برخي از علماي مشهور و با وجاهت را ارائه كنم، لذا به نزد آيت الله حاج سيد عبدالحميد ماكويي كه نماينده آيت الله سيد ابوالقاسم خويي در تهران بود رفتم و ماجرا را با او درميان گذاشتم و از او خواستم در مورد اينجانب اظهار نظر كند. ولي متأسفانه جرئت نكرد! ناگزير از او خواستم به عنوان نماينده آيت الله خويي رأي ايشان را در مورد «ولايت تكويني انبيا و اوصيا» اعلام كند. به هر حال وي از من اسم نبرد ولي پذيرفت در اعلاميه اي نظر آيت الله خويي را اعلام كند، ولي عبرت آموز است كه بدانيد بعد از اينكه از طرف روحانيون ديگر مورد اعتراض و تحت فشار قرار گرفت و موقعيت خود را در خطر ديد، اعلاميه ي منتشر شده خود را انكار كرد! و حتي گفت: برقعي مرا فريب داد، برقعي مرا مجبور كرد!! و از اين قبيل سخنان، البته اينجانب منتظر روزي هستم كه پروردگار متعال در اين مورد بين ما حكم خواهد فرمود

.

فهرست


 

نظر آيت الله خويي راجع به ولايت تكويني و تشريعي

 

متن اعلاميه آيت الله ماكويي كه چاپ و منتشر گرديده از اين قرار است:

 

 

بسمه تعالي

فتواي مرجع تقليد آيت الله العظمي آقاي حاج سيد ابوالقاسم خويي راجع بنفي ولايت تكويني و تشريعي انبيا واصيا (ع).

متن فرمايش ايشان در كتاب التنقيح في شرح العروه الوثقي ج2 ص73 هر كس خواهد مراجعه كند.

لا اشكال في نجاسه الغلاه و منهم من ينسب اليه الاعتراف بالوهيته سبحانه الا انه يعتقد ان الامور الراجعه الي التشريع والتكوين كلها بيد اميرالمؤمنين او احدهم فيري انه المحيي و المميت و انه الخالق و الرازق و انه الذي ايد الانبياء السالفين سرا و ايد النبي الاكرم جهراً و اعتقادهم هذا و ان كان باطلا واقعا و علي خلاف الواقع حقا حيث ان الكتاب العزيز يدل علي ان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع كلها بيدالله سبحانه الي ان قال الاعتقاد بذلك عقيد ³ التفويض لان معناه ان الله سبحانه كبعض السلاطين و الملوك قد عزل نفسه عما يرجع الي تدبير مملكته و فوض الامور الراجعه اليها الي احد وزرائه و هذا كثيرا ما يترائي في الاشعار المنظومه بالعربيه او الفارسيه حيت تري ان الشاعر يسند الي اميرالمؤمنين بعضا من هذه الامور و عليه فهذا الاعتقاد انكار للضروري فان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع مختصه بذات الواجب تعالي فيبتني كفر هذه الطائفه علي ما قدمناه من انكار الضروري.

ترجمه: در نجاست اهل غلو اشكالي نيست بعضي از ايشان اقرار بالوهيت خداي سبحانه دارند ليكن معتقد است كه امور راجع بتشريع و تكوين تمامش بدست اميرالمؤمنين (ع) و يا يكي از امامانست پس او را زنده كننده و ميراننده و خالق و رازق مي داند و گويد با انبياي گذشته سرا و با نبي اكرم صلي الله عليه و آله جهرا بوده و تأييد ميكرده و اين عقيده اگر چه باطل و برخلاف واقع است حقيقتا زيرا قرآن كتاب خداي عزيز دلالت دارد بر اينكه امور تكوين و تشريع كلا بدست خداي سبحانه ميباشد و اعتقاد بآن عقيده تفويض است زيرا معناي آن چنين ميشود كه خداي تعالي مانند بعضي از سلاطين و شاهان خود را معزول و بركنار نموده از آنچه راجع بتدبير مملكت اوست و امور مملكتي را بيكي از وزراي خود داده و اين مطلب زياد ديده ميشود در اشعار عربي و فارسي كه بعضي از اين امور را نسبت با اميرالمؤمنين ميدهند و اين اعتقاد انكار ضروري دين است زيرا امور تكوين و تشريع مختص بذات خدا ميباشد بنابر اين كفر اين طايفه بنابر اين چيزي است كه گفتيم قبلا از بابت انكار ضروري.

در تهران نماينده حضرت آيت الله خويي: حاج سيد عبدالحميد موسوي ماكويي

 

فهرست


 

خاطراتي از آيت الله شريعتمداري

 

علاوه  بر اين چون در جواني و در دوران تحصيل با آيت الله سيد كاظم شريعتمداري همدرس بودم و در ايام اقامت در قم با ايشان مراوده داشت، گمان نمي كردم وي انصاف را زير پا بگذارد. وي تا هنگام كتاب «درسي از ولايت» تا حدودي از من حمايت مي كرد و مهمتر اينكه تأييديه اي برايم نوشته و از من تعريف و تمجيد نموده و تصرفات مرا در امور شرعيه مجاز دانسته بود و حتي پس از انتشار «درسي از ولايت» نيز تا مدتي سكوت اختيار كرد. من نيز با توجه به سوابقم با وي، جواب او را به استفتايي كه در اين موضوع از او شده بود، در كارتي كوچك چاپ و تكثير كردم و به هر يك از كساني كه به مسجد يا منزل ما مي آمدند، يكي از اين كارتها مي دادم.

 

حضرت آيت الله العظمي جناب آقاي آيت الله شريعتمداري، پس از عرض سلام، اخيرا كتابي بنام «عقائد الشيعه» منتشر شده  در آن كتاب نوشته شده كه امام و پيغمبر _ صلي الله عليه و آله و سلم _ را همه كاره ي جهان مي دانم باذن الله، آيا اين مطلب واقعا از عقايد شيعه است و دليل عقلي و نقلي بر اثبات اين مطلب داريم؟

بسمه تعالي

همه كار جهان در دست خداوند است، امام عليه السلام و پيغمبر صلي الله عليه و آله واسطه ايصال احكام إلهي اند.

مهر: سيد كاظم شريعتمداري

 

اما چنانكه گفتم وقتي غوغا و هياهوي دكانداران عوام فريب بالا گرفت آيت الله شريعتمداري نيز كه تا مدتي پس از انتشار درسي از ولايت با ما مخالفت نكرده بود، نه تنها سكوت نكرد بلكه به صف مخالفان پيوست!! دشمنان خرافي كه كتاب مذكور و چند كتاب ديگرم بازار آنها را خصوصا در ماه محرم، از رونق انداخته بود براي خنثي كردن اثر سخنان و تأليفات ما كه مورد توجه و فراگير شده بود، با ارسال نامه اي كه پنج يا شش امضا داشت، از او خواستند كه سريحا نظر خود را در مورد اينجانب اعلام كند و دستخط او را تكثير كرده و در ميان مردم پخش كرده و حتي به در مسجد ما نيز الصاق كردند!

متن نامه و جواب آيت الله شريعتمداري چنين بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم                                مورخه 23/10/55

حضرت آيت الله العظمي آقاي شريعتمداري مدظله العالي            بيست و سوم محرم الحرام 1397

بدين وسيله معروض مي دارم، اجازه نامه اي بنام آقاي سيد ابوالفضل برقعي امام جماعت مسجد وزير دفتر تهران بامضاي شما در محل توزيع گرديده است كه ايشان من جميع الجهات مجاز و مأذون در تصدي كليه ي امور شرعيه مي باشند. لذا از حضور مباركتان استفسار مي شود كه آيا اين اجازه نامه مربوط به قبل از تظاهرات ايشان به وهابيگري و سنيگري و مشرك دانستن مراجع تقليد و متهم نمودن شيعيان به بدعت و بت پرستي و شرك، مي باشد، يا اينكه مربوط به بعد از آن است.

استدعا داريم نظر مباركتان را براي اطلاع اهالي محل و مسلميني كه بوسيله اين اجازه نامه و تبليغات سوء اين شخص اغفال شده اند اعلام و ابلاغ فرماييد.

والسلام من اتبع الهدي

 

باسمه تعالي

اجازه نامه ي مزبور تاريخش قبل از اين جريانات است فعلا آقاي سيد ابوالفضل برقعي مزبور هيچ نوع سمتي از طرف ما ندارد، و اجازه اي كه بتاريخ خيلي گذشته داده شده است لغو و باطل و تاريخ سال آن را عمدا محو كرده اند.

في 22 محرم/1397     23/10/55    مهر: سيدكاظم شريعتمداري

 

من از زمان تحصيل در حوزه ي علميه ي قم، سيد كاظم شريعتمداري را مي شناختم و با وي همدرس بودم، او نيز مرا به خوبي مي شناخت و با احوالم آشنا بود، ولي وقتي هياهوي معتادان به بدعت بالا گرفت، ايشان هم چنانكه از همولايتي خود يعني آيت الله علي اصغر محيي الدين بنابي كه او نيز در آذربايجان خصوصا بناب و تبريز همچون نگارنده به بيان حقايق قرآن و زدودن غبار بدعتها و خرافات از چهره ي نوراني اسلام، قيام كرده بود، كمترين حمايتي نكرد و او را با مخالفان خرافي و مدافع بدعتها تنها گذاشت، به اينجانب نيز نه تنها پشت كرد و حق را آشكار نساخت! بلكه چنانكه ملاحظه شد عليه حقير اعلاميه نيز صادر كرد، در حالي كه پيش از اين من با ايشان مراوده و ارتباط و از وي خاطرات بسيار داشتم و از جمله خاطراتي كه از وي دارم يكي را در اينجا نقل مي كنم كه اميدوارم خالي از فايده نباشد:

روزي در منزل آقاي شريعتمداري همراه عده اي از فضلا ميهمان بودم كه سخن از اصول دين به ميان آوردم و از آقاي شريعتمداري پرسيدم حضرت آيت الله، اصول دين چند تاست؟ ايشان گفت: پنج تا، پرسيدم آيا آيه و يا حديثي داريم كه: «اصول الدين خمسه»؟ گفت: خير، گفتم پس به چه دليل اصول دين پنج تاست و سه يا چهار و يا شش تا نيست؟ وي قدري انديشيد و سپس گفت: درست است كه ما آيه يا حديثي كه بگويد اصول دين پنج تاست نداريم ولي علماي ما پس از بررسي و با ادله عقلي و براهين علمي به اين نتيجه رسيده اند. من در جواب ايشان خنديدم، ايشان تعجب كرد و پرسيد: آقاي برقعي چرا مي خندي؟ گفتم خنده هم دارد كه خداوند تبارك و تعالي پيغمبري بفرستد و كتابي نازل كند و به مردم بگويد ايمان بياوريد و به رسولش بفرمايد با مردم جهاد كن تا ايمان بياورند، ولي در كتابش بيان نكند كه مردم به چند چيز ايمان بياورند، بلكه بگويد صبر كنيد چند صد سال ديگر علماي حوزه ها با دلايل عقلي و براهين علمي به شما مي گويند كه به چند چيز ايمان آوريد!! آيا چنين مذهبي خنده ندارد؟ در اين هنگام خود آقاي شريعتمداري نيز خنده اش گرفت.

فهرست


 

اصول دين

 

خوانده ي محترم بداند كه اينجانب در باره اصول دين و تعداد آن، از علماي بسياري سؤال كردم و همه آنها از جمله آقاي شريعتمداري از دادن جواب كافي و وافي كه تماما مستند به آيات قرآن كريم باشد، طفره رفته اند؛ زيرا به خوبي مي دانستند كه اگر براي تعيين و تبيين اصول دين به قرآن مجيد رجوع كنند، گر چه مي توان براي توحيد و معاد و نبوت آيات بسياري را ذكر كرد اما در مورد بقيه اصول به مشكلاتي دچار مي شوند. به همين سبب كلا در اين بحث به سراغ قرآن نمي روند تا بر درد سرهاي بعدي مواجه نشوند؛ زيرا در غير اين صورت، پس از ذكر آياتي كه دلالت بر اصل توحيد و معاد و نبوت دارند، اگر بخواهند آياتي را كه نافي ظلم از خداوند سبحان اند به عنوان مستند خويش در اصل عدل ذكر كنند، ناگزير بايد به اين سؤال جواب گويند كه آيات بسياري نيز جهل و غفلت و ضعف و .... را از پروردگار متعال نفي مي كنند، چرا علم و احاطه و قدرت الهي را جزء اصول دين قرار نداده ايد؟ ناچار مي شوند بگويد چون در معناي عدل با اشاعره موافق نبوديم، براي تمايز از آنان، عدل را در رديف اصول آورديم، در نتيجه پاي مناظرات و منازعات عدليه و اشاعره به ميان مي آيد و آشكار مي شود كه اين امر به صدر اسلام و مسلمين اولين، يعني پيش از اينكه اختلافات كلامي در ميان مسلمين به وجود آيد، ارتباطي ندارد. حال آنكه اصول دين بايد از صدر اسلام تا امروز يكسان باشد و شارع خود آن را بيان فرموده باشد. نه آنكه اصول دين در قرون بعدي غير از اصول دين در قرن اول باشد!!

علاوه بر اين آيات بسياري ايمان به كتب آسماني و ملايكه را نيز لازم شمرده اند در حالي كه در اصول دين اينان مذكور نيست.

مهمتر آنكه در مورد اصل امامت كار بسيار مشكلتر است؛ زيرا اصولا در قرآن كريم اثري واضح از اين اصل نيست و طبعا بايد جوابگوي اين سؤال باشند كه چرا برخلاف اصول ديگر در مورد اين اصل از اصول دين كه لا أقل به نظر شما اهميت بسيار دارد و دين بدون آن كامل نخواهد بود، آيه اي نداريم و يا لاأقل آيه ي واضحي كه محتاج روايت و تفصيلات پيچ در پيچ كتب كلامي نباشد، نداريم و چرا قرآن صريحا همچون توحيد و معاد و نبوت و ايمان به ملايكه و كتب سماوي، اصل امامت معصومين پس از پيامبر (ص) را لاأقل به صورت كلي و به همان وضوح اصول ديگر بيان نفرموده است؟!

به همين سبب علما از همان ابتدا و بدون آنكه اسمي از قرآن به ميان آيد مي گويند: «علماي ما پس از بررسي و با ادله ي عقلي و براهين علمي اثبات كرده اند كه اصول دين پنج تاست»!!

براي رفع اين مشكل و آشنا ساختن مردم با اصول دينشان جزوه اي در بيست صفحه موسوم به اصول دين از نظر قرآن تأليف كردم كه به صورت محدودي در ميان دوستان پخش گرديد. در آنجا اصول دين را تماما با استناد به آيات قرآني، بيان كرده ام.

فهرست


 

مخالفين كتاب «درسي از ولايت»

 

باري، به ماجراي اصلي خود باز گرديم و اينكه علما مرا با عوام خرافه پرست و رندان اهل بدعت تنها گذاشتند و خود را به اظها حقايق دين و مبارزه با خرافات ملزم نديدند!!

در آن ايام، از جانب مخالفان، رديه هايي سراسر مغالطه و سخنان نادرست و غير علمي، از جمله كتاب «اثبات ولايت حقه» و «حمايت از حريم شيعه» و «حقيقت ولايت» و «عقائد الشيعه» به ترتيب توسط آقايان نمازي و محلوجي و رشاد زنجاني[14] و خندق آبادي، براي تخطئه كتاب «درسي از ولايت» به طبع مي رسد. و يكي از شاگردانم يعني آقاي محمد تقي خجسته كه به اين بنده، محبت بسيار داشت، يادداشتها و پاسخهاي مرا بر مطالب اين كتب جمع آوري و تنظيم كرد و در دو كتاب به نامهاي «حديث الثقلين يا نصب الشيخين، انمازي و المحلوجي» و «اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن» به چاپ رساند _ خدايش جزاي خير دهد_ و چون آيت الله ميلاني در اعلاميه خود نوشته بود:

 

 

بسمه تعالي

مطالب اين كتاب برخلاف فرموده قرآن كريم و مخالف با صريح فرمايش پيغمبر اكرم است، اين كتاب از جمله كتب ضلال مي باشد. نويسنده آن از ادله علميه بي اطلاع و به خيالات و اوهام خود و امثال خود نوشته و گفته است مسلك تصوف بر باطل است. أعاذنا الله من مضلات الفتن.

امضاء و مهر: سيد هادي ميلاني

 

لذا آقاي خجسته براي اثبات كذب مدعاي مشار اليه و رفع شبهه از كساني كه مرا نمي شناسند از من خواست لاأقل از مدارك اجتهاد اينجانب در كتاب ذكر شود و به عنوان نمونه اجازه اجتهاد اين جانب از آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني را به چاپ رساند كه در صفحه 32 كتاب «اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن» مضبوط است. ايشان در همين كتاب اعلام مي كند كه كتاب «حقيقه العرفان» اينجانب با كمكهاي آيت الله حاج حسن طباطبايي قمي تجديد چاپ شد و يا آيت الله شريعتمداري به منظور كمك به اينجانب، پنجاه جلد از كتاب «عقل و دين» مرا خريداري كرده است. البته مراجع ديگر نيز نسخ متعدد از اين كتاب را از من خريداري كرده بودند، از جمله آيت الله خميني دويست جلد از اين كتاب را از من خريده بود.

اما به هر حال عرصه به دست بدخواهان بود، و بدين ترتيب دشمنان ما از آخوندهاي فيلسوف مآب و روضه خوانها و مداحان، بنا كردند تهمت زدن و حمله كردن و كتاب نخوانده را تحريم و مؤلف را تكفير كردن و چنانكه گذشت يكي از ملايان خرافي كه عقايد خرافي فلاسفه ي يونان و شيخيه را داشت و مرجع تقليد عده اي از جهال بود به نام سيد محمد هادي ميلاني اعلاميه صادر كرد كه كتاب درسي از ولايت كتاب ضلالت است و هزاران نسخه از آن  اعلاميه را چاپ و منتشر كردند و حتي به در و ديوار مسجد خود من هم چسباندند! اما وقتي چند تن از فضلاي قوچان به مشهد و به منزل آقاي ميلاني مي روند و از او دليل مي طلبند كه كدام آيه قرآن مخالف كتاب درسي از ولايت است، پس از مباحثات طولاني جنابش آيه اي ذكر نمي كند.

 

فهرست


 

حكايتي شگفت و مذاكره با آقاي فلسفي

 

البته روضه خوانهاي ايران غالبا معلوماتي ندارند و حق را از باطل تشخيص نمي دهند لذا به توصيه بي دليل آقاي ميلاني بنا كردند در منابر به نويسنده كتاب درسي از ولايت بد گفتن و تهمت زدن، حتي يكي از ائمه جماعت تهران كه روزي ميهمان من بود، پس از تعارفات معموله گفت مي خواهم ردي بر كتاب «درسي از ولايت» بنويسم، گفتم خوب است ابتدا شما آن را با دقت مطالعه بفرماييد و بخوانيد و هر كجا اشتباهي ديديد، با دليل و برهان بيان نماييد. گفت من آن كتاب را نخواهم خواند زيرا خواندنش حرام است، حال خواننده محترم ملاحظه كند كه ما در زندگي خود گرفتار چه مردماني بوده ايم، مردمي كه بر كتاب نخوانده رد مي نويسند، تازه ادعا دارند كه روحاني و اهل فضل و ايمانند!

همچنانكه بارها گفته ام بسياري از وعاظ حتي خطباي معروف و بزرگ نيز از كتاب خدا بي اطلاع و يا توجه كافي به آن ندارند و از گفتن سخن بي دليل (كه در بالا يك نمونه اش را ملاحظه كرديد) ابايي ندارند كه اين ناشي از بي تقوايي آنان است، علاوه بر اين حتي در اصول عقايد مقلد ديگران و تابع عقايد موروثي اند و به سبب عدم آشنايي كافي با قرآن كريم، روايات درست از نادرست را تشخيص نمي دهند و به صرف آنكه خبر يا حديثي را در كتابي ببينند آن را مي پذيرند و با آب و تاب بر منابر نقل مي كنند. در خاطرم هست كه روزي به قصد عيادت از بيماري در صف اتوبوس منتظر بودم كه ناگهان يك ماشين شخصي جلوي من توقف كرد و سرنشين آن مرا به اسم صدا زد و گفت: آقاي برقعي بفرماييد بالا، نگاه كردم ديدم واعظ معروف آقاي فلسفي است، سوار شدم، پس از سلام و احوالپرسي، ايشان گفت: آقاي برقعي كجاييد، چه مي كنيد؟ خبري از شما نيست؟ گفتم: جناب فلسفي به سبب عقايدم تقريبا خانه نشين شده ام و اگر مي دانستيد كه عقايدم چيست، شايد مرا سوار نمي كرديد، گفت مگر شما چه مي گوييد؟ گفتم: من مي گويم روضه خواني حرام است، كمك به روضه خواني حرام است پول دادن براي آن حرام است، گفت: چرا؟ گفتم چون روضه خوانها آنچه را كه مي گويند اكثرا ضد قرآن است و در واقع با پيامبر و ائمه دشمني مي كنند. آقاي فلسفي گفت: حتي من! و پرسيد: آيا منبر هم حرام است؟ گفتم: آري حرام است، گفت: چرا؟ براي تفهيم مطلب به او، گفتم آقاي فلسفي يادتان هست در دهه عاشورا در بازار به منبر رفته بودي؟ گفت: آري، گفتم من يكي از همان روزها كه از بازار رد مي شدم صداي شما را شناختم و ايستادم كه سخنان شما را بشنوم و شنيدم كه مي گفتي امام در شكم مادرش همه چيز را مي داند، گفت: بله، اين موضوع در روايات ما ذكر شده (مقصود فلسفي رواياتي بود كه دلالت دارد بر علم امام قبل از تولد، از جمله رواياتي كه مي گويند امام در شكم مادر از طريق ستونهاي نور كه در مقابل اوست همه چيز را مي بيند!) گفتم ولي اين مطلب اولا ضد قرآن است كه مي فرمايد: «والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا = خداوند شما را در حالي كه هيچ چيز نمي دانستيد، از شكم مادرانتان خارج ساخت»[15] ثانيا شما در آخر همان منبر گريز به صحراي كربلا زدي و گفتي هنگامي كه امام حسين (ع) به طرف كوفه مي آمد، حر جلوي او را گرفت و مانع شد كه امام به كوفه برسد، امام ناگزير راه ديگري را در پيش گرفت و «حر» نيز آنها را دنبال مي كرد تا اينكه به جايي رسيدند كه اسب امام (ع) قدم از قدم برنداشت و هر چه امام ركاب زد و كوشيد و نهيب زد و هي كرد، مركبش حركت نكرد، امام ماند متحير كه چرا اسب حركتي نمي كند، در آنجا عربي را يافت، امام او را صدا زد و از او پرسيد: نام اين زمين چيست؟ عرب جواب داد: غاضريه (قاذريه)، امام حسين(ع)  سؤال كرد: ديگر چه اسمي دارد؟ عرب گفت: شاطيءالفرات، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: نينوا، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: كربلا، امام حسين(ع) فرمود: هان، من از جدم شنيده بودم كه مي فرمود خوابگاه شما كربلاست. سپس به فلسفي گفتم: آقاي فلسفي اين امامي كه شما در ابتداي منبر مي گفتي در شكم مادر همه چيز را مي داند و قرآن مي خواند، چطور به اينجا كه رسيد اول اسبش فهميد و آن سرزمين را شناخت و بعدا امام (ع)، تازه آنهم پس از پرسيدن از يك نفر عرب بياباني، محل را شناخت؟! جناب فلسفي اين چه امامي است كه شما ساخته ايد كه نعوذ بالله  اسبش پيش از او مطلع مي شود؟! آيا اين است حب ائمه؟ آيا اينست معارف اسلام؟ چرا در مورد روايات بيشتر دقت و تأمل نمي كنيد؟

آري، اين جناب فلسفي است كه بهترين واعظ ايشانست، حال، خواننده خود وضع ساير اهل منبر را بفهمد.[16]

 

 

فهرست


 

بدگويي روضه خوانان از مؤلف

 

در آن ايام معمول شده بود هر كسي مي خواست در منبر شيرين سخني و مردم را مجذوب خود نمايد از ولايت سخن مي گفت و مردم را به ولايت دعوت مي كرد و عليه ما سخناني مي گفت و ما را نفرين مي كرد. اما آن گويندگان خود نمي دانستند كه معني ولايت و مقصود از آن چيست؟

يادم هست روزي براي انجام كاري به بازار آهنگران تهران رفتم، اما شخصي كه با او كار داشتم نبود، فكر كردم كجا توقف كنم تا بيايد، ديدم در كوچه اي براي روضه خواني بيرقي نصب كرده اند. مناسب ديدم كه بروم آنجا بنشينم تا وقتي كه مغازه دار مغازه اش را باز كند و آن شخص بيايد. چون وارد مجلس روضه خواني شدم، ديدم آخوندي به نام عماد زاده بالاي منبر از برقعي سخن مي گويد كه او منكر خدا و منكر رسول خدا (ص) و منكر جدش امام شده و چنين و چنان است. و تقريبا نيم ساعت وقت منبر را به تهمت و بدگويي از برقعي مصروف داشت، من به اطرافم نگاه كردم مبادا كسي در اين مجلس مرا بشناسد و مورد حمله و ضرب و شتم قرار گيرم و بسيار مواظب خود بودم، ديدم بحمدالله كسي ملتفت نشده، خوشحال شدم. چون آقا از منبر فرود آمد و خواست از مجلس خارج شود من هم برخاستم و به دنبالش روانه شدم، در كوچه به او رسيدم و «طيب الله أنفاسكم» گفتم، سپس عرض كردم آقا شما اين برقعي را شخصا ملاقات كرده ايد؟ گفت: خير. گفتم از كتب و تأليفات او چيزي مطالعه كرده ايد؟ گفت خير، گفتم پس از كجا و به چه دليل او را گمراه و منحرف دانسته ايد؟ گفت از قول آيت الله ميلاني مي گويم، گفتم آقاي ميلاني در فروعات مذهبي بايد فتوي بدهد، نه در حق اشخاص. اولا شخص خوب و بد را خدا مي شناسد. و ديگر آنكه شما واعظ بي سوادي هستيد خوب بود لاأقل كتابي از برقعي را مي خوانديد تا بهتر از حال او مطلع مي شديد و گر نه شما نبايد در شناخت اشخاص مقلد باشيد، گفت آري من كتابي از او نخوانده ام. كتابي كوچك در باره «دعبل» شاعري كه قصيده اي در مدح امام رضا(ع) انشا كرده و من آن اشعار را به شعر فارسي ترجمه كرده و نوشته بودم كه چاپ شده و در جيب بغلم بود، درآوردم و گفتم من كتابي از برقعي همراه دارم، خوب است بدهم آن را مطالعه كنيد و چند روز ديگر نظر خود را راجع به اين كتاب و مؤلفش با تلفن به بنده بفرماييد. ايشان قبول كرد و كتاب را گرفت و شماره تلفن خود را مرحمت كرد و با هم خداحافظي كرديم.

پس از گذشت چند روز به ايشان تلفن كردم و عرض كردم شما كتاب «دعبل» را مطالعه فرموديد؟ گفت: آري، گفتم به نظر شما چه طور است؟ گفت خوب نوشته واقعا مرد مؤمن و ملا و اديبي است. گفتم پس چرا از ايشان بدگويي نموديد؟ گفت من اشتباه كردم، گفتم پس شما مسؤوليد و بايد از ايشان عذر خواهي كنيد؟ گفت درست است، گفتم پس بدانيد آن سيدي كه در كوچه شما را ديد و به شما كتاب «دعبل» را هديه داد، خود برقعي بود. گفت پس مرا حلال كنيد. گفتم من حلال نمي كنم؛ زيرا شما در منبر بدگويي كرده ايد و بايد برويد و به مستمعين خود بگوييد من اشتباه كردم تا من شما را حلال كنم.

شيخ ديگري به نام احمد كافي روضه خواني خوش صوت بود، عوام فريفته ي منبر او بودند، روزي نواري از منبر او نزد من آوردند كه وي در بالاي منبر در مهديه ي خود در حضور مستمعين خود مي گفت «خدايا به حق امام حسين ريشه ي اين برقعي را بكن» و تمام يكصدا آمين گفتند. اتفاقا دعاي او در حق خودش مستجاب شد و در راه مشهد تصادف كرد و از دنيا رفت.

روزي در خيابان جمالزاده عبور مي كردم سيدي بلند بالا با لباس روحاني به من برخورد و سلام كرد و صحبت از برقعي شد، گفت شما نمي دانيد و ايشان را نمي شناسيد، ايشان ماهي هشتاد هزار تومان از دولت سعودي پول مي گيرد و شانزده هزار تومان نيز شاگردان او مي گيرند، گفتم شما براي اين فرمايش آيا مدركي داريد؟ آن روحاني كه مرا نشناخته بود، گفت: بلي، فيش آن نزد خود من موجود است!!![17]

 

فهرست


 

انتشار كتاب عليه مؤلف

 

به هر حال كار ما به اينجا كشيد كه روضه خوانان و مقدس نمايان كه در هيچ امري اتفاق ندارند در بدگويي و تهمت و سب و لعن به ما متحد شدند، و هيچ كدام هم نمي دانستند چه گفته ام و هر چه نوشتم و اعلام كردم كه آقايان اگر سخني و يا اشكالي دارند با ما در ميان بگذارند، و اگر به بحث با ما حاضرند، من نيز به بحث با ايشان حاضرم، و اگر ايرادي دارند آن را با دليل مرقوم فرمايند. ولي جز فحش و بدگويي جوابي ندادند و براي كسب ثواب عليه اينجانب كتاب ها نوشتند!!

مي توان گفت قريب يكصد جلد كتاب در رد عقايد ما نوشتند، اكثر كتاب هاي ايشان را مطالعه كردم، ولي جز فحش و بدگويي و تهمت و افترا و مغالات رسوا و تأويلات نابجا و ايرادات بني اسرائيلي و بهانه جوييهاي واضح چيزي كه قابل تأمل باشد در آنها نيافتم و حتي در تمام اين كتب مطلبي را از كتاب هاي اين بنده نقل نكردند كه با دليل آن را رد كنند جز ناسزا و تكفير و اتهام.

و من احتمال مي دهم كه دولت طاغوتي شاه و ساواك كه مطيع و مددگار يهوديان بودند، براي آنكه مردم از سخنان ما اعراض كنند و به حقايق آشنا نگردند و ما نتوانيم قدمي در راه وحدت اسلامي برداريم، در تحريك اين موج سهمي داشته اند، زيرا آنان از اسلام حقيقي وحشت دارند و حتي از منبع موثقي شنيدم كه مي گفت يهود چند نفر را براي خود خطر بزرگي مي داند، يكي از آن چند نفر شما هستيد.

چنين بود تا تصميم به قتلم گرفتند و بعضي از عالم نمايان فتواي قتل مرا صادر نمودند. سيدي موسوم به علوي كه داماد آيت الله بروجردي بود، مبلغ دويست هزار تومان جمع كرده بود تا به اشخاصي بدهد كه مرا ترور كرده و به قتل رسانند. و اينكه احتمال مي دهم محرك اين كارها دولت شاه و ساواك و يهوديان بودند از آن روست كه بعضي از كساني كه در منابر و محافل از ما بسيار بدگويي مي كردند و تكفير و يا تفسيق مي نمودند با ساواك و دربار بي ارتباط نبودند مانند حاجي اشرف روضه خوان كاشاني و شيخ جواد مناقبي و محمد رضا نوغاني و سيد ابراهيم ميلاني و آقاي شجاعي و.... يعني پس از آنكه دولت شاه سرنگون شد و جمهوري به اصطلاح اسلامي روي كار آمد، اينان به جرم ارتباط با ساواك گرفتار شدند.

يكي از دوستانم برايم نقل كرد كه اين جناب شجاعي در منبر شما را كافر و بي دين مي خواند. من بعد از سخنراني اش به او ايراد كردم و نتوانست پاسخم را بدهد، قرار شد به منزل آيت الله خوانساري مرجع تقليد برويم و از او قضاوت بخواهيم، من و او و يك روحاني ديگر سوار ماشين خود او شديم و به منزل آيت الله در نياوران رفتيم، ديدم به به چه منزل وسيع و چشمگيري! مزين به انواع گلكاريها، زهد حضرت آيت الله بر من معلوم و اميدم به حق گويي ايشان كمتر شد تا حضرت آيت الله وارد شد و ديدم كه بخش سوم مقدمه «تابشي از قرآن» را در دست دارند، خوشحال شدم كه لاأقل حضرتشان از نوشته هاي برقعي بي اطلاع نيست، به هر حال مطلب را گفتيم و نظرشان را جويا شديم؟ فرمودند: برقعي گمراه است زيرا در اين جزوه «كافي شيخ كليني» را كافي ندانسته و گفته قرآن كافي است. عرض كردم اين مطلب كه موجب گمراهي و فسق نمي شود، ولي ايشان بر عقيده خويش باقي ماند!

به هنگام شنيدن اين ماجرا از دوستم، به ياد اين شعر افتادم:

 

سبط پيغمبر زفتوي كشته شد

آري از فتوي به خون آغشته شد!

            

كساني كه بر ما رديه نوشتند علماي ريايي و يا طلبه كم سواد جوياي نان و يا عالم نمايان متعصب و متصلب در عقايد موروثي بودند كه جز فحش چيزي نياورده و لاأقل ما را هدايت نكردند. بعضي از ايشان عبارتند از آقايان شيخ جعفر صبوري، محمد علي انصاري، مصطفي نورائي، سيدهادي ميلاني، شيخ باقر زنجاني، سيد ابراهيم ميلاني، سيد مير جهاني، شيخ ذبيح الله محلاتي،[18] محمد مقيمي، شيخ علي نمازي، شيخ محلوجي، علي رحيمي، سيد حسن حجت، احمدي، خندق آبادي، شيخ رازي، لطف اله صافي، رضا استادي، بوق عليشاه درويش، محمد علي كاظميني، بحرالعلوم، ناصر مكارم، عبدالرسول احقاقي، معصومي، احمد سياح، لنگرودي، شيخ بابيري، محمدهاشمي، احمدي، آشتياني، امامي، ايماني، ايراني، اسدي، اكبرتهراني، رفيعي قزويني، محسن شفائي، اميني، متانت، شبستري، علي دواني، مدرسي جاردهي، مشكيني و.....

فهرست


 

مرجعيت آيت الله ميلاني

 

و اما آيت الله سيد هادي ميلاني سيدي بود در نجف عمرش را صرف فلسفه بافي هاي يوناني و آخوندهاي شيخي مذهب كرده بود، و چون به مشهد آمد جز عباي كهنه چيزي نداشت، طلاب مشهد به او پيشنهاد كردند كه شما مشهد بمانيد، ما براي شما تبليغ مي كنيم، و چنانكه ذكر شد ايشان در مشهد ماند و عده اي از آخوندهاي هوچي دور او را گرفتند و با ساخت و ساز وعاظ و روضه خوانها و خدام حرم، او را به عنوان مرجع تقليد، براي عوام شيعه، علم كردند. و مردم عوام را فوج فوج مي آوردند خدمت آقا كه اموالشان را حلال كند! وي پس از ده سال در مشهد فوت شد. همان سيدي كه جز عباي كهنه چيزي نداشت، وقت فوت چندين ميليون ثروت براي فرزندش باقي گذاشت و اين اواخر معلوم شد كه با دربار بي ارتباط نبوده و عاقبت مبتلا به سرطان معده گرديد و رياست دنيا را وداع كرد.

 

فهرست


 

شرارتهاي سيد هادي خسرو شاهي[19]

 

در اين اواخر كه ما در تأليفات خود ثابت كرديم كه در اسلام تقليد نبوده و پس از رسول خدا(ص) تا چهار صد سال مجتهد و مقلد وجود نداشته، بلكه دين اسلام دين تعليم و تعلم بوده، و رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» و ديگر اينكه خمس و سهم امام براي اموال كسبه و تجار از بدعتهاي آخوندهاي عوامفريب است و رسول خدا(ص) حضرت علي مرتضي(ع) از مسلمانان خمس و يا سهم امام نگرفتند بلكه خمسي كه خدا در قرآن فرموده مربوط به غنايم جنگي است نه كسب و كار.[20] چنين حقايقي باعث شد كه آخوندها و ملايان همه بر كوبيدن ما همدست شوند، و با اينكه نويسنده پيرو حقيقي جدم اميرالمؤمنين علي (ع) مي باشم و اصول و فروع دين او را قبول دارم و بدعتي در دين نگذاشته ام، با اينحال مرا دشمن آن حضرت خواندند و اين تهمت و افتراي بزرگ را براي تحريك عوام عليه من و حفظ دنياي خود اشاعه دادند، و حتي با جار و جنجال و افترا اكتفا نكردند بلكه به سازمانهاي دولتي، از جمله ساواك و سازمان اوقاف متوسل شدند تا مسجدي را كه امامت آن بر عهده ام بود، از من بگيرند، لذا صدها نفر را از ميدان شوش و جاهاي ديگر آوردند و به وسيله آنان هيأت امنايي براي مسجد تراشيدند و همزمان پول بسيار خرچ كردند و به شهرباني و ساواك دادند و ضمنا آخوندي به نام سيد هادي خسرو شاهي را كه در تبريز به اموال اوقاف خيانت كرده و از آنجا مطرود بود و به ناچار به تهران آمده و در محله گذروزير دفتر سكني گزيده بود، و به مسجد ما طمع داشت و همواره به تحريك احالي محل عليه اينجانب اقدام مي نمود، و واسطه اي نيز بود براي رساندن احوال و اوضاع ما به مخالفين، نماينده تام الاختيار خود در محل ما قرار دادند. اين شخص با موحدين عداوتي شديد داشت و حتي چند سال قبل از جريان بسته شدن مسجد، چند مرد بي سواد از همه جا بي خبر را با پول تطميع نمود تا در روز نوزدهم ماه مبارك رمضان مرا به قتل برسانند!! (جالب است كه آقايان ادعاي حب علي (ع) دارند، اما همچون «ابن ملجم» عمل مي كنند!) اتفاقا همان روز چون از نماز ظهر فارغ شدم، براي استماع سخنراني يكي از برادران فاضل و انديشمند يعني موحد راستين و محقق بزرگوار جناب آقاي سيد مصطفي طباطبايي أيده الله تعالي در گوشه اي نشستم، اوباش مذكور به گمان اينكه سخنران برقعي است به او حمله ور شدند، ولي آن استاد بزرگوار كه الحق مرد شجاعي است قدمي عقب نگذاشت و در برابر شان ايستادگي كرد و چند تن از مستمعين كه دخالت كرده و مانع از اصابت جراحت به ايشان شدند، خود زخم برداشتند و اين موضوع باعث وحشت مردم، خصوصا زنان حاضر در مسجد شد. من نيز دريافتم كه موضوع از چه قرار است و افراد چاقوكش چه منظوري داشته اند. از اين رو براي اينكه در ميانه اي آن هياهو مزدوران آخوندها به مقصود نرسند از مسجد خارج شده و در بيرون مسجد ايستادم. به هر حال مردم همت كردند و آنها را دستگير كرده و به كلانتري تحويل دادند. ولي پس از چند روز با إعمال نفوذ آخوندها و همراهي برخي از مراجع تقليد، آنها خلاص شدند و دريافتم كه ديگر در مسجد خودم هم امنيت ندارم. ولي به فضل خدا، براي اداي مسؤوليت إلهي، همچون گذشته به بيان حقايق دين ادامه دادم و به هيچ وجه تقيه و يا مبهم گويي را بر خود روا ندانستم، فلله الحمد، خبر اين ترور و شرارت نافرجام نيز، در همان ايام، به صورت مشروح در مجله ي رنگين كمان انعكاس يافت.

خسرو شاهي، با موحدين كينه اي عميق داشت و در زماني كه در تبريز اقامت داشت، استاد حاج ميرزا يوسف شعار رحمه الله عليه را آزرده بود و با ايشان دشمني مي كرد. و اكنون كه در اين قضيه نيز به نتيجه مطلوبش نرسيده بود، كينه ي شديدتري نسبت به ما پيدا كرد، و همواره در كمين و توطئه عليه ما بود. تا زماني كه ائمه جماعات و وعاظ و بعضي از مراجع براي گرفتن مسجد ما به فكر چاره افتادند، در اين شرايط وي مراجع تقليد را ديد، و با همدستي ايشان طوماري نوشتند و بسياري از ائمه جماعت و وعاظ امضا كردند كه برقعي يهودي است!! و  با همدستي كلانتري 12 و شهرباني و ساواك و اوقاف و عده اي از مقدس نمايان به مسجد ما هجوم و در آن را مهر و موم كرده و عده اي از دوستانم را دستگير كردند و خودم را به شهرباني و از آنجا به زندان بردند، و پس از چند روز در زندان از من تعهد گرفتند كه ديگر در مسجد خود اقامه جماعت نكنم و به مسجد نروم. پس از آن فرزندم را به زندان برده و يك شبانه روز نگه داشته و از وي تعهد گرفتند كه حق رفت و آمد با پدرش را ندارد!![21]

 

فهرست


 

تلاشهاي شريعتمداري براي گرفتن مسجد و عاقبت وي

 

عامل مهم در گرفتن مسجد از من، آيت الله سيد كاظم شريعتمداري بود، زيرا پس از انتشار كتاب درسي از ولايت و متعاقب آن چند كتاب ديگر از تأليفاتم (از جمله احكام القرآن و جزوات تابشي از قران و چند رساله ديگر كه در آنها پاره اي از خرافات و بدعتها را با ذكر دليل و مدرك رد كرده و راجع به قابل فهم بودن قرآن براي عموم و فقدان دليل صحيح براي تقليد نيز مطالبي مستدل آورده بودم) عداوت اهل بدعت با من بيشتر شد و در اين اوضاع شريعتمداري، چنانكه گذشت در جواب چند خرافي اعلاميه اي صادر كرد كه برقعي از ما نيست و همان نامه موجب تهييج بسياري از مردم عليه اينجانب شد، علاوه بر آن چون در سالهاي اخير، قبل از گرفتن مسجد از من، علاوه بر كتبي كه رد بر خرافات نوشته بودم، مسجد ما پايگاه موحدين و محل درس و بحث ايشان شده بود و هر هفته اينجانب يا چند تن از برادران انديشمند و محقق پيرامون حقايق قرآني و رد موهومات و بدعتها و خرافات سخنراني مي كردند و مسايل مهمي راجع به نبود مدركي متقن بر امامت منصوصه، و فقدان دليل كافي بر حليت نكاح متعه و نظاير اينها در مسجد مطرح مي شد، و اين امر براي مخالفين ما خطري بزرگ و جدي بود، فلذا شريعتمداري چند نامه به شاه و ساواك نوشت كه مسجد برقعي را بگيريد و او را طرد كنيد و حتي مبالغي از سهم امام كه مي گرفت براي اين كار خرج كرد و اين مبالغ را بين كلانتري محل و پاسبانها و افراد بيكار و بيعار و عرق خورهاي محل و مزاحمين و كبوتربازها تقسيم كردند تا مرا از مسجد بيرون كنند و آنان نيز با دولت براي هجوم به مسجد و تعطيل كردن آن همدست شدند. علاوه بر شريعتمدار، آخوند ديگري به نام سيداحمد خوانساري براي گرفتن مسجد از من نيز چندين نامه به دربار و ساواك نوشت. اين سيداحمد مردي نه چندان با سواد ولي در رياكاري و جلب عوام و گرفتن وجوهات استاد بود.

اما از عاقبت كار آيت الله شريعتمداري بگويم كه وي در ماجراي پانزده خرداد كه شاه مي خواست آقاي خميني را اعدام كند، شريعتمداري براي آنكه او را از اعدام نجات دهد اجتهاد او را تصديق نموده و اعلام نمود كه وي مجتهد است و إلا آقاي خميني در ميان جمهور علماي بزرگ آن زمان از اعتبار علمي بسيار، برخوردار نبود. ولي چون آقاي خميني پس از شاه قدرت را به دست گرفت همين شريعتمداري برتري آقاي خميني را تحمل نكرد و تا آنجا كه مي توانست با وي رقابت كرد و به هيچ وجه او را تأييد ننموده و پس از مدتي گفته شد كه وي از يك كودتا عليه حكومت آقاي خميني مطلع بوده اما موضوع را اطلاع نداده و با آن مخالفت نكرده و تصويري از او را كه در نزديكي شاه نشسته است در روزنامه ها چاپ كردند و او را درباري خواندند، و بدين ترتيب وجهه آبرويش در ميان عوام و خواص از بين رفت و از مرجعيت تقليد ساقط شد. اللهم اجعل عواقب أمورنا خيرا.

ايامي كه شريعتمداري در منزلش در واقع زنداني بود، نامه اي به او نوشتم كه اگر برقعي از شما و با شما نبود، خداي برقعي نيز با شما نبود. حال از حق كشي توبه كن و گر نه آخرتت بسيار بدتر خواهد بود.

فهرست


 

ادامه ي ماجرا

 

باري، به ماجراي خود بازگرديم، وقتي براي گرفتن مسجد مرا به زندان بردند، به تيمساري به نام لطفي كه براي بازجويي آمده بود، گفتم اشكال شما به من چيست و چه ايرادي داريد و براي چه مرا از رفتن به مسجد منع مي كنيد؟ گفت ما تقصير نداريم، مراجع تقليد و علما با شما مخالف اند، گفتم يكي از اين علما و مراجع بيايد با ما بحث كند و ايراد خود را بيان كند، اگر ما جواب منطقي نداشتيم، هر كاري مي خواهيد بكنيد، گفت شخصيت شما كه به رفتن مسجد نيست، ولي اگر تعهد نكيند كه به مسجد نخواهيد رفت، نمي توانيم شما را آزاد كنيم، ناگزير من هم تعهد دادم و از زندان انفرادي رها شدم. وقتي به منزل بازگشتم معلوم شد سه روز قبل آقاي سيد هادي خسروشاهي با همراهي ساواكي ها و مأمورين شهرباني و سازمان اوقاف و نخست وزيري و با نصب طاق نصرت و چسبانيدن عكسهاي محمدرضاشاه و وليعهد او رضاپهلوي و همسر شاه يعني فرخ پهلوي آمده مسجد و نماز جماعت برپا كرده، و امام مسجد شاهنشاهي گرديده است، من كه به تنهايي نمي توانستم با شاه و ساواك و شهرباني مبارزه كنم، ناگزير از مسجد صرف نظر كردم. اين را هم بگويم كه چون بعضي از ائمه جماعت براي قتل من دويست هزار تومان (كه در آن موقع پول خيلي زيادي بود) جمع آوري نموده بودند تا چنانچه قاتل من به زندان افتاد براي آزادي او خرج نمايند، ولي چون مسجد را از من گرفتند و مرا از آن محل بيرون كردند، موضوع قتل اينجانب منتفي و ظاهرا تا مدتي از آن صرف نظر شد.

ولي مگر اينان پس از گرفتن مسجد، دست از كينه برداشتند، بلكه سيد هادي خسروشاهي هر شب هيئتي از مداحان و روضه خوانان و سينه زنان را به مسجد دعوت مي كرد، پنداري كشوري را فتح كرده يا دشمن خدا و دين رسول و امام را شكست داده و بايد از خوشحالي هر شب جشن برپا كند و در مسجد عده اي از مقدس نمايان را جمع كند كه دوستان علي فاتح شدند و دشمنان او منكوب. و چون من بالاي در مسجد تابلوي نئون بزرگي قرار داده بودم، كه با خط خوش نوشته شده بود:  «ان المساجد لله، فلا تدعوا مع الله أحدا» (آيه 18 سوره جن). آنان را خوش نيامده بود و پس از آن تابلو را به كلي از بين بردند، زيرا معتقد بودند كه در عبادت مي توان غير از خدا و مقربان و پيشوايان ديني را نيز خواند، و استغاثه به غير خدا اشكالي ندارد!!!

                     

فهرست


 

نمونه اي از فعاليت هاي مؤلف

 

علاوه بر نصب اين تابلو، ايامي كه امام مسجد بودم، براي بيدار كردن مردم و تشويق آنها به آشنايي بيشتر با حقايق دين و تدبر در قرآن، آيات و رواياتي را  با خط نستعليق و كاملا خوانا، با ترجمه فارسي، بر مقواي براق به قطع 35×25 سانتيمتر، به عنوان انتشارات مسجد گذروزيردفتر چاپ كرده و بين مردم توزيع مي كردم كه به جاي تصاوير خيالي و يا عكسهاي عاري از فايده آنها را به عنوان تابلو، تزيين ديوار منزل يا مغازه و محل كار خود نمايند، تا توجه ديگران نيز به آنها جلب شود و البته در صدر هر يك از اين صفحات آيتي از آيات شريفه قرآن كريم قرار داشت.

در اينجا فقط مطالب دو برگ از آن اوراق را به عنوان نمونه مي نگارم، باشد كه مفيد افتد:

قرآن گويد:      ان الذين يفترون علي الله الكذب لا يفلحون                 

كساني كه از قول خدا دروغ مي گويند رستگار نمي شوند.

آيه 16 نحل

پيغمبر(ص) گويد:        كل بدعه ضلاله و كل ضلاله في النار

هر بدعتي گمراهي است و جاي هر گمراهي در آتش جهنم است.

جلداول اصول كافي كتاب فضل علم

باب البدع و المقائيس حديث 12

علي (ع) گويد:          السنه ما سن رسول الله والبدعه ما أحدث من بعده.

سنت، روشي است كه پيغمبر داشته و بدعت چيزي است كه پس از او بوجود آمده.

جلد دوم بحارالانوار جديد ص266 حديث 23

امام صادق (ع) گويد:   من مشي إلي صاحب بدعه فوقره فقد مشي في هدم الاسلام

هر كس پيش صاحب بدعتي رود و به او احترام گذارد، در راه انهدام (خرابي) اسلام گام برداشته است.

جلد دوم بحارالانوار جديد، ص304 حديث 45

امام حسن عسكري (ع) گويد:

سيأتي زمان علي الناس .... السنه فيهم بدعه و البدعه فيهم سنه... لا يعرفون الضأن من الذئاب.... علمائهم شرار خلق الله علي وجه الأرض ...

سفينه البحار، ص57 خط 25

بر مردم زماني خواهد آمد كه... سنت رسول خدا در نظر آنان بدعت خواهد بود و بدعت را سنت خواهند دانست... گوسفند را از گرگ تشخيص نمي دهند.... دانشمندانشان بدترين خلق بر روي زمين خواهند بود.

اين سخن رسول خدا و اميرالمؤمنين و امام صادق و امام عسكري عليهم السلام است، فردا به آنها چه جوابي خواهيم داد:

اگر ايمان داريد، از خدا بترسيد و بدعت ها را بشناسيد و آز آنها دوري كنيد و در خرابي اسلام سهيم نشويد.

از انتشارات مسجدگذروزير دفتر.

و صفحه ديگر چنين بود:

قرآن گويد:                         إن هدي الله هو الهدي             آيه 120 سوره بقره.

هدايت (راهنمايي) واقعي هدايت خداست.

رسول اكرم(ص) گويد:

من طلب الهدي في غير القرآن أظله الله.

هر كس هدايت را از غير قرآن بخواهد گمراه شده.

بحار الانوار جديد، جلد 92 ص25

امام باقر (ع) گويد:

إذا حدثتكم بشيء فسئلوني من كتاب الله

وقتي چيزي به شما گفتم دليل قرآني آن را از من بپرسيد.

جلد اول اصول كافي، كتاب فضل علم، باب الرد إلي الكتاب والسنه

رسول خدا(ص) گويد:

ما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف الكتاب الله فدعوه

هر حديثي كه موافق قرآن بود بگيريد و حديثي كه مخالف قرآن بود رها كنيد.

سند بالا باب الأخذ بالسنه و الكتاب حديث اول

رسول خدا (ص):

ما جائكم عني يوافق كتاب الله فأنا قلته و ما جائكم يخالف كتاب الله فلم أقله

هر سخني بنام من براي شما نقل كردند كه موافق قرآن بود من گفته ام و هر سخني كه مخالف قرآن بود من نگفته ام.

سند بالا حديث پنجم.

امام صادق (ع) گويد:

كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف

هر حديثي، موافق قرآن نباشد دروغ و ساختگي است.

سند بالا حديث سوم.

مسلمان هدايت را از قرآن مي خواهد و هر حديثي كه به نام پيغمبر و امام نقل شود اگر مخالف قرآن باشد بدور مي اندازد، چون مي داند ساختگي (جعلي) است.

از انتشارات مسجدگذروزير دفتر.

باري، در ايامي كه از امامت جماعت ممنوع شده بودم، مشاهده كردم عده اي از اين اراذل و اوباش كه اهل ورق و عرق بودند، ولي براي اظهار ولايت هر شب در مسجد اجتماع كرده و با همراهي عده اي مقدس نما سينه مي زدند و دم مي گرفتند و مداحي مي كردند و جشن مي گرفتند و پشت بلندگو تا اواخر شب علي علي مي گفتند تا به ما ثابت كنند كه حق با علي است، ديگر متوجه نبودند تهمت زدن و فحش و ناسزا دادن و رقاصي كردن به نام علي، دشمني با علي است و علي عليه السلام با اين كارها همراه نيست، بلكه دوست علي كسي است كه اصول و فروع دين او را بپذيرد و بدعت در دين او نياورد.

 

فهرست


 

يورش به خانه مؤلف

 

بدين ترتيب پس از بيست و هفت سال امام راتب بودن، مسجد را غصب كردند و من خانه نشين شدم ولي اين دزدان دين و مدافعان بدعت و خرافات دست برنداشتند تا اينكه پس از حدود دو ماه به خانه هجوم كرده و در خانه را از جا كندند و از داخل مسجد آمدند و در زير زمين را شكستند و وارد خانه شدند به طوري كه عيالم شديدا ترسيد و بيمار شد و پس از چند ماهي دار فاني را ودا كرد رحمه الله عليها. و همچنين اذيت و آزارهاي ديگري نسبت به ما انجام دادند. در اين ايام بر اثر بدگويي معممين، عوام نيز با من بسيار بد رفتاري مي كردند. قصاب به من گوشت و نانوا نان نمي فروخت. نيمه هاي شب در مي زدند و مزاحم خواب و آسايش اهل خانه شده و مي گفتند براي مباحثه با تو آمده ايم!! و گاهي به بهانه سؤال كردن وارد خانه شده و برخي از دست نوشته هاي مرا سرقت مي كردند و.... تا اينكه ما را مجبور به تخليه خانه محقر وقفي كردند. اما هنگامي كه درهاي خانه را شكسته بودند، براي احقاق حق به كلانتري رفته و شكايت كردم كه در ميان خانه هر كسي در أمن است حتي يهود و نصاري و ساير كفار در خانه هاي خود در أمانند، ولي اينها آمده اند درهاي خانه را كنده و ميان خانه ريخته اند، اين چه دولتي است؟ رئيس كلانتري به ظاهر مأمور فرستاد و او گزارش داد كه آري درهاي خانه را كنده اند، از آن سو سي نفر از مقدس نمايان مدعي اعتقاد به ولايت رفتند كلانتري شهادت دادند كه اين خانه اصلا در نداشته!! و چون رشوه داده بودند، شهادت احمقانه آنان پذيرفته شد. سرانجام وقتي ما را از خانه و لانه وقفي كه به آن قناعت كرده بوديم مجبور به تخليه كردند، ناچار اثاث خود را به خانه خويشان خود برديم و سپس در خيابان جمالزاده طبقه سوم منزلي را اجاره كردم كه مقابل كليساي مسيحيان قرار داشت، و من از پنجره منزل مي ديدم كه آن سوي خيابان آزادانه تثليت را تبليغ و ترويج مي كنند، أما من حق ندارم در ميان مسلمانان از توحيد قرآني سخن بگويم!!

دولت شاه نيز از اين ماجرا ناراضي نبود زيرا ميل نداشت مسجدي در تهران باشد كه موجب بيداري ملت و آشنا شدن ايشان به حقايق اسلامي گردد. و دولت خود مردم را به خرافات مذهبي مشغول مي داشت و شاه در سخنراني هايش خرافات را ترويج مي كرد و مي گفت حضرت عباس كمر مرا بسته و امام زمان مرا ملاقات كرده و از اين قبيل سخنان.

به هر حال در خيابان جمالزاده به ناگزير سكني نمودم، ولي در آنجا نيز از دست عوام كه هر روز به تحريك آخوندها و مداحان به در منزل آمده و فحاشي مي كردند در امان نبودم. متأسفانه مردم فوج فوج از پير و جوان و دختر و پسر آزادانه به كليسا رفت و آمد مي كردند و كسي كاري به كارشان نداشت، ولي اگر كسي به منزل ما مي آمد با خطر خرافيون مواجه بود، ما آزاد نبوديم ولي يهود و نصاري آزاد بودند، كتب ما ممنوع بود و كتب يهود و نصاري و برخي از كمونيستها آزاد بود. كتب خرافي شعرا و صوفيان و شيخيان آزاد، ولي كتب ما مشمول سانسور بود. حتي تفسيري به نام تابشي از قرآن نوشتم كه پس از چاپ به دستور دولت توقيف گرديد، با اينكه براي چاپ آن پنجاه هزار تومان مقروض شده بودم، مي خواستند تمام اوراق چاپ شده را به اداره مقوا سازي ببرند و به دستور ملاهاي مدافع خرافات به مقوا تبديل كنند، ناچار چندين نفر را واسطه كرديم كه در توقيف بماند و مقوا نشود.

به هر حال ما مسجد و منزل را رها كرديم و عيالم پس از سالها تحمل بد رفتاري مردم و شنيدن فحش و ناسزا، از دنيا رفت، رحمه الله و بركاته عليها. و دوستان ما نيز متفرق شدند و حتي فاميل ما هم از ما دوري جستند و حتي دامادهايم متأسفانه براي حفظ موقعيت خويش از من كناره گرفتند، به خصوص يكي از ايشان يعني مرتضي صابرطوسي شيخي است اهل مشهد، متعصب و خرافي كه در عقايد استقلال فكري و قدرت استدلال نداشته و در اعتقادات و اصول دين مقلد ديگران و اكنون از مخالفين من است، گر چه پيش از استبصار اينجانب، به من ارادت داشت ولي بعدا نامه اي عليه ما انتشار داد، بدين ترتيب من ماندم با خداي عزوجل و كار خود را به او واگذار كردم. در همين ايام چندين مرتبه مرا به ساواك و شهرباني بردند و تحقيقاتي كردند و من طوري سخن گفتم كه بهانه اي به دستشان ندهم.

 

فهرست


 

اشعار مؤلف راجع به مظلوميت خود

 

در ايامي كه روحاني نمايان و دكانداران مذهبي عليه من متحد و كمر به بدنام كردنم بسته بودند و به دولت شاه و اعمال زور متوسل شدند و عوام را براي غصب مسجد تحريك كردند و منزلم در محاصره آنان قرار داشت و امنيت از زندگيم سلب شده بود، ابيات ذيل را سرودم:


 

گمرهان را بهر خود دشمن نمود

برقعي چون راه حق روشن نمود

راه پرخار است و پرآزار بود

آري آري راه حق دشوار بود

بايدش سختي كشد در راه حق

هر كه عزت خواهد از درگاه حق

روضه خوانان عوام بي حيا

زين سبب عالم نمايان دغا

با خران خود به كوشش آمدند

پس به همدستي به جنبش آمدند

تا كه بنمودند ما را متهم

رشوه ها دادند بر اهل ستم

بسته شد مسجد ز اهل شور و شر

پس به زور پاسبان و سيم و زر

باز شد دكان نقالان خواب

پايگاه حق پرستي شد خراب

جاي آن شد نقل كذب هر كتاب

پايگاه دين و قرآن شد خراب

سود ديدي ني زيان زين كار و بار

برقعي گفتا به دل اي هوشيار

غم مخور در راه حق پرداختي

گفت بادل، آنچه اينجا باختي

آنچه آيد پيش، حق پد چاره ساز

نيست بازي كار حق، خود را مباز

صاحب مسجد تو را اندر دل است

گركه مسجد رفت گورو كان گل است

تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

گركه مسجد رفت گورو، باك نيست

ترك آن بنما كه مسجد شد دكان

گشت مسجد خانقاه صوفيان

جاي جمع حق پرستان مسجد است

جاي درس و بحث قرآن، مسجد است

نيست مسجد جاي هر شمر و سنان

نيست مسجد جاي مدح و روضه خوان

روضه خوانست روضه خوانست روضه خوان

آنكه همكار است با شمر و سنان

دين حق را ميكن از بدعت جدا

اقتدا كن بر إمام لافتي

ني امامي كه كند دين را دكان

آن امام كارگر در بوستان

ني گرفتي مسجدي با شر و شور

آن امامي كه نبودي اهل زور

مي نخوردي آن امام از اين حرام

ني گرفتي خمس يا سهم امام

ني امام فاسقان بي خبر

آن امام دانش و فضل و هنر

ناخدايان را نخواندي در دعا

آن امامي كه نخواندي جز خدا

ناخداي كشتي امكان يك است

قاضي الحاجات در عالم تك است

خاك و باد و آب سرگردان اوست

آن كه هستي، نقشي از فرمان اوست

از حسودان دني بي خبر

برقعي با حق بساز و كن حذر

 

خطاب به دشمنان خود نيز با عنوان به دشمنها رسان پيغام ما را شعري سرودم:

روز و شب با عز و شأنش كار باد

دشمن ما را سعادت يار باد

او ميان مردمان ديندار باد

هر كه كافر خواند ما را گو بخوان

بار إلها راه او گلزار باد

هر كه خاري مي نهد در راه ما

راه او خواهم همي هموار باد

هر كه چاهي مي كند در راه ما

ملك و مالش در جهان بسيار باد

هر كه علم و فضل ما را منكراست

گوكه ما ديوانه، او هوشيار باد!

هر كه گويد برقعي ديوانه است

دادخواه ما به عقبي قادر جبار باد

ما نه اهل جنگ و ني ظلم ونه زور

 

همچنين در همان احوال پنداري مورد إلهام حضرت حق واقع شده ام، مستزاد ذيل را سرودم:

غم مخور يار توام

بنده بي كس من، من كس و غمخوار توام

غم مخور يار توام

گر تو تنها شده اي، غصه مخور يار توام

باز ناميد مشو

گر جهان رفت زدستت، طرف يأس مرو

غم مخور يار توام

باز گردان جهان من حق دادار توام

از همه ديده بدوز

گر تو را نيست انيسي به جهان در شب و روز

غم مخور يار توام

مونس تو، همه جا و مددگار توام 

نيست حق را بدلي

گر چه حق را نبود رونق بازار ولي

غم مخور يار توام

أظهر الحق، كه من رونق بازار توام

نيست يك دادرسي

گر تو را كارگشايي نبود هيچ كسي

غم مخور يار توام

غم مخور كار گشا هستم و در كارتوام

تا كه شايسته كند

گر تو را غصه و غم، رنج و ستم خسته كند

غم مخور يار توام

رو به من آر كه من دافع آزار توام

غمت از ذلت نيست

رنج و غمهاي تو بي علت و بي حكمت نيست

غم مخور يار توام

مصلحت بين و گنه بخش و نگهدار توام

مسجد و محفل تو

گر كه اوباش بكندند در منزل تو

غم مخور يار توام

با خبر باش كه من حافظ آثار توام

كان هذا لولا

دوست دارم شنوم صوت تو در رنج و بلا 

غم مخور يار توام

طالب ناله و افغان به شب تار توام

باش يك بنده حُر

گر رميدند ز تو مردم دون، غصه مخور

غم مخور يار توام

من رفيق تو و هم ناظر پيكار توام

يا دلت بريان است

گر ز غمهاي جهان ديده تو گريان است

غم مخور يار توام

من تلافي كن آن ديده خونبار توام 

يا دلت غمگين است

بر دلت بار غم و غصه اگر سنگين است

غم مخور يار توام

دافع هر غم و شوينده زدل بار توام

باز با يزدان باش

گر كسي ناز تو را مي نخرد خندان باش

غم مخور يار توام

راز با خالق خود گو كه خريدار توام 

غم خود با من گو

گر كه مظلوم شدي از ستم و جور عدو 

غم مخور يار توام

دادگر حقم و از عدل، طرفدار توام 

در ره ذوالمنن است

برقعي سعي تو گر بهر من است 

غم مخور يار توام

قابل سعي تو و ناشر افكار توام

 

فهرست


 

نمونه اي از نامه هاي مؤلف به مراجع شرعي و قانوني

 

در همين ايام براي اتمام حجت و هشدار به علما و مقابله و اعتراض به ظلمي كه به من و عقايدم شده بود نامه هايي مؤدبانه به سازمان اوقاف و آيت الله شريعتمداري و خونساري و..... نوشتم تا لا أقل در برابر ظلم سكوت نكرده و لا أقل تكليف شرعي خود را ادا كرده باشم. و اينك براي ثبت در تاريخ، متن برخي از نامه هايم را عينا در اينجا درج مي كنم:

 

 

تاسع ربيع الأول/97     حضرت مستطاب آيت الله آقاي شريعتمداري وفقه الله

به استحضار مي رساند در اين جنجال و غوغايي كه مداحان و شيخيان و غلا³ و صوفيان و روضه خوانان بپا كرده اند عليه من، لازم است مراتبي به عرض برسد. نامه اي به عنوان صابر با امضاي جعلي نشر مي دهند كه اصل ندارد.[22] در تاريخ جهان و حوادث مسلمانان نظائر بسياري دارد كه معلوم است اينان تنها نيستند كه به مردان حق و حقيقت تهمت مي زنند و به نقل تاريخ مانند حضرت علي (ع) را به كفر و شرك متهم نمودند و مانند قضاوت قاضيان آتن در حق سقراط و يهوديان در باره مسيح (ع). آيا اعتقاد به روز واپسين و محكمه مالك يوم الدين ندارند مستندشان چيست من صد جلد تأليفات دارم در كجا جز قول خدا و رسول و حضرت امير (ع) و امام صادق (ع) گفته ام اگر به رفتار من استناد مي كنند چه عملي بر خلاف علي و اولاد او عليهم السلام انجام داده ام. تازه از آن نامه ي مذكور چه مطلبي برخلاف اسلام استفاده مي شود آقايان چرا پس از ده سال براي بحث با ما حاضر نمي شوند.

من جز رد بدعتها و خرافاتي كه به اسلام بسته اند كاري نكرده ام، شما سزاوار بود مرا ياري كنيد اگر چه من توكلم بر خداست. شما لاأقل در اين فتنه انگيزي پشتيبان عوام نباشيد. وظيفه ي همه ي ما مبارزه با خرافات ديني و شركيات عوام است تا آن حد كه عَلَم چهار و نيم ميليون توماني خريده اند. بايد دانست كه در فرداي محشر و فزع اكبر در محكمه بهترين داور يوما لا تجزي نفس عن نفس شيئا رسيدگي خواهد شد. من اگر اهل دنيا بودم چيزي براي خود اندوخته بودم در حاليكه از احدي توقع نداشته و ندارم و از قلم و قناعت روزگار مي گذرانم انتظار آن است كه به توسط حامل ورقه هر چه به نظرتان مي رسد اعلام نماييد.

ولينصرن الله من ينصره                    والسلام عليكم

السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

بسمه تعالي

نامه ي سرگشاده و داد خواهي از محضر آيت الله خونساري و ساير محاكم شرعي و قانوني

به استحضار عالي مي رساند حضرت عالي اگر مرا در خطا و اشتباه مي دانيد سزاوار بود مرا بخواهيد و دليل آن را بيان كنيد؛  زيرا حقير براي مباحثه و حتي براي مباهله نيز آماده ام. من مسلمان و تابع قرآنم و امامان اهل بيت رسول عليهم السلام را قبول دارم. شما اگر دليلي داريد نبايد به زور و جبر و حبس چنگ بزنيد و مرا به سكوت مجبور نماييد. آيا گويندگان خرافاتي و حتي نصاري و يهود و صوفي و شيخي همه بايد آزاد باشند. ولي گويندگان قرآن فقط نبايد آزاد باشند، آيا حق امامي كه مدت 27 سال در مسجدي امامت كرده مي توان غصب نمود و آيا نماز جماعت امام غصبي و تحميلي صحيح است آيا لاإكراه في الدين در قرآن نيست آيا هر كسي حقايقي را اظهار كند بايد با افترا و تهمت و تحريك عوام و تكفير او را كوبيد آيا خدا نفرموده:  «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون» آيا روحانيت نبايد با منطق باشد خدا فرموده: «و ما اختلفتم فيه من شيء فحكمه إلي الله»و نفرموده «الي الزور و البهتان» آيا با داشتن هزاران مسجد و هيئت نمي شد حقي را ثابت كرد و فقط با تصرف مسجد من حق ثابت مي گردد؟ لا والله، كساني كه دليلي صحيح ندارند ازآزادي سخن و نماز جماعت من مي ترسند آيا احتمال نمي دهند كه روزي مردم بيدار گردند و از كتمان كنندگان حق انتقام گيرند عالم نبايد براي مردم داري، حق را كتمان كند و از گويندگان بي خبر از قرآن و توحيد بترسد عاقبت، محكمه ي عدل إلهي و قيامتي در كار است «إن ربك لبالمرصاد» من خود حاضر بودم با حسن تفاهم مسجدم را به شخص بي طرفي واگذارم، احتياج به هو و جنجال و جمع كردن عوام به نفع كساني كه جز افترا و بهتان مدركي ندارند نبود آيا به قضاوت يكطرفه و محاصره و اختناق ما حقي ثابت خواهد شد آيا كساني كه هزار سال از مظالم بني اميه مي نالند خود مرتكب چنين جرايمي مي شوند والسلام علي من اتبع الهدي                   اميد است بيدار شوند و راه خود را عوض كنند.

25 جمادي/1397                الأحقر السيد ابوالفضل علامه البرقعي

 

                  

بسمه تعالي                          پيوست يازده برگ دارد

رياست محترم سازمان اوقاف جناب آقاي فرشچي

به استحضار عالي مي رساند اينجانب سيد ابوالفضل علامه برقعي در سن هفتاد سالگي با داشتن صد جلد تأليفات و رسالات چاپ شده در حالي كه 27 سال در مسجد گذروزير دفتر به امامت مشغول بوده ام به بهانه ي اينكه با اهل سنت هم مذاق مي باشم با اينكه مسلمان حقيقي و شيعه واقعي مي باشم؛ زيرا با خرافات مذهبي و مجعولات ديني مبارزه كردم. به هر حال به دستور اوقاف مرا از مسجد ممنوع كردند و به زور و جبر امامي را تحميل نمودند. اكنون خانه وقفي كه محل سكناي من مي باشد محاصره مي باشد درب بيروني آن را كنده وارد شده اند و اتاق آن را به تصرف آورده و فعلا تهديد مي كنند كه بايد اندروني محقر را نيز تخليه كنيد و مي گويند درب اندروني را در صورت عدم تخليه جوش مي دهيم و مسدود مي كنيم آيا معني آزادي و عدالت همين است آيا مسجد هاي ساير اهلسنت و شيعه تا به حال در اين مملكت به زور تصرف شده،[23] آيا مي توان كليسا را به زور تصرف نمود آيا مبارزه كردن با خرافات گناه و ذنب لايغفر مي باشد آيا خدا و قيامت در كمين نيست إن ربك لبالمرصاد، إن جهنم كانت مرصادا  به هر حال من جز خدا را مستعان و مستغاث نمي دانم. انتظار آن است كه هر چه زودتر احقاق حق نموده و شر غاصبين و دشمنان دين را در هر لباس، كوتاه نماييد.          والسلام 23/5/36

خادم الشريعه المطهره                        سيدابوالفضل علامه برقعي

 

 

بسمه تعالي

 

15/4/[24]36

 

رياست محترم اوقاف آقاي احمدي خدا او را به امور واقف سازد

حق را بايد گفت رسول خدا (ص) فرمود:  صنفان من أمتي إذا فسدا فسدت أمتي، الأمراء والعلما، اين حديث معتبري است. من از شما كه رياست اوقاف را داريد مي پرسم آيا جايز است مسجد يك نفر را به بهانه ي اينكه او سني و يا شافعي و يا حنفي است غصب كرد؟ آيا جايز است كليسا را غصب نمود؟ آيا مسجد مرا كه 27 سال در آن امامت كرده و امام راتب بوده ام مي توان به زور گرفت؟ اگر چنين است چرا مساجد كردستان و لرستان و بلوچستان و تركمن ها را نمي گيريد و چرا آنان را از مساجدشان خارج نمي كنيد در حالي كه من مسلمان و شيعه واقعي موحد هستم به چه مجوزي مسجد مرا غصب كرده اند؟ آيا احتمال نمي دهيد روزي مردم عوام بيدار گردند؟ آقايان شريعتمداري و خونساري در مقابل نامه ي من جوابي نداشتند شما اگر جوابي داريد مرقوم فرماييد. نامه هايي كه به شما و آقايان نوشته ام إنشاءالله چاپ و در تاريخ مي ماند آيا چنين كساني را مي توان عالم ناميد و آيا عدالت را واجدند هر كسي مي داند كه نماز را خدا مقرر كرده و به جماعت امر فرموده و احتياج به اجازه علما نمي باشد شما به چه مدركي نماز جماعت مرا موقوف به اجازه ايشان مي دانيد آيا بر چنين مملكتي كه دانشمندانش جز زور، منطقي ندارند نبايد تأسف خورد؟ آيا از شما قبيح نيست كه از اينان طرفداري كرده ايد من نامه اي كه به آقايان نوشته ام چندي قبل و جوابي ندادند، جوف پاكت نهادم تا شما بخوانيد و بيدار شويد، شما كه مقلد ايشانيد شايد مبارزه با خرافات نزدتان گناه بزرگ لايغفري باشد و لذا من به شما اميدي ندارم، همين قدر مي گويم پايگاه توحيد يعني مسجد مرا تبديل به پايگاه خرافات و شرك نموديد، بايد براي محكمه ي عدل إلهي و قيامت جوابي تهيه كنيد، بدانيد إن ربك لبالمرصاد خدا در كمين ستمگرانست من ياوري جز خدا ندارم تا زودتر است توبه كنيد و حق مرا احقاق نماييد، آن امام تحميلي كه آوردند به نام خسروشاهي چون قبلا خود مسجدي داشته و لذا مسجد مغصوب مرا به ديگري واگذار نموده آيا اين عمل مشروع است از خدا بترسيد تا مصدر كاريد اين ستمها را برگردانيد.                  وماالنصر إلا من عندالله العزيز القادر الحكيم.

خادم الشرع المطهر       السيد ابوالفضل علامه برقعي     

 

 

همچنين اعلاميه اي به خط خود در ميان عوام تكثير و منتشر كردم كه متن آن چنين است:

 

 

بسمه تعالي

ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه

به اطلاع عموم مي رسانم اينجانب مسلمان و تابع قرآن و ائمه ي اهل بيت را قبول دارم و بر كساني كه در محافل از من بدگويي مي كنند معلوم باشد چون خود مجتهدم حاضرم با هر مجتهدي كه مخالف من است مباحثه و بلكه مباهله كنم، ايشان اگر هدفشان دين است و غرض دنيوي ندارند به مباهله حاضر شوند، والسلام علي من اتبع الهدي.

21/2/36 [25] قمري 22       جمادي الأولي 97         الأقل السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

همچنين نامه اي سرگشاده براي آقاي حاجي علي كه از مريدان آيت الله سيد محمدرضا گلپايگاني بود و تقاضاي مناظره و مباحثه كرده بود به خط خود نگاشتم كه به تعداد زيادي در ميان مردم پخش گرديد:

 

 

بسمه تعالي

جناب آقاي حاج آقا علي زيد توفيقه

پس از سلام من كتبا به شما مي گويم اينجانب حاضرم با خود حضرت آيت الله گلپايگاني بحث كنم اگر حاضرند براي بحث دعوت كنند و اگر حاضر نيستند شاگردان من و يا خودم حاضريم با نمايندگان او بحث كنيم به شرطي كه خود حضرت آيت الله كتبا بنويسند كه اگر نمايندگان ايشان مغلوب شدند ايشان بپذيرد و مغلوبيت خود را اعلام كند.

الأحقر السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

و البته جوابي از ايشان به من نرسيد.

آيت الله ناصر مكارم شيرازي به هر حال در جوابم جز با تهمت و دروغ و بدتر از همه زورگويي و توسل به دولت پليد شاه، مواجه نشدم از جمله اينكه جزوه اي در وجوب تعليم و تعلم در اسلام و عدم جواز تقليد منتشر كرده بودم كه از طرف گروهي از معممين قم از جمله آيت الله ناصر مكارم شيرازي مدير مدرسه الامام قم جزوه اي به منظور رد آن چاپ و منتشر شد. من جوابشان را با اختصار بسيار و فقط در يك برگ نوشته و ارسال داشتم و درخواست جواب كردم و حتي جوابي كافي و شافي بر آن ننوشتم، ولي  ايشان از ترس اينكه مبادا حتي آن يك ورقه را چاپ كنم به جاي پاسخ گويي، به شهرباني تهران متوسل شدند؟!! چند روز پس از ارسال نامه به قم، رئيس شهرباني به من تلفن كرد و گفت شما حق نداريد ورقه اي را كه به قم فرستاده ايد، چاپ كنيد. گفتم من حق دارم كه از عقايدم دفاع كنم، گفت: خير حق نداريد!

معلوم شد كه حضرات اساتيد از جواب عاجز و به زور متوسل شده اند! متن آن ورقه را در اينجا ذكر مي كنم تا خوانندگان از متن آن مطلع شوند، هر چند كه در اين باب، سخن بيش از اينهاست:

 

 

به نام خداي بزرگ

دو جزوه از انتشارات مدرسه الامام قم را ديدم كه مطالبي عوامانه در آن درج شده و چون آدرس داده كه با ما مكاتبه كنيد لازم دانستم چند نقطه ي ضعف آن را اشاره كنم اگر چه تمام مطالب آن سست مي باشد، از خدا خواهانم كه ملت ما را از شر غلا³ و روضه خوانان و نويسندگان خرافي نجات دهد.

1- جزوه اي به نام قرآن و حديث، در حالي كه در جوف آن بحثي راجع به قرآن نيست، به اضافه نوشته ايد بعضي مي گويند در عصر و زمان مدرك قابل اعتماد قرآن مجيد است و بس. در حالي كه اين صرف تهمت است؛ زيرا در سابق و لاحق هيچ كس چنين چيزي نگفته و عامه و خاصه سنت رسول خدا و احاديث سنت را قبول و حجت مي دانند. به اضافه در اينجا خواسته ايد به كساني حمله نماييد كه مي گويند قرآن براي امت محمد (ص) كافي است ولي بدانيد آنكه قرآن را كافي مي داند باز احاديث سنت را قبول دارد؛ زيرا قرآن احاديث رسول را تثبيت كرده همان طوري كه قواعد عقليه را تثبيت كرده پس او حديث را نيز قابل اعتماد مي داند.

2- در اين جزوه نوشته ايد چه كنيم كه سمپاشي نفاق افكنان خنثي شود؟ ذيل آن جواب داده ايد كه بايد سطح آگاهي مردم را نسبت به مسايل بالا برد، ولي خود شما، و بزرگان و مراجع شما بر ضد اين جواب رفتار مي كنند زيرا آيت الله شريعتمداري و هم آيت الله خونساري در عوض بحث با آقاي علامه برقعي كه ده سال است شما را دعوت به بحث مي كند اينان در عوض بحث متمسك به شهرباني شده و با التماس و تملق قواي انتظامي را وادار كردند به حبس و زجر و گرفتن مسجد ايشان. باز شما در جزوه ي ديگر تقليد اينان را لازم دانسته ايد آيا اين است معني بالا بردن سطح آگاهي مردم، آيا با تقليد و يا با زجر و حبس و بهتان مي توان افكار را بالا برد؟

3- در جزوه ي تقليد و تحقيق براي اثبات تقليد يك دليل عليل آورده ايد كه براي گول زدن عوام خوب است و آن دليل عبارت است از رجوع به متخصص در حالي كه در علوم كفايي بايد رجوع به متخصص شود مثلا يك نفر طبيب براي محلي كافي است و همه به او رجوع مي كنند اما علم دين واجب عيني است نه كفائي رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» هر مسلماني بايد خود عالم به اصول و فروع اسلام باشد نه رجوع به ديگري كند. ثانيا رجوع به متخصص زماني است كه آثار تخصص و نتايج آن را بتوان درك كرد، يعني دكتر متخصص در چشم اگر چندين چشم را به خوبي معالجه كرد معلوم مي شود متخصص است اما اگر چشمهايي را كور كرد معلوم مي شود دروغ مي گويد پس تخصص او بايد در دنيا معلوم گردد ولي مردم تخصص فقها را از كجا بفهمند فقها مي گويند در آخرت معلوم و ثواب بر آن مترتب مي شود. به اضافه مخالف مي گويد ما مجتهدان را متخصص نمي دانيم بلكه مخرب مي دانيم. ثالثا اين فقهاي متخصص روز به روز اسلام را خراب تر و تيره و تار كرده و احكامي ضد قرآن و شعايري به نام مذهب كه در اسلام نبوده آورده اند و يا به سكوت تصويب نموده اند و خرافات و موهوماتي به دين افزوده اند شما با تثبيت تقليد دكانهاي خرافات را حفظ مي كنيد آيا واقعا احكام غير ما أنزل الله كه ايشان آورده اند نمي دانيد اگر نمي دانيد از ما بخواهيد تا براي شما بيان كنيم.

4- در جزوه تقليد به آيه: «فاسئلو أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون» استدلال كرده ايد آيا معني «سؤال كنيد تا بدانيد» تعليم است يا تقليد؟[26] چگونه مطلب به اين روشني را متوجه نشده ايد آيا در حوزه قم مرد مطلعي از قرآن نيست و يا هست و كتمان مي كنند در اين جزوات از كساني كه به مطالب شما ايراد كرده اند تعبير شده به مغرض و نفاق انداز و كم سواد و از نسبتها و تهمتها دريغ نفرموده ايد آيا معني بالا بردن سطح افكار همين است، خدا شاهد است كه هدف ما بيدار كردن شما و امثال شما و دفع حملات ظالمانه شماست. ما انتظار داريم شما اگر اشكالي داريد با خود ما درميان بگذاريد و اگر اشتباه كرده ايم ما را آگاه فرماييد و اين ورقه را جواب دهيد. اما اگر جواب نداديد عين همين ورقه را چاپ و به قضاوت خردمندان مي رسانيم. همين قدر بدانيد نشريات شما موجب ورز و وبال و عقاب شما خواهد شد در روز قيامت. اگر مي توانيد مطالب صحيحه بنويسيد و إلا از اين كار دست برداريد و دين را دكان نان قرار ندهيد.   والسلام

آدرس: خيابان شاپور گذروزير دفتر جنب مسجد علامه برقعي

شيخ يحيي نوري

 

 

ديگر از كساني كه عليه اينجانب به دروغ متوسل شد، شيخ يحيي نوري است كه به دروغ انتشار مي داد من با برقعي بحث كرده و او را مغلوب كرده ام و البته اين را براي خوشآمد عوام مي گفت. در باره صدق و زهد او همين بس كه صرف نظر از اينكه در سال 1357 ده ميليون تومان پول نقد در منزل داشته مالك املاك و مستغلاتي در تهران و مازندران بوده است كه خبر آن در شماره 15709 روزنامه اطلاعات مورخ 21/6/1357 مضبوط است، در حالي كه مي دانم ده سال قبل ايشان طلبه اي فقير بود.

فهرست


 

حكايت شيخ محمد علي انصاري

 

شيخي ديگر موسوم به محمدعلي انصاري كتابي به نام «دفاع از اسلام و روحانيت» به چاپ رساند و در آن مرا پليد و كلاش و بي حيا و ديوانه و ناصبي و بدتر از گبر و يهود و نانجيب و بدتر از حجاج بن يوسف و زياد بن ابيه و كثيف و نادرست و بي دين كامل و كسي در رديف سيد علي محمد باب و..... خواند و بي هيچ دليلي مرا متهم ساخت كه توسط سفير كشور سعودي، از عربستان تقاضاي پول كرده ام و از خارج دستور مي گيرم!! و به ناروا مرا منكر حديث غدير و حتي منكر سنت و حديث بلكه _ نعوذ بالله _ دشمن رسول خدا (ص) و علي مرتضي (ع) قلمداد كرد! (خوانندگان مي توانند ميزان تقواي جناب انصاري را دريابند!!) و دهها تهمت و افترا به اينجانب و اقوام من وارد ساخت و عجيب تر اينكه به دروغ از قول پسرم كه او را نمي شناخت و هرگز نديده بود بر من توهينها كرد و پسرم را مخالف من جلوه داد!! ناچار فرزندم از او شكايت نمود و در نتيجه كلانتري شيخ محمدعلي انصاري را احضار و بازجويي، سپس به دادگستري اعزام نمود و از قرار معلوم شيخ در همين جلسات نخستين كلانتري و دادگستري به سختي خود را باخت و به دروغ و تهمت خود بر پسرم كه تا آن وقت او را نديده بود و نمي شناخت، اعتراف نمود و به التماس زياد افتاد كه ديگر بعدا چنين كاري نمي كنم و ايشان مرا ببخشند هر چقدر پول بخواهد به ايشان مي دهم و غيره. بهر حال پرونده اي به كلاسه 35/1941 تشكيل شد. پس از آن پسرم در قم كه اكثر روحانيانش با من مخالفند تهديد شد كه بايد شكايتش را پس بگيرد، و از طرف ديگر توصيه هايي به نفع شيخ به دادگستري گرديد كه او را تبرئه كنند، در نتيجه دادگاه نه ماه معوق ماند و فقط در اين مدت دو جلسه فرماليته تشكيل و از شيخ براي حضور دعوت گرديد كه در هيچ يك از جلسات حضور پيدا نكرد. و ضمنا شيخ در اين مدت طولاني به ميانجي خواهي و التماس و تمنا پرداخته و از پسرم مي خواست تا او را ببخشد و خود مقامات دادگستري نيز از فرزندم خواستند تا شيخ را عفو كند، سرانجام پسرم حاضر به گذشت از شيخ شد و شيخ هم در مقابل، مقداري پول به پسرم پرداخت و گفت بعدا نيز به هر نحو كه بتوانم جبران خواهم نمود، و توبه نامه اي نوشت. اگر چه توبه نامه اي كه خدا پسند باشد و از فرزندم كاملا اعاده حيثيت نمايد، ننوشت، ولي به هر حال چند سطري نوشته است. ما متن دستخط عذر خواهي ايشان را عينا در اينجا مي نگاريم تا شايد خوانندگان از كيفيت كتابهاي رد بر من تا اندازه اي آگاهي يابند:

 

 

بسمه تعالي شأنه

1/8/[27]2536

مخفي نماند اين جانب حاج شيخ محمدعلي انصاري اخيرا در جلد دوم كتاب تأليفي خويش بنام (دفاع از اسلام و روحانيت) مطالبي كه در ذم آقاي سيد ابوالفضل علامه برقعي نگاشته در آن نسبتهايي ناروا از قبيل ناصبي بودن و نفي سيادت و شيعه و مسلمان بودن و انكار غدير خم و امثال اينها بمعظم له داده شده و همچنين در صفه 77 – 78 آن كتاب كه بعنوان سپاسگزاري از (سيد حسين ابن الرضا) نسبتهايي به پدر ايشان از قول مشاراليه داده شده از قبيل حمار طاحونه – شتر عصار خانه – تخلق با خلاق گبران سابق – مخالف با اغلب آيات قرآن، نگارشات اين كتاب مستقيم و غير مستقيم مورد اعتراض ايشان قرار گرفته از آنجهت كه نسبتهايي كه به آقاي برقعي داده شده چون پدر ايشان است مشار اليه آن نسبتها را بخود متوجه دانسته و نسبتهايي كه از قول ايشان نوشته شده بكلي منكر بوده و آن را افترا مي داند. بدين منظور به عنوان دفاع از حيثيت خود شكايتي به دادگاه تسليم نموده است. اين جانب با اظهار ندامت و پشيماني از آنچه در آن كتاب از تهمتهايي كه به ايشان داده شده عذر خواسته و استغفار مي نمايم. و در چاپهاي بعدي متعهدم كه آن مطالب را حذف نمايم. بدين وسيله اصلاح ذات البين انجام گرديد و آقاي ابن الرضا از شكايت خويش صرف نظر نمودند.

الأحقر محمدعلي انصاري

در حاشيه اين ورقه آقاي حيدر علي قلمداران كه از بزرگان و صاحب قلم است چنين نوشته است: در حضور اينجانب اصلاح ذات البين انجام شد امضا و خط آقاي حاج شيخ محمدعلي انصاري مورد گواهي اينجانب است.

حيدر علي قلمداران

 

 

به هر حال بيش از چهل سال است كه مبارزه را با دولت شاه و ملت خرافي ادامه داده ام كه شرح آن مبارزات اينك با حال و روزي كه دارم برايم مقدور نيست، ولي عاقبت چون ستمكاريهاي شاه و ساواك به نهايت رسيد مردم قيام كردند، من نيز در تظاهرات عليه دولت شاه شركت مي كردم به اميد اينكه شايد قوانين اسلام و عدالت كه سالها در انتظارش بوديم، تا اندازه اي اجرا شود، و مفتخوراني كه اموال بيت المال را غارت مي كردند عوض شوند، در اين وقت سن من به هفتاد رسيده بود، ولي معذلك در تظاهرات و راهپيمايي عليه شاه با خوشحالي شركت كرده و مرگ بر شاه مي گفتيم، تا شاه رفت و آقاي خميني سر رشته ي امور را به دست گرفت و عده اي از آخوندهاي خودخواه روي كار آمدند و مدت زيادي نگذشت كه باز همان اختناق و سانسور زمان شاه و بلكه شديدتر برگشت و همان خرافات مذهبي معمول و همان كارمندان بيكار سر كار، و همان غارت گران اموال مصدر امور گرديدند و به حيف و ميل بيت المال ادامه دادند. ما براي خيرخواهي هر چه به آقاي خميني نامه نوشتيم جواب نداد و هر چه مقاله نوشتيم سانسور و جلوگيري گرديد و حتي آن سيد خسرو شاهي كه با همراهي ساواك و چسبانيدن عكس شاه و شهبانو و مأموران شهرباني و اوباش، مسجد گذروزير دفتر را غصب كرد و به اقامه جماعت پرداخت، همين سيد مقرب السلطان، در دولت آقاي خميني نيز مقرب الامام گرديد و رئيس بنياد مسكن شد! و اينكه چه به روز ملت آورد و دانسته و نادانسته چه كارها كرد، بماند.

اين روزها در حال پيري و افسردگي بسر مي برم و روزنه اميدي به نجات مردم از خرافات نيست؛ زيرا ملاها با جديت تمام به اشاعه خرافات و موهومات مشغولند. عده اي از جوانان نورس دانشجو به فكر مملكت و آينده مردم هستند ولي راهنما ندارند و كساني كه مصدر امورند به كلي سد راه هدايت اند، مذهب تقليد، راه مذهب تحقيق را بسته و دين تعليم و تعلم، تبديل به مذهب تقليد شده است. مردمي كه حق و باطل را تشخيص نمي دهند همواره بيچاره و در قيد استعمار باقي مي مانند. مردمي كه كمي قبل از ورود آقاي خميني به ايران، مي گفتند كه عكس خميني را در ماه ديده ايم و ميليونها تهراني مدعي بودند كه عكس او را در ماه ديده اند و اين وهمي متواتر بود!! آري، از اين تواترها بايد به خدا پناه برد.

به نظر ما تا مردم به دنبال عقل و اسلام حقيقي نروند و مسلمان واقعي نشوند و از مذاهب و خرافات مذهبي دست نكشند، هرگز روي رستگاري نخواهند ديد. اينان خود در لجنزار خرافات و تقليد فرو رفته اند و همه تقصيرها را بر عهده  بيگانگان مي گذارند. و اگر كسي بگويد مگر دين با مذهب فرق دارد؟ گوييم بلي فرقهاي بسيار دارد. اينجانب اعلاميه اي نوشته و منتشر كردم و در آن به بعضي از فرقهاي بين دين و مذهب اشاره كردم كه به عنوان ضميمه در انتهاي چاپ دوم كتاب دعاهايي از قرآن كه در اوايل انقلاب به چاپ رسيد آورده ام، اين كتاب دو بار چاپ و هر بار در شمار محدودي ميان دوستان توزيع شد. ولي پس از تسلط كامل ملاها بر جميع چاپخانه ها و مطبوعات، ديگر امكان تجديد چاپ آن را نيافتم و بدين ترتيب مانع شدند كه اين مطالب در دسترس مردم قرار گيرد.

اما باوجود اين مشكلات تا آنجا كه مي توانستم به قصد اداي مسئوليت شرعي در هر فرصتي علاوه بر سخنراني، براي آگاهي مردم مقالات و اعلاميه هايي نوشتم و با نهايت فقر و قناعت زندگي كردم و دار و ندار خود را صرف چاپ كتب روشنگر و نشر آنها نمودم.

 

فهرست


 

برخي از تأليفات مؤلف

 

اين حقير مطالب و كتب بسيار نوشتم كه تعدادي از آنها چاپ شد و بسياري از آنها را پس از انقلاب ايران نتوانستم به طبع برسانم. دستنويس بعضي از آنها موجود است و پاره اي را سرقت كرده اند! و يا به امانت برده و مسترد نداشتند! ذيلا تأليفات خود را مي نگارم تا هر كس اگر توانست آن دسته از كتبي را كه پس از استبصار نوشته ام بيابد، مطالعه نموده و به تكثير آن مبادرت كند و يا قربه إلي الله مطالب آنها را به برادران ديني خود برساند:

 

1-مرآت الايات يا راهنماي مطالب قرآن كه بارها توسط انتشارات اقبال به چاپ رسيد.

2-گنج سخن، كلمات امام حسن (ع).

3-كلمات قصار سيدالشهدا (ع).

4-خزينه جواهر، كلمات امام باقر (ع).

5-گنج حقائق، كلمات امام صادق (ع).

6-گنج گهر يا هزار و پانصد سخن از پيامبر (ص).

7-رساله حقوق در بيان حق خالق و مخلوق.

8-عشق و عاشقي از نظر عقل و دين.

9-شعر و موسيقي و مصالح و مفاسد آن.

10 - حكم محاسن و شارب، كه بايد مورد تجديد نظر و اصلاح كلي قرار گيرد؛ زيرا آن را در زمان ابتلا به خرافات حوزوي نوشته ام.

11- فهرست عقايد عرفا و صوفيه، كه در آن 52 تفاوت ميان اعتقادات اسلامي و عقايد عرفا و صوفيه را به صورت فهرست بيان كرده ام و يك بار به چاپ رسيد.

12- عقايد اماميه اثني عشريه، مربوط به زمان قبل از استبصار اينجانب است.

13- فهرست عقايد شيخيه و تضاد آن با اسلام، يك بار به چاپ رسيد.

14- ترجمه العواصم و القواصم.

15- حواشي بر كفايه الأصول.

16- حواشي بر كتاب صلاه همداني.

17- حواشي بر المكاسب المحرمه.

18- حواشي بر كتب احاديث.

19- تحفه الرضوي در احوال ابوالصلت هروي.

20- ترجمه مقداري از توحيد شيخ صدوق.

21- ترجمه مقداري از وسائل الشيعه.

22- اربعين از احاديث خاتم النبيين (ص).

23- فقه استدلالي.

24- نكاتي در روانشناسي.

25- مجموعه اي از اخلاق.

26- مجموعه اي از اندرز.

27- پند خردمند براي فرزند دلبند.

28- رساله پيشاهنگي.

29- ترجمه مختار ثقفي.

30- جبر و تفويض.

31- جداول در ارث.

32- فهرست مجالس المؤمنين.

33- پاسخ به كسروي.

34- الفيه در صرف و نحو، به نظم عربي، كه با اين ابيات آغاز مي شود:

قال ابوالفضل هو السيداني[28]    

الرضويّ البرقعيّ الفاني

جدي مبرقع، هو سبط الرّضا  

كنيته و كنيتي، ابن الرضا

الحمد لله علي تربيته 

مصليا علي النبي و عترته

وصحبه الذين آمنوا معه

و هاجروا و نصروا من أتبعه

و سيّما وصيه و صهره   

نصيره في دينه، وزيره

و بعد ذا، في النّحو لي ألفيه

مسائل النحو بها مطويّه

الفيتي مهذب المسالك

فائقه الفيه ابن مالك

35- منظومه در اسماء إلهي.

36- ترجمه جامع الدروس.

37- ترجمه كتاب شبهات.

38- تراجم النساء، در سه جلد.

39- تراجم الرجال، در ده جلد، كه فقط جلد نخست آن به چاپ رسيد و چون تأليف آن مربوط به زماني است كه به خرافات حوزوي مبتلا بودم، از چاپ بقيه آن منصرف شدم. اما بخشهايي از آن بدون خرافات است، همچنين بخشي از آن كه مربوط به زندگاني سيد جمال الدين حسيني اسد آبادي وشرح احوال عالم مجاهد آيت الله شيخ فضل الله نوري بود به صورت كتابي مستقل در 122 صفحه پلي كپي شده  ودر ميان دوستان توزيع گرديد.

40- جوابي به اجمال به كتاب بيست و سه سال، اين كتاب را به درخواست آقاي دكتر حسين صدوقي تأليف كردم و براي مطالعه به ايشان سپردم ولي متأسفانه وي توسط پاسداران حكومت، دستگير و زنداني شد و كتابخانه و نوشته هاي شخصي ايشان كه دستنويس همين كتاب نيز در ميان آنها بود، ضبط گرديد و حتي پس از آزادي ايشان، كتب و نوشته ها را به وي مسترد نداشتند!! و اين كتاب از دست رفت.

41- تحريم متعه در اسلام.

لازم به ذكر است كه فقره 14 تا 41 تأليفات اين حقير به طبع نرسيده است.

42- ترجمه كتاب الفقه علي المذاهب الخمسه تأليف محمدجواد مفنيه، اين كتاب را با عنوان فقه تطبيقي و به درخواست آقاي كاظم پورجوادي ترجمه كردم كه به نام ايشان به طبع رسيد و البته حواشي و توضيحاتي كه بر اين كتاب نوشته بودم، فاقد است! و ايشان بعضي از جملات و اصطلاحات را نيز تغيير داده است.

43- أحكام القرآن، اين كتاب چندين بار توسط انتشارات عطايي منتشر شد. در اين كتاب احكام فقهي را با استناد به آيات شريفه قرآن بيان كرده ام.

44- بررسي خطبه غديريه، گروهي تحت عنوان كانون انتشارات شريعت، خطبه غديريه به نقل از رسول خدا (ص) انتشار دادند و اينجانب نيز نقدي بر آن نوشتم كه در سال 1353 در مجله رنگين كمان، سال هفتم، شماره اول و دوم چاپ شد و سپس مستقلا نيز به طبع رسيد. دكتر ميمندي نژاد در ابتداي مقاله نوشت: «در صورتي كه ناشران خطبه استدلال منطقي دارند، بنويسند. چاپ خواهيم كرد و اگر جوابي ندارند، خوانندگان مجله اعتراضات وارده را قبول شده تلقي خواهند كرد.»

45- نقدالمراجعات و الرد عليها، به زبان عربي.

46- تابشي از قرآن، اين كتاب بيش از 1500 صفحه و شامل ترجمه قرآن كريم همراه با بيان شأن نزول برخي از آيات و توضيحي مختصر درباره آيات شريفه الهي است كه در دو جلد و در قطع بزرگ به طبع رسيد. مقدمه مفصل اين كتاب نيز جداگانه به صورت 12 جزوه، مستقلا و سپس به طور يكجا نيز چاپ شد.

47- فريب جديد يا تثليث و توحيد.

48- حكومت جمهوري اسلامي، اندكي قبل از پيروزي انقلاب ايران به چاپ رسيد و ناشر به سليقه خود، تصويري سبز رنگ از آيت الله خميني را روي جلد آن قرار داد و در صفحه يازده كتاب بدون اطلاع نگارنده سطور 6 تا 9 را از جانب خود به متن كتاب افزود!

49- گلشن قدس يا عقايد منظوم، كه با نظريه «گلشن راز» شيخ شبستري سروده ام و دوبار به چاپ رسيده است، ولي در چاپ اول آن تعدادي شعر خرافي نيز وجود داشت كه در چاپ دوم اصلاح كردم.

50- مثنوي منطقي، در دو جلد كه يك جلد آن منتشر شده است.

51- دعبل خزاعي و قصيده تائيه او، كه آن را به فارسي به نظم آورده ام.

52- ديوان حافظ شكن يا گفتگويي با حافظ، اشعار حافظ را به نظم جواب گفته ام و در پاسخ هر شعر او همان وزن و قافيه را مراعات كرده ام، علاوه بر اين، بررسي دعاي ندبه و تضاد جملات آن با قرآن و جزوه كلمه الحق كه قسمتي از شرح احوال مؤلف است، به ضميمه همين كتاب پلي كپي و ميان دوستان توزيع گرديد، البته قبلا نيز جزوه اي در 24 صفحه به نام بررسي دعاي ندبه نوشتم كه حجت الاسلام علي احمد موسوي پذيرفت به نام خود چاپ كند، در صفحه ششم اين جزوه متعهد شدم كه اگر كسي مدركي صحيح دال بر اينكه دعاي ندبه انشاء امام (ع) است، ارائه كند، ده هزار تومان به او حق الزحمه بپردازم، ولي كسي چنين نكرد اما مجله مكتب اسلام و نداي حق به مخالفت برخاستند، من نيز به آنها پاسخ گفتم كه در 6 صفحه كوچك به عنوان ضميمه مجله رنگين كمان و با عنوان براي خاطر يك دعا قرآن را بي اعتبار مي كنند چاپ شد.

53- اسلام دين كار و كوشش است.

54- ترجمه احكام القرآن شافعي كه در سنندج چاپ و منتشر گرديد.

55- عقيده اسلاميه تأليف محمد بن عبدالوهاب كه با مقدمه و اضافاتي ترجمه و با نام مستعار عبدالله تقي زاده چاپ كردم.

56- تعدد زوجات رسول خدا (ص) و مصلحت آن، تأليف استاد محمدعلي صابوني كه آن را ترجمه كردم و جناب آقاي دكتر علي مظفريان پذيرفت كه آن را به نام خود به چاپ برساند؛ زيرا اگر نام اين حقير به عنوان مترجم كتاب ذكر مي شد، قطعا اجازه چاپ نمي يافت. ولي ايشان موفق به چاپ آن نشد و فقط به تعداد محدودي فتوكپي و در ميان دوستان توزيع گرديد.[29]

57- ترجمه مسند امام زيد بن علي.

58- ترجمه صحيفه علويه، شامل متن و ترجمه ادعيه منقول از حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) است.

59- عقل و دين، اين كتاب را در جواني تأليف كردم و در آن زمان نيز مورد استقبال فراوان علما قرار گرفت و در دو جلد به طبع رسيد، جلد اول در توحيد و عدل و جلد دوم در نبوت و امامت و معاد.

60- التفتيش در بطلان مسلك صوفي و درويش.

62- درسي از ولايت.

63- اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن، بخوانيد و قضاوت كنيد. برادر عزيزم آقاي محمد تقي خجسته يادداشتها و پاسخهاي مرا بر اعتراضات آقاي «خندق آبادي» در كتاب «عقايد الشيعه» و ايرادات آقاي «رشاد زنجاني» در كتاب «حقيقت ولايت» جمع آوري و منتشر ساخت.

64- حديث الثقلين يا نصب الشيخين، النمازي والمحلوجي، قضاوتي عادلانه راجع به كتاب درسي از ولايت، آقاي «خجسته» جوابهاي مرا بر كتاب «اثبات ولايت حقه» تأليف «شيخ علي نمازي» و كتاب «حمايت از حريم شيعه» تأليف «رضا محلوجي» گرد آوري و چاپ كرد.

65- جواب اشكالات بر كتاب درسي از ولايت، در يازده صفحه به چاپ رسيد  و در آغاز آن نوشتم: «هر كس هر اشكالي به آن كتاب دارد، بنويسد و آدرس و نام خود را معلوم كند تا جواب او ارسال گردد».

66- دعاهايي از قرآن، كليه دعاهاي قرآن كريم را با ترجمه فارسي گردآوري كردم و مقدمه اي در باب دعا و نيز ادعيه اي كه در كتب دعا مذكور است بر آن افزودم و توانستم در اوايل انقلاب آن را به چاپ رسانم، هر چند كه بعدا امكان تجديد چاپ آن را نيافتم، اعلاميه و يا جزوه فرق بين دين و مذهب نيز ضميمه همين كتاب است.

67- اصول دين از نظر قرآن، اين تأليف به تعداد محدودي ميان برادران ايماني توزيع شد.

68- خرافات وفور در زيارت قبور، پس از مطالعه كتاب زيارت كه بخشي از كتاب گرانقدر و روشنگر محقق فاضل جناب استاد حيدرعلي قلمداران موسوم به راه نجات از شر غلات است، تشويق شدم كه در تأييد تحقيقات اين عالم جليل القدر، اينجانب نيز تحقيقات خود را در موضوع «زيارت و زيارت نامه» به طبع برسانم، اين كتاب در اوايل انقلاب به طبع رسيد.

69- تضاد مفاتيح الجنان با آيات القرآن، پس از تأليف خرافات وفور در زيارات قبور لازم ديدم «مفاتيح الجنان» را مورد بررسي قرار دهم، اين كتاب تايپ و به تعداد محدودي ميان دوستان توزيع گرديد.

70- بررسي علمي در احاديث مهدي، همچون كتاب فوق تايپ و به تعداد محدود ميان برادران ايماني توزيع شد.

71- بت شكن يا عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول يا سيري در اصول كافي، در اين كتاب با رجوع به كتب رجال، و مقايسه اخبار «كافي» با قرآن كريم، ضعف بسياري از احاديث اين كتاب را بيان كرده ام كه اميدوارم به عنوان راهنماي استفاده از «كافي» مورد توجه برادران قرار گيرد. اين كتاب نيز تايپ و به تعداد ناچيزي ميان دوستان توزيع شد.[30]

72- رهنمود سنت در رد اهل بدعت، ترجمه مختصر كتاب منهاج السنه،[31] از تأليفات ابن تيميه است كه در مواردي نيز توضيحات و حواشي خود را بر آن افزوده ام. اين كتاب تايپ و چند تايي از آن توزيع شد. و برخي از دوستان دلسوز و خيرخواه نسخي از اين كتاب بت شكن و بررسي علمي در احاديث مهدي و تضاد مفاتيح الجنان با آيات قرآن و خرافات وفور در زيارات قبور را به پاكستان و تركيه و چند كشور ديگر فرستادند.

البته بعدها اضافات و تغييراتي در متن آنها داده ام كه اميدوارم در صورتي كه امكان نشر وسيع آنها فراهم شد. به جاي متن اوليه، متن منقح آنها انتشار يابد.

73- جامع المنقول في سنن الرسول، به زبان عربي و در پنج جلد، اين كتاب جامعترين كتاب در سنت پيامبر اكرم (ص) است كه از منابع معتبر فرق مختلف اسلامي (شيعي و سني و زيدي) فراهم آمده.

74- ترجمه جامع المنقول في سنن الرسول به زبان فارسي.

75- ترجمه و شرح يكصد و هشتاد و دو خطبه از نهج البلاغه كه به سبب زنداني شدن نگارنده، كتاب ناتمام ماند و شرح بقيه كلمات آن حضرت ميسر نشد.

76- مقدمه و حواشي بر كتاب شاهراه اتحاد يا بررسي نصوص امامت استاد حيدر علي قلمداران.[32]

77- در زندگاني مؤلف، كه همين كتاب است.[33]

و كتب ديگري كه بر اثر حملات دشمنان و يا سرقت و يا به واسطه نقل و انتقال ناپديد شده اند. همچنين كتب بسياري را تصحيح نموده ام كه پاره اي از آنها چاپ شده مانند تاريخ اعثم كوفي و كتاب كلمه طيبه از شيخ نوري و .... در بسياري از كتب نيز حواشي و توضيحاتي نوشته ام، اللهم ارزقنا في الدنيا حسنه و في الاخر ³  حسنه و قنا عذاب النار، مخفي نماند كه پاره اي از كتب و اعلاميه هاي اينجانب، بلا فاصله پس از تأليف بي آنكه دوباره خواني و عيوب و نقايص آن اصلاح و تنقيح شود، عجولانه توسط دوستان به چاپخانه فرستاده و يا تكثير مي شد، كه از آن جمله است كتاب حكومت جمهوري اسلامي و .....

اكنون دوران فرتوتي و پيري را سپري مي كنم و بر اثر نشر عقايد حقه، دشمنان بسيار دارم كه متأسفانه هيچ افترا و تهمتي را در مورد من بر خود حرام نمي دانند! و به خونم تشنه اند و تمام اين بليات ناشي از كتمان حق توسط دانشمندان علوم ديني و حسد ايشان است، علاوه بر اينكه دكانداران بدعت و جاه طلبان روحانيت از آگاهي و بيداري ملت وحشت دارند و به هر طريقي كه بتوانند نمي گذارند مردم با حقايق اسلام و قرآن و مقررات آسماني آشنا شوند.

فهرست


 

قصور و سهل انگاري مردم در فهميدن دين

 

البته مردم نيز مقصرند كه انديشه خود را بكار نمي گيرند و عقل و فكر خود را دربست و بدون هر گونه تحقيقي، تماما در اختيار روحاني نمايان گذاشته اند و به عقيده من از مصاديق كساني هستند كه در قيامت مي گويند: «ربنا إنا أطعنا سادتنا و كبراءنا فأضلونا السبيلا = پروردگارا همانا ما سروران و بزرگانمان را اطاعت كرديم و ما را گمراه كردند» (الأحزاب/67). زيرا در دنيا نيز بي آنكه به جد انديشه كنند در مقابل كساني كه سخن مستدل مي گويند، جواب مي دهند: «بل نتبع ما وجدنا عليه آباءنا = بلكه آنچه پدرانمان را بر آن يافته ايم پيروي مي كنيم» (لقمان/21) و يا مي گويند: « إنا وجدنا آباءنا علي أمه و إنا علي آثارهم مقتدون و= همانا ما نياكانمان را به راهي يافته ايم و آثارشان را پيروي مي كنيم» (الزخرف/23). و يا مي گويند:«حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا = آنچه نياكانمان را بر آن يافته ايم ما را كافي است» المائده/104) و چنانچه به ايشان گفته مي شد: «أولو كان آباؤهم لا يعلمون (لا يعقلون) شيئا و لا يهتدون = اگر چه نياكانشان چيزي نمي دانستند (نمي انديشيدند) و هدايت نيافته بودند» (المائده /104 والبقره /107) به بهانه اينكه «ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين =  ما اين سخن را از نياكانمان نشنيده ايم» (المؤمنون /24) از تفكر در امور دين طفره مي روند و از پذيرش هر سخني كه برايشان مأنوس نباشد ابا مي كنند، و در اين زمانه كه همه دم از حكومت اسلامي مي زنند نه بزرگان و رهبرانشان و نه پيروانشان هيچكدام با حقيقت اسلام آشنا نيستند و به خرافات و موهومات خويش مغروراند و دين اسلام را كه يك آيين بيشتر نيست به هفتاد مذهب بلكه بيشتر تبديل كرده اند و اكثر مذاهب را دكان دنياي خويش قرار داده اند.

البته در ساليان گذشته نيز ساكت ننشستم و نامه هايي به نجف براي آبت الله سيد ابوالقاسم خويي و آيت الله سيد محمود شاهرودي و آيت الله خميني نوشته ام كه اينك نسخه اي از آنها در دست ندارم. آيت الله خويي مرا خوب مي شناخت و به ياد دارم زماني كه در نجف سخنراني مي كردم و البته در آن زمان به خرافات حوزوي مبتلا بودم، ايشان سخنان مرا بسيار مي پسنديد و براي تشويش و اظهار رضايت از حقير، پس از پايين آمدنم از منبر، دهانم را مي بوسيد. آقاي شاهرودي نيز بسيار مرا تشويق و تمجيد مي كرد. و حتي زماني در نجف شعب باطله اي از فلسفه بوجود آمده و عده اي از طلاب به فراگيري كتب و افكار فلاسفه حريص شده بودند و مراجع نجف از من خواستند براي طلاب آنجا كه اكثرا در اثر بي اطلاعي از قرآن و سنت، تضاد آنها را با افكار فلاسفه نمي دانند، سخنراني كنم، و بدين منظور آيت الله شاهرودي حياط منزلش را براي سخنراني من فرش مي نمود و از من مي خواست كه منبر بروم و مسايل اعتقادي را براي طلاب بيان كنم، من نيز درخواست ايشان را اجابت كرده و حقايق را براي طلاب بيان مي كردم. و ايشان نيز از من اظهار رضايت و تجليل و تمجيد بسيار مي نمود، ولي در اين اواخر كه به مبارزه با خرافات قيام كردم همه كساني كه مرا مي شناختند و سوابق مرا مي دانستند مرا تنها گذاشتند و سكوت اختيار كردند و بعضي از ايشان نيز به مخالفت برخاستند. به ياد دارم در اين سالها كه با عوام و علماي عوام فريب درگير بودم در نامه اي گله كرده بودم كه اهل منبر و خطبا، به امر آقاي ميلاني بدگويي مي كنند و مشار اليه در اعلاميه خود اظهار داشته كه فلاني گمراه و كتب او از كتب ضلال است، نويسنده هميشه حاضرم خدمت آقايان برسم تا مطالب اينجانب مورد بحث و بررسي قرار گيرد و اگر در تأليفاتم چيزي برخلاف كتاب خدا و سنت رسول (ص) هست اصلاح و به اشتباهم اقرار كنم. ولي جالب اينجاست كه آقايان گويي حتي اسمم به گوششان نخورده است، جوابي ندادند!!

فهرست


 

نظر آيت الله خويي در باره شهداء

 

البته به ياد دارم شخصي موسوم به آقاي محمدحسن مزرجي از آيت الله سيد ابوالقاسم خويي سؤالي كرده بود كه پرسش وي و جواب آقاي خويي را براي اينجانب نيز فرستادند و نظر مرا جويا شدند، نگارنده رأي ايشان را با ذكر دليل نقض كردم، اما نمي دانم آيا مطالب اين نامه به اطلاع ايشان رسيده است يا نه و اگر رسيده آيا موجب رنجش و كدورت ايشان و همفكرانشان و سبب بي اعتنايي آنان به اينجانب شده است يا خير. نامه ي مذكور چنين است:

 

 

پيشگاه مبارك حضرت آيت الله العظمي جناب علامه برقعي أدام الله ظله

سؤالي از طرف آقاي محمد حسن مزرجي از آقاي خويي شده است بدين مضمون: با اينكه قرآن كريم مي فرمايد: اي پيغمبر تو ميميري و ايشان هم مي ميرند و تو نمي تواني به مرده اي كه در قبر است سخني بشنواني، چطور مي شود كه ما نزد ضريح مطهر ائمه عرض ارادت كرده و طلب حاجت كنيم؟ آقاي خويي محبت فرموده و جوابي به شرح ذيل مرقوم داشته اند. استدعا مي شود پس از قرائت نظريه ايشان نظر خودتان را مرقوم فرماييد. ضمنا به سؤال ارادتمند هم پاسخ بفرماييد – سؤال اين است كه اگر ائمه عليهم السلام زنده هستند پس آن كساني كه در اين ضريح ها مدفونند چه كسانند؟

پاسخ آقاي خويي به آقاي محمد حسن مزرجي =   بسم الله الرحمن الرحيم و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله أموات بل أحياء و لكن لا تشعرون، (بقره/154) و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون، (آل عمران/ 169)

به مفاد اين دو آيه شريفه مردگان يكسان نيستند و اوليا البته كاملا مانند زندگان در اين دنيا نزد خداوند متنعم اند و بشارت مي دهند به آنهايي كه در اين دنيايند و مقتضاي اخبار معتبره هم بيشتر از اين است كه از آيات مباركه استفاده مي شود مراجعه به اخبار مربوطه به اين موضوع شود واضح و مبين خواهد گرديد.    امضاء الخويي              اقل السادات سيد اسلام نبوي

 

 

بسمه تعالي

اين جواب از آقاي خويي بعيد است زيرا اولا ايشان ضد و نقيض نوشته اند، يكجا تصديق كرده كه ايشان مردگانند و فرموده به مفاد اين دو آيه مردگان يكسان نيستند يعني مردگانند ولي يكسان نيستند و بعد فرموده كاملا مانند زندگان در اين دنيا نزد خدا متنعم اند! بايد گفت اگر مردگانند پس كاملا مانند زندگان نيستند. چون در سوره فاطر آيه 22 فرموده: «و ما يستوي الأحياء و لا الأموات» سخن آقاي خويي ضد اين آيه مي باشد. و اگر كاملا مانند زندگانند، زندگان قبر ندارند ولي ايشان قبر دارند! بايد گفت در اين قبور امامان چه كساني مدفون شده.

ثانيا نوشته در اين دنيا متنعم اند، در حالي كه «نزد خدا» در قرآن بيان شده كه نعمت باقي است نه دنياي فاني، چنانكه در سوره نحل آيه 96 فرموده: «ما عندكم ينفذ و ما عندالله باق» پس همه جا مقصود نيست زيرا در سوره انعام آيه 127 فرموده: «لهم دارالسلام عند ربهم» كه « عند ربهم» دارالسلام است كه خدا شهدا را دعوت كرده به دارالسلام و فرموده: «والله يدعوا الي دارالسلام» و همان آيه كه آقاي خويي آورده: «أمواتا بل أحياء عند ربهم» در ذيل آن فرموده «عند ربهم» بهشت است، زيرا فرموده: «فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ألا خوف عليهم و لا هم يحزنون، يستبشرون بنعمه من الله و فضل و أن الله لا يضيع أجر المؤمنين»  يعني شهدا خوشند به آنچه خدا در مقابل شهادت به ايشان داده از فضل خود (در مقابل شهادت دنيا را به ايشان نداده زيرا دنيا را قبل از شهادت داشتند) و بشارت مي دهند به آنانكه خلف ايشانند و ملحق به ايشان نشده اند. پس ايشان از بازماندگان جدايند و دنيا نيستند و ديگر اينكه فرموده: «لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» معلوم مي شود دنيا نيست؛ زيرا دنيا پر از بلا و خوف و حزن است و ديگر اينكه فرموده: «لا يضيع أجر المؤمنين» كه بهشت را به عنوان اجر به ايشان داده نه دنيا را، آقاي خويي يا از تمام آيه خبر نداشته و يا طبق ميل عوام نوشته و يا اشتباه كرده و معصوم نيستند.

ثالثا آيه شهدا راجع به شهداي بئر معونه و بدر و ساير شهداي تمام جهان است و منحصر به 12 امام نيست، بنابه قول ايشان بايد ميليونها نفر شهيد در همه خانه ها و در محافل مردم باشند مانند زندگان و چنين سخني را هيچ عاقلي نمي گويد و اخباري كه آقاي خويي اشاره كرده اكثرا ضد قرآن و مطرود است، به مسايل زيارات احكام القرآن مراجعه كنيد تا روشن شويد. والسلام علي من اتبع الهدي و نعوذ بالله من مضلات الخرافات.

الأحقر السيد ابوالفضل علامه برقعي

فهرست


 

ممانعت از ملاقات مؤلف با آقاي خميني

 

بگذريم و از مطلب خود دور نشويم، پس از اينكه حكومت شاه سرنگون شد و آقاي خميني به رياست رسيد، خواستم با ايشان تماس بگيرم، زيرا در جواني حدود سي سال با يكديگر همدرس و در يك حوزه بوديم و ايشان مرا كاملا مي شناخت و حتي پيش از آنكه به ايران مراجعت كرده و با اوضاع و احوال جديد ايران و وضعيت معممين در ايران آشنا شود، در سخنراني خود پس از فوت فرزند بزرگش آيت الله حاج سيد مصطفي خميني (كه متن آن در صفحه 9 روزنامه كيهان پنجشنبه اول آبان ماه 1359 چاپ شده) هر چند جرئت نكرد اسمم را بياورد ولي به اشاره گفته بود:  «از آقايان علماي اعلام گله دارم! اينها هم از بسياري از امور غفلت دارند، از باب اينكه اذهان ساده اي دارند، تحت تأثير تبليغات سوئي كه دستگاه راه مياندازد واقع مي شوند، تا از امر بزرگي كه همه گرفتار آن هستيم غفلت كنند، دستهايي دركار است كه اينها را بغفلت واميدارد، يعني دستهايي هست كه چيزي درست كنند و دنبالش سر و صدايي راه بياندازند، هرچند وقت يكبار مسأله اي در ايران درست ميشود و تمام وعاظ محترم و علما اعلام وقتشان را كه بايد در مسايل سياسي و اجتماعي صرف شود در مسايل جزئي صرف ميكنند. در اينكه زيد مثلا كافر است و عمرو مرتد و آن يك وهابي است صرف ميكنند. عالمي را كه پنجاه سال زحمت كشيده و فقهش از اكثر اينهايي كه هستند بهتر است و فقيه تر ميباشد ميگويند وهابي است!، اين اشتباه است، اشخاص را از خودتان جدا نكنيد، يكي يكي را كنار نگذاريد، نگوييد اينكه وهابي است و آن كه بي دين است و آن نميدانم چه هست؟! (اگر اين كار را كرديد) براي شما چه ميماند؟!»

از اين رو با توجه به آشنايي قبلي، يك ماه پس از سرنگوني حكومت شاه، توسط يكي از دوستان از دفتر آقاي خميني در قم، وقت ملاقات گرفته و با عده اي از دوستان از تهران حركت كرديم و يك ساعت قبل از وقت مقرر در اقامتگاه وي حاضر شديم تا بتوانيم رأس ساعت معين با ايشان ملاقات كنيم، وقتي وارد شديم پيش از آنكه به اتاق مخصوص ايشان برسيم ديديم همان عده از آخوندهاي خرافي كه از اسلام و قرآن به درستي آگاه نيستند و به اخبار مجعوله ي مذهبي مغرورند دور او را گرفته اند و چون با ما عداوت و از ملاقات ما با آقاي خميني وحشت داشتند يعني اين ملاقات با دنيا طلبي ايشان نمي ساخت، لذا ظاهرا نگذاشتند كه ايشان مطلع گردد و ممانعت كردند. البته اگر كسي بگويد خود ايشان هم به اين ملاقات مايل نبود زيرا بعدها به ديگر نامه هايي كه قطعا به دستش رسيد نيز جواب نداد، ما سخنش را انكار نمي كنيم! به هر حال درباريان او ساعتها ما را معطل كرده بالأخره نگذاشتند با ايشان ملاقات كنيم، بلكه ناسزا گفته و مسخره كردند. از اين رو دست خالي برگشتيم. بعدها من نامه هاي زيادي براي وي ارسال كردم كه برخي از آنها را دوستان مستقيما و بي واسطه در دستان او قرار دادند ولي ايشان به هيچ يك از آنها جواب نداد!!

 

فهرست


 

سخنراني و انتشار اعلاميه در اوايل انقلاب

 

اما پيش از اينكه به ذكر ماجراي زندگيم پس از پيروزي انقلاب و تلاشهايي كه براي تماس گرفتن و ملاقات با آقاي خميني كردم، بپردازم، لازم است ذكر كنم در أيامي كه هنوز از اصلاح نااميد نبودم با سخنراني و انتشار اعلاميه هاي مختلف از نهضت مردم دفاع مي كردم، كه به عنوان نمونه يكي از آن اعلاميه ها را كه دوستانم در اوايل انقلاب چاپ و نشر نمودند مي آورم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اعلاميه آيت الله سيد ابوالفضل علامه برقعي

در لزوم هماهنگي و بيداري مردم

مطلب همبستگي مسلمين جهان از صدر اسلام و دوران خاتم الأنبياء (ص) و امير المؤمنين (ع) تاكنون كه مسلمين به رهبري امام خميني قيام كرده اند مطلبي اساسي و حياتي بوده و مي باشد. در طول اين 14 قرن درخشان و افتخار آميز، براي اين هدف شريف كوششها شده و بحمد الله نتايج خوبي هم به دست آمده، گو اينكه اشخاص مخلصي هم بوده اند كه به اشتباه و به علت درك نكردن موقعيتها در برابر اين همبستگي كه دستور صريح قرآن كريم و رويه رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) و شيوه ساير بزرگان اسلام بوده و مي باشد، ايستادگي كردند و در نتيجه مشاجراتي به عمل آمده است، كه استعمارگران و مستبدين و اطرافيان براي بهم زدن صف مسلمين و از بين بردن اسلام و غارت مخازن و منابع ما از اين جريانات سوء استفاده كرده اند و چه بسا بسياري از اين دشمنان و مترفين و راحت طلبان اين نوع تحريكات را پايه گذاري نموده اند، ولي خداي حكيم تشبثات آنان را در آخر كار بي اثر نموده است كه: «ان الباطل كان زهوقا» حقير در مدت زندگاني طولاني خويش به خاطر مطالب بالا كوششهاي بسيار كرده ام، و خلوص نيت من موجب شده كه از ياري و حفظ خداي تعالي بهره مند باشم. اكنون كه مردم شريف و قهرمان ايران موفق شده اند شاه شرير سابق را از كشور ايران اخراج كنند و با راهنماييهاي امام خميني دولت موقت اسلامي بر سر كار آمده است و ملت مي خواهد نفس راحتي بكشد، همه ما بايستي، اولا همبستگي هاي خود را عميق تر و بيشتر كنيم. و ثانيا از هر چيزي كه ايجاد رنجش و گسيختگي مي كند بپرهيزيم و آيه شريفه: «واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» را همواره نصب العين قرار دهيم. معلوم است مردمي كه مبارزه كرده اند و اكنون مواجه با كارشكني ضد انقلاب هستند، بايستي تحت رهبري امام خميني هم آهنگي و تعاون خود را براي از بين بردن بقاياي رژيم طاغوتي و منحط سابق حفظ كنند و به بيانات آيت الله طالقاني در روز سالگرد مرحوم دكتر مصدق آن مرد ضد استعمار و فداكار توجه كافي بنماييم؛ زيرا امروز اوضاع ما بسيار حساس است بايد دقيقه اي از كيد دشمن غافل نبوده اگر چه «إن كيد الشيطان كان ضعيفا».

والسلام عليكم و رحمه الله                                              

سيد ابوالفضل علامه برقعي

اسفند 1357 هجري شمسي - تهران

 

 

اما پس از اينكه ديدم ارتباط و مباحثه ي علمي با آيت الله خميني به هيچ طريقي ميسور نيست و علاوه بر اينكه ملاقات حضوري با ايشان برايم ناممكن است و خود او نيز نامه هاي اينجانب را بي جواب مي گذارد و عده اي از روحاني نمايان ناهل نيز دور ايشان را گرفته اند  و مانع اظهار نظر خيرخواهان هستند و مي توان گفت اختناق از زمان شاه بدتر شده و نمي توان حقايق را به ايشان رساند و خودش نيز به اظهار حقايق و يا استماع سخنان افراد خيرخواه و خادم مايل نيست، به كلي مأيوس شدم و چون ديدم اعمال و رفتار اين حكومت هم خلاف اسلام است به منظور اداي وظيفه و دفاع از اسلام به مخالفت پرداختم و شفاها و كتبا نسبت به اعمالشان اعتراض كردم. چنانكه يكي از آنها به طور اشاره در كيهان مورخ 22/12/57 نيز ذكر شده است. اعلاميه هاي زيادي نيز براي بيداري مردم نوشتم كه چون سانسور حاكم بود و روزنامه ها چاپ نكردند ناگزير مستقلا چاپ و منتشر كرم. إن شاء الله تعالي در صفحات آينده متن تعدادي از آنها را خواهم آورد. اما پيش از آن لازم است در باره نامه هايي كه از طرق مختلف براي آقاي خميني ارسال كرده ام سخن بگويم:

فهرست


 

نامه هاي بي جواب مؤلف به آقاي خميني

 

چنانكه قبلا گفتم اينجانب با چند تن از برادران ايماني با وقت قبلي براي ملاقات با امام به قم رفتيم ولي دكانداران مذهبي مانع ديدار ما با وي شدند. از اينرو هنگام بازگشت به تهران با برادر داماد امام يعني آقاي اشراقي تماس گرفتم و از او خواستم نامه مرا به دست امام برساند، ايشان نيز پذيرفت. نامه اي نوشتم و به پسرم محمدحسين دادم و او به همراه آقاي احمد متبحري نامه ام را به آقاي اشراقي تسليم كرد تا به امام برساند. ولي جوابي نيامد. با اينكه آقاي خميني مي داند كه ردالمكاتبه كرد السلام!

نامه ديگري به استاد فاضل جناب احمد مفتي زاده كه از علماي كردستان است و براي ملاقات با امام به قم مي رفت سپردم تا به دست او برساند. ايشان نيز پذيرفت ولي متأسفانه باز هم جوابي به من نرسيد!

چندين نامه ديگر نيز از طريق چند تن از برادران معتمد ديگر براي امام فرستادم كه آنها نيز چون نامه هاي قبلي بي جواب ماند!!

بار ديگر به واسطه دخترم نامه اي براي آقاي خميني فرستادم؛ زيرا دخترم فاطمه همسر شيخ محمد اميدي قبل از انقلاب در پامنار تهران سالها با خانم ثقفي مادر زن آقاي خميني همسايه و ميان ايشان روابط بسيار گرم و كاملا صميمانه اي برقرار بود و چون در آن زمان تلفن نداشتند از تلفن دخترم استفاده كرده و خانم ثقفي و دخترم دائما به منزل يكديگر رفت و آمد مي كردند و غالبا با هم محشور بودند. خانم ثقفي به فرزندانم علاقه بسيار داشت و دخترانش نيز با دخترم دوستي و صميميت داشتند، و هرگاه كه سيد احمد خميني در تهران بود براي استفاده از تلفن به منزل دخترم مي آمد. آقاي ثقفي يعني پدر زن آقاي خميني نيز با خود اينجانب بسيار صميميت داشت و زماني كه مبتلا به خرافات بودم در جلساتي كه تشكيل مي داد و احيانا از من نيز دعوت مي نمود گاهي شركت مي كردم. با توجه به اين سوابق نامه اي نوشتم و به دخترم دادم تا از طريق زوجه آقاي خميني به دست ايشان برساند. دخترم به قم سفر كرد و به منزل آقاي خميني رفت و گفت حامل نامه اي براي ايشان است. در آن موقع آقاي خميني در حمام بود. همسر امام اصرار كرد كه دخترم براي ناهار ميهمانشان شود ولي دخترم چون بيمار بود، عذر خواست، وقتي آقاي خميني از حمام بيرون آمد، همسرش به دخترم گفت: برو خودت نامه را به آقا بده، دخترم نامه را داد و گفت اين نامه را آقاي برقعي براي شما فرستاده، خميني پرسيد: كدام برقعي؟ دخترم جواب داد: سيد ابوالفضل برقعي. با شنيدن نامم آقاي خميني به دخترم احترام بسيار كرد و نامه را گرفت و با خود برد و دخترم براي خداحافظي به اندرون نزد خانواده وي برگشت. زوجه ايشان به دخترم گفت ما جواب نامه را از آقا مي گيريم و برايتان به تهران مي آوريم. پس از مدتي خانم ثقفي به تهران آمد و ميهمان دخترم شد ولي پاسخي همراهش نبود، فقط گفت: آقا در جواب نامه پدرتان گفتند آقاي برقعي خودشان مجتهد و صاحب نظرند، ولي ايشان مردم دار نيستند.[34]

بدين ترتيب وي از دادن جواب به مطالب نامه هايم طفره رفت و از ترس عوام جرئت نكرد مرا به حضور بپذيرد!!

آقاي خميني غرق در فلسفه يوناني و عرفان بوده و از حقايق قرآني چندان مطلع نيست و قرآن را نيز متأسفانه با عينك كدر فلسفه و عرفان مي بيند. حتي كتاب خدا، قرآن را قابل فهم نمي داند، گويي نخوانده كه قرآن «موعظه للناس و بيان للناس» است!! و به قدري به خرافات آلوده است كه خوب به ياد دارم زماني كه در مدرسه فيضيه به تدريس اشتغال داشت، شنيدم كه به شاگردانش مي گفت كه اگر امام (ع) پف كند ستارگان خاموش مي شوند! و معتقد بود جميع ذرات عالم در برابر امام (ع) خاضع اند؟.. _ نعوذ بالله من مضلات الفتن _ كتاب كشف اسرار كه حاكي از عقايد اوست آلوده به اين خرافات است، انس وي با قرآن در حدي است كه در يكي از سخنراني هايش كه از راديو و تلويزيون پخش شد، گفت: در قرآن سوره منافقون داريم ولي سوره كافرون نداريم و به ياد نداشت كه سوره صد و نهم قرآن، سوره شريفه كافرون است!![35]

علاوه بر اين يكي از خصوصيات آقاي خميني، ترس شديد از عوام است و حتي فرزندش احمد را نيز همينگونه تربيت كرده، خبر دارم كه پسرش از بيم عوام به عنوان خيرخواهي، نزد آيت الله منتظري از اينكه ايشان اجازه مي دهد آيت الله نعمت الله صالحي نجف آبادي در حسينيه ايشان تدريس كند، ابراز نگراني مي كرد و اين كار را به نفع ايشان نمي دانست!! علت نگراني او فقط اين بود كه آقاي صالحي اهل تحقيق و كمتر از ديگران به خرافات مبتلاست و نتيجه در ميان عوام از نفوذ و احترام كمتري برخوردار است!

خود آقاي خميني نيز با اينكه با شجاعت تمام به شاه و امريكا و عراق و .... تشر مي زند، اما به هيچ وجه جرئت ندارد سخني برخلاف سليقه عوام الناس بگويد و حتي در بدعتهاي واضح البطلان از قبيل قمه زني و علم گرداني و..... ابدا اظهار نظر صريح نمي كند!

فهرست


 

استبداد به رأي برخي از مراجع

 

ديگر از عيوب ايشان استبداد به رأي است كه تاكنون سبب خسارات سنگين و جبران ناپذير معنوي و مادي به اسلام و مسلمين شده است. خساراتي كه شايد جبران آنها نزديك به نيم قرن و يا بيشتر طول بكشد. البته اين روحيه استبدادي و مشورت نكرن با اهل نظر و مردم مجرب و كارشناس و عدم علاقه به شنيدن انتقاد را در بسياري از مراجع ديده ام. به نظر من آيت الله بروجردي از آقاي خميني مستبدتر بود، منتهي به قدرت نرسيد تا روحيه ديكتاتوري او چنانكه بود آشكار شود.[36] في المثل زماني كه آيت الله سيد محمد حسين طباطبايي تبريزي صاحب تفسير الميزان كه مجتهدي مبتلا به فلسفه يوناني و عرفان وحدت وجودي و .... ديگر خرافات بود، به نوشتن حواشي بر بحارالأنوار مجلسي پرداخت، بروجردي به جاي آنكه مطالب او را با قلم رد كند، از نفوذ خود استفاده كرد و مانع ادامه كار وي شد!

به يادم هست كه روزي همراه عده اي ديگر در مجلس بروجردي بودم كه به من گفت: شنيده ام به من ايراد داريد، گفتم: آري، صدتا! بروجردي تعجب كرد و گفت: چند تا را بفرماييد، گفتم: يكي اينكه شما در رساله خود تصوير را مكروه دانسته ايد ولي عكس جنابعالي پشت رساله هاي علميه شما چاپ شده است، ديگر آنكه در رساله تان زينت كردن مساجد را نابجا مي دانيد ولي خودتان براي زينت مسجد اعظم قم صدها هزار تومان خرج كرده ايد! طبعا مردم خواهند گفت اين چه جور مجتهدي است كه به فتواي خود عمل نمي كند؟! در اين موقع هياهو و قيل و قال اطرافيانش كه عصباني شده بودند بلند شد و سخنم را قطع كردند كه اين حرفها چيست كه مي زني. آقاي بروجردي نيز آنان را ساكت نكرد من نيز گفتم: آقا خودشان گفتند بگو، اگر دوست نداريد نمي گويم.

اين طرز فكر استبدادي كه در بسياري از علما از جمله آقاي بروجردي و خميني وجود داشت وقتي به ترس از عوام اضافه شود نتيجه اش ضرر در ضرر خواهد بود. في المثل چون آقاي خميني در همه اقوالش رضايت و يا آرامش عوام را در نظر دارد با اينكه هفتم تير در حزب جمهوري اسلامي بيش از هفتاد و دو تن كشته شدند ولي ايشان براي تحت تأثير قرار دادن عوام الناس و استفاده از احساسات مذهبي آنها، عدد مقتولين را برخلاف واقع هفتاد و دو تن ذكر مي كرد و يا در قضيه صلح با عراق با اينكه عقلا و اهل نظر مكررا در باره مصالحه با عراق پس از پيشنهاد صلح از جانب عراق و مضار فراوان ادامه جنگ و از همه مهمتر عدم مشروعيت استمرار آن، گفتند و نوشتند _ البته سانسور خشن و بي رحمانه حكومت آقاي خميني مانع شد كه اين مطالب به اطلاع مردم برسد _ ولي ايشان به جهت استبداد به رأي نپذيرفت وقتي كه كشور كاملا در آستانه سقوط قرار گرفت و به قول خودشان اوضاع اقتصادي و اجتماعي مملكت از خط قرمز گذشت، با ذلت صلح را پذيرفت، ولي براي آنكه عوام را بفريبد و آرام نگه دارد، به جاي آنكه صادقانه به خطاي خويش اعتراف كند و بگويد: اي كاش به سخن خيرخواهان توجه كرده و به دستور قرآن كريم عمل مي كردم (آيه 61 و 62 سوره انفال) و اين مصيبت بر اثر بي توجهي به اوامر قرآن است كه بر ما نازل شده، از مردم طلبكار شد كه من جام زهر مي نوشم و آبروي خود را با خدا معامله كردم و با امثال اينگونه سخنان خود را در مقابل عوام، مظلوم جلوه داد؟!!

فهرست


 

وضع آشفته روحانيت

 

وي با اينكه ظاهرا بسيار به اميرالمؤمنين علي (ع) اظهار ارادت مي كند، ولي به هيچ وجه از آن حضرت تبعيت نمي كند و إلا علي مرتضي (ع) در زمان حكومت خود به هيچ وجه دربان و حاجب نداشت و همه مي توانستند با او در تماس و ارتباط باشند و حتي علنا برخلاف نظر آن بزرگوار سخن مي گفتند بي آنكه كشته و يا زنداني شوند، ولي ايشان برخلاف آن امام همام چنان خود را در ميان عده اي آخوند چاپلوس عوامفريب دكاندار محبوس كرده كه كسي نمي تواند از سد آنها عبور كند و خود را به ايشان برساند در حالي كه اگر آقاي خميني واقعا از آن حضرت پيروي مي كرد مي بايست راهي براي وصول نمايندگان تمام گروهها أعم از طرفدار و غير طرفدار خودش، باز مي گذاشت تا بتواند سخن همه آنها را با دلايلشان بشنود و سپس تصميم بگيرد و اگر چنين مي كرد قطعا زيانهاي كمتري به مسلمين وارد مي شد و به همين جهت است كه علي (ع) در نهج البلاغه فرموده: «فلا تطولن احتجابك عن رعيتك فان احتجاب الولاه عن الرعيه شعبه من الضيق و قله العلم بالأمور = پس به مدت طولاني خود را از مردم پنهان مكن كه پنهان ماندن و اليان از مردم، نوعي سخت گيري و كم اطلاعي از امور است» اما هزار افسوس كه ملاهاي ايران فقط در حرف پيرو علي (ع) هستند نه در عمل!!

مناسب است كه در اينجا ماجراي عبرت آموزي را كه از استاذ المجتهدين جناب سيد مصطفي طباطبايي شنيده ام نقل كنم تا خواننده محترم بداند كه نحوه زعامت آقاي خميني كه سرنوشت شصت ميليون نفر در دست ايشان قرار داشت، چگونه بوده است.

زماني كه متفكر و محقق عاليمقام جناب سيد مصطفي طباطبايي را پس از نماز عيد قربان كه در منزل يكي از دوستانش اقامه كرده بود دستگير و زنداني كردند، مادر ايشان كه دختر آيت الله ميرزا احمد آشتياني است به وساطت برادرش كه رييس مدرسه مروي بود يعني آيت الله ميرزا باقي آشتياني به ملاقات آقاي خميني مي رود و هنگامي بر ايشان وارد مي شود كه وي مشغول وضو گرفتن بود. آقاي خميني ايشان را احترام بسيار مي كند. مشار إليها مي گويد: حضرت آيت الله پسرم را در نماز عيد كه من نيز در آن شركت داشتم دستگير كرده و به اوين برده اند، از شما مصرانه تقاضا مي كنم كه فردي امين و مورد اعتماد را براي تحقيق علت دستگيري او بگماريد تا معلوم شود به چه جرمي محبوس شده است؟ و بر اينكه مأمور تحقيق حتما فردي قابل اعتماد باشد تأكيد بسيار مي كند. آقاي خميني مي پذيرد و قرار مي شود اين خانم چند روز ديگر مراجعه كند. روز موعود به جاي مادر، همسر جناب طباطبايي _ أيده الله تعالي _ براي اطلاع از نتايج تحقيقات به دربار آقاي خميني مي رود و با ايشان ملاقات مي كند. آقاي خميني مي گويد بنابه تحقيق آقاي ابوالحسن طباطبايي فرزند عباس قبلا آخوند بوده و شاه را مدح مي گفته و تمايلات توده اي داشته است و ..... همسرش بسيار تعجب مي كند و مي گويد: خلاف به عرضتان رسانده اند، اولا نام وي ابوالحسن نيست بلكه مصطفي است، ثانيا نام پدرش عباس نيست، ثالثا هيچ وقت آخوند نبوده، رابعا در تمام عمر با توده ايها مخالف بوده و در رد عقايد آنان سخنرانيهاي بسيار كرده، خامسا هيچگاه شاه را مدح نكرده بلكه در زمان شاه زنداني شده!![37]

ملاحظه مي كنيد وقتي در چنين مسأله كوچكي اخبار تا اين اندازه محرف به آقاي خميني مي رسيده است خدا مي داند در امور مشكلتر و پيچيده تر و تصميم گيريهاي اساسي كه با سرنوشت بندگان خدا ارتباط داشته وضع چگونه بوده است. در حالي كه اگر ايشان خود را در حلقه عده اي متملق دكاندار محافظه كار دروغگو محبوس نمي كرد و اجازه مي داد ديگران نيز خود را به او برسانند، طبعا چنين اتفاقات مضحكي واقع نمي شد.

فهرست


 

انگيزه  ملاقات با آقاي خميني

 

به هر حال قصد من از خواستن وقت ملاقات از آقاي خميني و نوشتن نامه هاي متعدد به او، علاوه بر تظلم و تقاضاي آزادي در بيان حقايق دين براي مردم و مبارزه با خرافات، اين بود كه او را از نتايج اصرار بر به كرسي نشاندن مسأله ولايت فقيه بر حذر دارم و در اين مورد با مباحثه و مناظره علمي به او بفهمانم كه بر اين اصرار عواقب خطرناكي مترتب است؛ زيرا نه در قرآن كمترين اشاره اي به ولايت فقيه هست، نه در نهج البلاغه، بحث ولايت در روايات نيز به اين معنا كه مورد نظر شماست مطرح نيست. از اين رو اگر هيجان مردم فرو نشيند و هياهوي انقلاب آرام گيرد و به تدريج مردم بفهمند كه با اين نظريه آنها را محجور دانسته اي و به نام دين، نوعي استبداد را بر آنها قبولانده اي، طبعا آن را كنار مي گذارند ولي مصيبت عظمي اينست كه آن را نه به عنوان يك رأي غلط طرد مي كنند بلكه به عنوان مطلبي ديني از آن اعراض كرده و اين خطا را نه به حساب شما بلكه تمام عيوب اين رأي را به حساب اصل دين مي گذارند و خداي ناخواسته نسبت به اصل دين بدبين و بي اعتماد مي شوند.[38] اما چه كنم كه ايشان روحيه اي بسيار مستبد داشت و در عين حال به بيداري مردم علاقمند نبود و اجازه نمي داد كه كسي سخني بر خلاف رأي او اظهار كند و مي خواست عوام كوركورانه از ملاها تبعيت كنند.

فهرست


 

رياكاري معممين و راز بي ديني آيت الله زادگان

 

 البته در اين مورد ايشان تنها نبودند و اكثريت معممين مستبد و رياكارند. به يادم آمد كه در أيام جواني در قم اقامت داشتم عالمي بود كه در دل اينجانب بسيار عزيز و محترم بود و مدتي هم نزد او درس خوانده بودم و گهگاهي نيز براي عرض احترام خدمتش مي رسيدم و ايشان را در بيروني منزلش كه وضعي بسيار محقر و فقيرانه داشت ملاقات مي كردم. در اتاق ايشان جز زيلويي مندرس و رنگ و رو رفته و يك كرسي كهنه و فرسوده كه لق لق مي زد، چندان چيزي وجود نداشت، از اين رو ايشان در نظرم مظهر زهد و تقوي و اعراض از دنيا بود و حتي يكبار يك ريال نزديك كرسي ايشان گذاشتم و خارج شدم. مدتي گذشت و جناب آقا ناشيگري و مرا به جشن عروسي دخترش دعوت كرد و بدين ترتيب پاي نگارنده به اندروني ايشان باز شد و ديدم كه اندروني حضرت آقا زمين تا آسمان با بيروني تفاوت دارد، اتاقهاي عالي و فرشهاي نخ فرنگ و آينه هاي قدي و رفاه آشكار و خلاصه اوضاع بيروني كه در معرض ديد عوام بود، هيچ تناسبي با اوضاع اندروني نداشت!!

روحيه توجه به عوام و رقابت ملاها در انجام كارهايي كه در معرض ديد عامه مردم قرار گيرد، عيبي است كه اكثرا به آن دچارند. به خاطر دارم وقتي بروجردي در مسجدش دو گلدسته ساخت، چندي بعد گلپايگاني هم براي اينكه از او عقب نماند، بي آنكه ضرورتي باشد، اقدام به ساختن دو گلدسته كرد! زيرا اين كار بي فايده در نظر عوام جلوه مي كرد! اما چند سال بعد كه من به گلپايگاني مراجعه كردم و از او براي دو خانواده فقير قمي كه اتفاقاً از سادات موسوي بودند و منزلشان فاقد آب لوله كشي بود، كمك خواستم، ابدا اقدامي نكرد.

به عقيده نگارنده مهمترين علتي كه تعداد زيادي از آيت الله زادگان بي دين از آب در مي آيند اين است كه فرزندان تفاوت ظاهر و باطن اعمال پدران خود و رياكاريهايشان را بالعيان مي بينند و طبعا تحت تأثير اقوال ايشان قرار نمي گيرند و درست تربيت نمي شوند.

فهرست


 

روحانيون بر سه قسم هستند

 

سالها پيش در باب ميم تأليف خود، يعني تراجم الرجال (در احوال ميرزاي شيرازي) در باره علما مطلبي نوشتم كه ذكر آن در اينجا بي مناسبت نيست:

«روحانيين بر سه قسم اند و خرابي كار به واسطه دو قسم آنها بوده و قسم سوم پيوسته در ضعف بوده و نتوانسته خدمت شاياني براي خلق انجام دهند:

قسم اول علماي رياست طلب ثروت خواه كه با هر مقام پيوند كردند و مي كنند و غالبا مصدر امور بوده اند، رتق و فتق امور و زمام كار به دست ايشان بوده و مي باشد و مرجعيت و مصدريت داشته و غالبا بر وفق ميل زمامداران حركت مي كرده اند، پس نه تنها خدمتي براي خلق نكردند بلكه سد راه بودند.

قسم دوم رياكاران زاهد نماي عالم نماي احمق كه فهم اجتماعي نداشته اند و يا تجاهل مي كرده اند و خود را به ساده لوحي مي زدند و اگر كسي مي خواست در بيداري مردم قدمي بردارد او را تكفير مي كردند و پيوسته در هر زمان قسم دوم نزد مردم مقامي و در دل مردم جايي گرفتند و به راستي مردم خيال مي كنند كه عالم يعني همان و حاكم شرع يعني همان و امام زمان يعني همان و امام جماعت عادل يعني همان كه بسيار ساده باشد و چيزي نفهمد و از همه چيز بي اطلاع باشد و به غير از عبادت شخصي به كاري نپردازد.

قسم سوم علماي خدا ترس زيرك مطلع كه به مردم اهميت ندادند و مردم هم ايشان را نشناختند و با ايشان سر و كاري نداشتند و غالبا اينگونه دانشمندان در گوشه اي به عزلت بودند و مسلمانان مراوده با ايشان نكردند و با آنكه دلسوز ملت بودند و معايب را مي فهميدند و از تزوير دشمنان آگاه بودند ولي جرئت نداشتند و اگر گاهي اظهاراتي كردند مرعوب و مقتول، بلكه تكفير شدند، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.»

عقيده مؤلف آن است كه تا مردم بيدار نشوند و از جهالت به علم قدم نگذارند و دانشمندان طبقه سوم زياد نشوند و از اختفا آشكار نگردند، كار جهانيان خراب مانده و راه سعادت هويدا نخواهد شد.

فهرست


 

بيداري مردم، خطري براي روحانيت

 

اينجانب نيز هنگامي كه شروع به مبارزه با انحرافات و خرافات نمودم، گمان مي كردم با دليل و برهان و منطق مي توانم فريب خوردگان و اهل خرافات را بيدار كرده و از بدعتها نجات دهم و از دست چنگال گرگان ديني برهانم، چند تن از علماي مشهور به نگارنده تذكر دادند كه حضرت آقا، مردم دليلي نمي پسندند و تابع منطق و دليل نيستند. عوام تابع احساسات و عادات و تعصبات مذهبي و قومي و گرفتار آداب و امور مانوس خويش اند. تو اگر هزار دليل و برهان برايشان بياوري، بيشتر شك مي كنند! و به عقيده خرافي خود بيشتر مي چسبند!! عوام مقلداند و وظيفه مقلد ناداني و تبعيت است، علماي زيرك و دكانداران مذهبي به هر قيمت كه باشد نخواهند گذاشت پيروانشان بيدار گردند و به هر طريقي باشد آنان را تحت رهبري خود و يا در واقع براي سواري خود نگه مي دارند و هر كس بخواهد آنان را پياده كند با او مي جنگند و خون او را حلال مي شمارند، زيرا نمي خواهند مردم اهل تعقل و استدلال تربيت شوند و بي دليل و مدرك چيزي را نپذيرند. حضرت آقا، اگر تو كسي را بيدار و آگاه كني يك درهم به تو نمي دهد ولي اگر خرسواري كني ميليون ميليون مي دهند. تو مي خواهي مردم را هدايت كني، آنكه آگه شد نه به تو سواري مي دهد نه به ديگري، ولي آنكه مقلد است ميليونها تومان به مرجع يا به مرشد و يا بگو به رهبر خود، مال و بلكه جان مي دهد. آيا نديدي مردم ري (منطقه شاهزاده عبدالعظيم) چهار و نيم ميليون تومان داده اند و يك عَلَم خريده اند و زير آن چرخ مي زنند و افتخار هم مي كنند، ولي اگر تو صد دليل بياوري كه اين كار غلط است، فايده اي كه برايت ندارد، هيچ، بلكه ضرر هم دارد و ممكن است رهبرشان اشاره كند كه اين سيد به عَلَم امام حسين (ع) اهانت كرده، خونش هدر است او را بكشيد، آن وقت هيچ كس نيست كه از تو جانبداري كند. تو گر بخواهي يك دكان سبزي فروشي را از صاحبش بگيري با پنجه هايش چشم تو را از كاسه در مي آورد، چگونه مي خواهي مريدي را كه از يك ده ششدانگ بهتر است از مرادش جدا كني.....

من چون جوان و ساده بودم باور نمي كردم كه اغلب مردم چنين باشند و احساس مسؤوليت مي كردم و مي گفتم صد نفر بيدار شوند و شايد عده قليلي را بتوانم از چنگال عوامفريبان نجات دهم. ولي پس از ساليان دراز دريافتم كه آن دوستان چندان بيراه نمي گفته اند[39] زيرا بزرگان مذاهب سعي دارند مردم سخنانشان را بي چون و چرا و بدون طلب دليل، بپذيرند و اوامرشان را گردن نهند و اگر كسي برخلاف اين طريق مشي كند و بخواهد مردم را چنانكه اسلام خواسته است، به تفكر وا دارد و لا أقل از تقليد كور كورانه باز دارد، او را به انواع تهمت ها مي كوبند، از يكي از دوستانم كه كتابفروشي دارد شنيدم كه آخوندي به نام آيت الله انصاري به مغازه او مي آيد و كتاب احكام القرآن مرا مي بيند و به دوست ما مي گويد: خريد و فروش اين كتاب حرام است و ترويج آن جايز نيست. كتابفروشي از او سؤال مي كند براي چه اين كتاب حرام است، در اين كتاب چه مطلبي هست كه موجب حرمت آن شده. آخوند جواب مي دهد: من آيت الله انصاري هستم، من مجتهدم و مي دانم كه چه مي گويم. دليل چرا مي خواهي؟ من به تو چه بگويم؟!

ملاحظه مي فرماييد كه اگر كسي دليل بپرسد با جواب سر بالاي آقايان مواجه مي شود و اصولا اين افراد از اظهار دليل اكراه دارند.

فهرست


 

مصايب وارده بر علماي حق گو و مجاهد

 

نه تنها من با اين مشكل مواجه بوده ام كه هر كس خواسته است به مسلمين خدمت كند با انواع افتراها و مشكلات درگير بوده، از جمله پاسداران آخوندها به كساني كه در نماز جمعه ي آيت الله سيد محمد جواد موسوي غروي اصفهاني حاضر مي شدند حمله كرده و مردم نماز گزار را مورد ضرب و شتم و آزار قرار داده اند و برخي را دستگير كرده اند و خود ايشان نيز مدتي مخفي و دربدر بود و براي اقامه نماز جمعه امنيت نداشت!! اگر كسي آثار اين فاضل محقق را كه قصد بيدار كردن مردم را داشته، مطالعه كند، در اكثر تأليفات و سخنرانيهايشان مكررا با اين مضمون مواجه مي شود كه اگر مطالبم را صحيح نمي دانيد به جاي طعن و لعن و توهين و افترا و تكفير و تفسيق، اشتباه مرا و نادرستي مطالبم را با دليل و برهان بيان كنيد ولي به قول خودش در جواب قال الله و قال الرسول و قال علي (ع) و قال الصادق (ع) جز تهمت و ناسزا و نسبتهاي ناروا چيزي عائدش نشده است، و حتي نتوانسته بسياري از تأليفات و تحقيقات خود را منتشر سازد؛ زيرا مخالفان مي دانند كه دليلي در اختيار  ندارند. از اين رو ترجيح مي دهند كه مردم در غفلت باقي بمانند و با اينگونه آثار آشنا نشوند.

البته آقاي غروي بختيار بوده است و إلا جواب استاد حيدر علي قلمداران را با گلوله سربي داده اند!! كه خداوند تبارك و تعالي به فضل بي منتهايش ايشان را از مرگ نجات داد. ماجرا از اين قرار است كه بعد از تأليف كتاب نصوص امامت يا شاهراه اتحاد پس از اينكه وي توسط آيت الله شيخ مرتضي حائري تهديد مي شود، روزي آخوندي جوان در روستاي ديزيجان به ديدار استاد مي آيد و پس از يك مباحثه طولاني در باره مسايل مورد اختلاف، سرافكنده باز مي گردد، همان شب هنگامي كه همه اهل خانه در خواب بوده اند، ناشناسي وارد منزل شده خود را بالاي سر استاد مي رساند و گلوله اي به گردنش شليك مي كند و با اينكه استاد در خواب بود و هيچ حركت نمي كرد و ضارب نيز با وي فاصله اي نداشت اما گلوله فقط گردن ايشان را زخمي مي كند و به لطف پروردگار منان، استاد معجزه آسا از مرگ نجات مي يابد و بر ضارب و محركين وي ننگ باقي مي ماند. چند بار هم قصد ترور استاد المفسرين والفقها في عصرنا، جناب سيد مصطفي حسيني طباطبايي را داشته اند كه بحمد الله تعالي موفق نشده اند. اما چند بار مرا و ايشان را بي گناه به زندان برده اند!! آري بزرگترين گناه ما آگاه كردن مردم از حقايق دين بوده است!! و اين كار در حكومت ملاها بزرگترين جرم است!![40]

اما در هر حال اينجانب فقط حس مسؤوليت خود را در برابر پروردگار ارضا كرده و معتقدم كه نزد خداوند و محكمه قيامت مي توانم بگويم كه تا حدودي اداي وظيفه كرده ام و اميدوارم كه مقبول درگاه احديت واقع شود و من نيز از مصاديق اين آيه قرآن كريم باشم كه مي فرمايد:  «و إذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم أو معذبهم عذابا شديدا قالوا معذر     ³ إ لي ربكم و لعلهم يتقون = و ياد كن آنگاه را كه گروهي از ايشان گفتند چرا كساني را كه خداوند هلاكشان مي سازد و يا شديدا عذاب خواهد فرمود، پند مي دهيد. گفتند: تا ما را به نزد پروردگار عذري باشد و شايد كه ايشان نيز پروا كنند» (الأعراف / 164) و از مصاديق اين آيه نباشم كه مي فرمايدد: «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون = همانا خداوند آنان را كه آنچه از بينات و سخنان روشن و هدايت نازل كرده و پس از اينكه در اين كتاب براي مردم بيان نموده ايم پنهان مي دارند، لعنت مي كند و لعن كنندگان نيز آنان را لعن مي كنند» (البقره /159) و اميدوارم كه تا حدودي به دستور رسول خدا (ص) در اين حديث شريف كه فرموده: «إذا ظهرت البدع في أمتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنه الله = زماني كه در امتم بدعتها هويدا گشت، برعالم است كه علم خويش را آشكار كند، هر كه نكند لعنت خدا بر او باد» (اصول كافي، حديث 158) عمل كرده باشم. «ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و إليه أنيب».

به هر حال اينجانب عقايد خود را در كتب و تأليفات خود صريح و به طور روشن نوشته ام ولي عالم نمايان مانع از نشر كتابهايم هستند.

آري اسلام دين كامل و موجب سعادت دنيا و آخرت است و دين تمام انبياي إلهي اسلام بوده و كسي حق ندارد اصول اسلام و فروع آن را كم و يا زياد نمايد. و همچنين كسي حق ندارد پس از اسلام، دين و يا مذهبي و يا مسلكي بياورد و همه ائمه اهلسنت و همه ائمه شيعه هيچ كدام مدعي آوردن مذهب نبودند. بلكه پيروان ايشان هر كدام مذهبي به نام آنان ساخته و پرداخته و موجب تفرقه ميان مسلمين شده اند، يعني هر كدام از اهل مذاهب، اسلام را مخلوط به اوهام و افكار و روايات مجعوله كرده و مذهبي ايجاد كردند. اينان ائمه _ عليهم السلام _ را بدنام كرده اند. در اسلام خرافات نيست ولي مذاهب مخلوط به اوهام و خرافات است. در اسلام انبيا و اوليا صفات خدا را ندارند و در افعال خدا شركت ندارند و فقط مأمور ابلاغ اوامر و فرمانهاي إلهي مي باشند. مثلا انبيا و اوليا مكان واحد دارند و محدودند، چه خودشان و چه علمشان همه محدود است و همه جا حاضر و ناظر نيستند، و عالم به غيب و عالم به كل شيء و عالم بماكان و ما يكون و ما سيكون نيستند و اخباري كه غير از اين مي گويند تماما مجعول و ضد قرآن اند.

آري، علماي مذهبي (تمام مذاهب) دانسته و يا ندانسته دين اسلام را تغيير داده و كم و زياد نموده اند يعني مثلا دين اسلام سهل و آسان بود، اينان سخت و مشكل نموده اند. اسلام سبك بود، ولي اينان سنگين نموده اند، و فروع زيادي بر فروع آن افزوده اند، و هم چنين بر اعتقاديات آن نيز افزوده اند. چگونه اينان ديني را كه دين تعليم و تعلم بوده و طلب علم دين بر هر مسلمان واجب بوده تبديل به دين تقليد و تعصب نموده اند؟

اسلام دين مساوات و مواسات است و تبعيض در آن نبوده ولي مذاهب تبعيض نژادي و تبعيض طبقاتي را در اسلام وارد ساختند. سيد و غير سيد و روحاني و غير روحاني، و امام و مأموم در اسلام همه مساوي مي باشند، ولي در مذاهب براي هر يك تكاليفي است كه براي ديگري نيست. براي سيد خمس است كه براي غير سيد نيست. براي امام و نايب امام، سهم امام است كه براي غير امام و غير نايب امام نيست، فهم دين و اطلاع از مدارك دين مخصوص روحاني است، ولي بر غير روحاني واجب نيست و فقط تقليد براي او كافي است. روحاني دادگاه ويژه دارد كه از دادگاه سايرين جداست.

در اثر چنين تقليدي مردم به انواع شرك مبتلا شده اند. از جمله خواندن غير خدا و حاجت خواستن از غير خدا در آنجايي كه مدد غيبي و غير عادي لازم است، و اين به روشني و وضوح تمام شرك است. خواندن غير خدا در حوايج دنيوي و حوايج عرفي به عنوان تعاون اشكالي ندارد به شرطي كه طرف زنده و حاضر باشد نه آنكه غايب، و يا از دنيا رفته باشد. بايد به مردم فهماند كه انبيا و اوليا پس از وفاتشان از دنيا بي خبرند، و نسبت به مردم هيچ وظيفه اي ندارند. بايد به مردم فهماند كه در اسلام حجتي جز انبيا و عقل نيست و خداوند براي بندگان خود جز اين دو را حجت قرار نداده است. لازم است مردم بفهمند در اسلام بايد همواره براي اجراي قوانين الهي مجري و زمامداري در ميان مردم باشد و از حال مردم مطلع بوده و در دسترس باشد و اولوا الأمر و يا زمامداري كه در دسترس مردم نباشد و مردم از او بي خبر و او از مردم بي خبر باشد ربطي به اسلام ندارد. بايد به مردم فهماند براي مسلمين معلمي كه احكام و عقايد اسلام را تعليم بدهد همواره لازم است، و چنين كسي امام ناميده مي شود و آن امام تابع دين است، نه اصل دين و نه فرع دين. و نبايد به نام امام اصل و فرع دين را كم و زياد كرد و ما هر امامي كه تابع اسلام و مبين قوانين و مجري احكام آن باشد، از صميم قلب قبول داريم.

بايد به مردم فهماند اعمال و عباداتي كه مذهبيون متعصب به نام دين و مذهب انجام مي دهند، از قبيل سينه زني، علم گرداني، قمه زني، نذر براي غير خدا و ..... بدعت و حرام و موجب وزر و وبال و دوري از خداست.

تا دين و مذهب دكان نان و تأمين زندگي است، متصديان آن نمي گذارند مردم بيدار شوند. در دين اسلام فقط سنت رسول (ص) حجت است ولي در مذهب، دوازده سنت ديگر از ائمه خود را كه در بسياري از موارد بر خلاف سنت منقول از پيامبر (ص) است، حجت مي دانند. در حالي كه قطعا ائمه _عليهم السلام _ بر خلاف قول رسول الله (ص) سخن نمي گفته اند.

اينجانب خود را معصوم نمي دانم و معتقدم كه عقايدم طبق كتاب خدا و سنت رسول اكرم است و هر كس جز اين بگويد گمراه است. حال اگر كسي مرا در اشتباه مي داند، بر او واجب است با دليل و برهان مرا هدايت كند نه آنكه مانند روحانيان زمان ما به فحش و تكفير و تفسيق بپردازد. به همين جهت همچنانكه قبل از انقلاب براي مباحثه و مناظره علمي اعلام آمادگي كرده بودم، بعد از انقلاب نيز اعلاميه اي ديگر نوشتم و براي چاپ، به روزنامه ها فرستادم، ولي هيچ يك از جرائد آن را چاپ نكردند لذا در حدي كه مي توانستم آن را تكثير و ميان دوستان و مردم پخش كردم، متن اعلاميه مذكور به قرار زير است:

 

 

بسمه تعالي

با كمال شجاعت و شهامت به اطلاع عموم مي رساند چون بدگويان ما كه نه تقوي دارند و نه از قرآن مطلع اند، با كمال بي انصافي ما را از جماعت و سخنراني محروم كردند و مردم را به قضاوت يك طرفه واداشته و تظاهر به دوستي علي عليه السلام مي كنند در صورتي كه دوست علي كسي است كه تابع قرآن باشد و از آيات مطلع و مطيع باشد، اينان همه خود دشمن آن امام بوده و براي دكانداري دم از آن امام مي زنند و صفاتشان ضد صفات علي (ع) و اعمالشان مخالف آن حضرت است، ما خود را اولين دوست و پيرو علي مي دانيم و از حق گويي و روشن كردن مردم دريغ نداريم و حاضريم در ميز گرد تلويزيون و راديو و يا در مجالس عموم به بحث با ايشان بپردازيم. اينان اگر دليلي داشتند نبايد به زور و جبر تمسك جويند و ما را به سكوت مجبور سازند و مردم را به ما بدبين كنند.

الأحقر السيد ابوالفضل البرقعي (1 صفر 1408)

فهرست


 

نمونه هايي از نامه هاي بي جواب مؤلف به آقاي خميني

 

اكنون باز كرديم به ماجراي عدم توفيق اينجانب در ملاقات حضوري با آقاي خميني و اينكه وي به هيچ يك از نامه هايم جواب نداد. متن دو نامه از نامه هاي متعددي را كه قبل از زنداني شدن براي او فرستاده ام، در زير نقل مي كنم:

 

 

بسمه تعالي

حضرت مستطاب آيت الله آقاي خميني     پس از عرض سلام و تقديم ادعيه خالصه و تبريك و خيرمقدم و ابراز اشتياق زيارت وجود مبارك اين نامه تظلمي است از طرف ده هزار نفر از دوستان و خيرخواهان.

شرط رسيدن به هدف و ثمره انقلاب همانا احقاق حق و توبه از انحراف است. روحانيت نبايد مانند رژيم طاغوتي زورگو باشد.

حضرت آيت الله بسياري از حقوق پامال شده و كساني كه رأس انقلاب و به فكر احقاق حق بوده اند، دنيا به آنان فرصت نداده، ترك الفرص غصص. اينجانب چنانكه مسبوقيد چهل سال است در مبارزه ها شركت داشته ام، در اين اواخر دولت هويدا و رژيم طاغوتي شاه براي كوبيدن من روحاني نمايان و روضه خوانها و هم عوام را تحريك كرد و هزاران تهمت ناروا بستند و مرا بدنام و حتي مخالف دين و نعوذ بالله دشمن امير المؤمنين (ع) خواندند. در اكثر منابر و محافل از من بدگويي كردند و به توسط ساواك و سازمان امنيت و شهرباني هجوم كردند و مسجد مرا گرفتند و به زندانم بردند و پس از مدتي تعهد گرفتند كه به مسجد نروم و سپس در خانه مرا كنده و به خانه ام ريختند تا آنكه عيالم از ترس بيمار شد و شهيد گرديد و پسر مرا به زندان بردند در حالي كه فرزند ديگرم هشت سال در زندان حبس ديده بود و كتابهايم پس از چاپ توقيف گرديد. آري،

 

يا آنكه زجان و سر انديشه نبايد كرد

رسم و ره آزادي يا پيشه نبايد كرد

 

تعجب بايد كرد همان امامي كه ساواك و شهرباني با نصب عكس شاه به مسجد ما وارد و غصب نمودند، اكنون همان امام رييس كميته امام خميني شده (يعني مقرب الخاقان مقرب الامام گرديده) اكنون در سن پيري دربدر و سرگردان و نمي توانم در جايي مسكن گزينم و از ترس خرافاتيان به منزل خودم در قم حق رفتن ندارم. چرا براي آنه دولت استعمار: اسلام را خرافات نشان داده و جوانان را از دين رمانيده و به واسطه ترويج خرافات دين اسلام را زشت و آلوده نشان داده. گناه من مخالفت با خرافات و بدعتهاي مذهبي بود، گناه من جدا كردن حقايق قرآن از خرافات بود، گناه من پيروي از كتاب خدا و سنت رسول (ص) بود، گناه من جلوه دادن اسلام حقيقي بود، گناه من رفع آلودگي از چهره تابناك اسلام بود. در كوبيدن من روحانيت با دولت شاه همكاري كرد. هر چه به آقايان نوشتم من حاضرم بحث كنم و اگر اشتباهي كرده ام، با دليل برگردم مرا روشن فرماييد. در پاسخ جز فحش و تكفير و تهمت و تحريك عوام چيزي نيافتم. كتبي پي در پي براي كوبيدن من به آزادي چاپ و با شماره وزارت فرهنگ با نيرنگ، مجاز و منتشر مي شد. در اثر اين كارها عده بسياري به روحانيت بدبين و آنان را زورگو مي دانند. حضرتعالي براي رفع بدبيني آنان و دفع ظلم و احقاق حق نسبت به اينجانب توجهي مبذول و عكس العملي ابراز نماييد. چگونه مسيحيان و يهوديان و كليسا آزاد است. و مساجد اهلسنت آزاد است؟ اما اينجانب و مسجدم بايد موجود نباشيم و حق حيات و آزادي سلب شده، چرا؟ زيرا مي گويند برقعي سني است در حالي كه برقعي سني اصطلاحي نيست، بلكه مسلمان و شيعه واقعي است. برقعي منتظر محكمه يوم الدين و عدل رب العالمين است. «إن أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكت و إليه أنيب» والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته.

 خادم الشريعه المطهره.            سيد ابوالفضل ابن الرضا البرقعي.                   منتظر جواب.

 

 

بسمه تعالي

محضر انور مرجع عالي قدر حضرت امام خميني مد ظله العالي

پس از عرض سلام و تقديم ادعيه خالصه      اينجانب هفتاد سال دارم و همواره آرزومند دولت اسلامي و حكومت اسلامي اصيل بوده و مي باشم و چهل سال در مبارزات حقه عليه باطل شركت كرده ام، با فداييان اسلام و با آيت الله كاشاني و در تظاهرات و رأي جمهوري اسلامي شركت داشتم و چند نفر از اصحاب من در حملات پادگان جمشيديه كشته شدند و نوه من تير خورد. ولي اكنون از دست روحاني نمايان امنيت جاني ندارم و از كثرت تهمت و افترا و تكفير آبرويي برايم نمانده.

همان روحاني نمايان كه به نام دين دينداران را مي كوبند و به نام حق حقگويان را نابود مي كنند و به نام علي (ع) پيروان او را ناصبي مي شمرند. فداييان اسلام را چه كس در مدرسه فيضيه به امر آقاي بروجردي كتك زدند. مرحوم حاجي شيخ فضل الله نوري را پانزده هزار آخوند به دار زدند و زير دار او دست زدند چنانكه مسيح را يهوديان به دار زدند به خيال خود.

شما فرموديد سني و شيعه برادرند ولي اين حقير با جمعي از دوستانم از اطرافيان شما وقت گرفتيم و آمديم قم به زيارت شما، چون مرا اطرافيان شما ديدند به بهانه اينكه برقعي سني است راه ندادند با اينكه وقت داده بودند در حالي كه اين حقير خود را شيعه حقيقي مي دانم. اطرافيان شما بهتر از اصحاب رسول خدا و حضرت امير نيستند و حتما به شما خيانت كرده و مي كنند، چگونه بزرگان يهود و نصاري را راه دادند براي زيارت شما ولي مرا راه ندادند.

در دولت طاغوتي شاه مأمورين ساواك و شهرباني با عكس شاه آمدند و عده اي را تحريك كرده و مسجد و منزل مرا گرفتند، چون ميان منزلم ريختند عيالم ترسيد و شهيد گرديد و در اينحال امام را ساواك آورد و در مسجد به امامت نصب كردند، همان امام مسجد زوركي الان رييس كميته امام خميني شده يعني مقرب السلطان و مقرب الامام گرديده ولي حقير كه 27 سال امامت مسجدم را داشتم اكنون دربدر و سرگردان و حتي جرئت رفتن منزلم به قم ندارم و خودم و فرزندم را تهديد به قتل مي كنند. بايد بگويم 8 سال در زندان فرزند ديگرم را نگه داشتند، و در زندان از خود من تعهد گرفتند كه به مسجد نروم و سخنراني نكنم و كتب مرا سانسور و توقيف كردند و روضه خوانها را تحريك كردند كه در تمام منابر براي من فحاشي كنند و هزاران تهمت بزنند و حتي تكفير كنند و هر بي سوادي با اجازه اداره نگارش و اطلاعات بر من رد بنويسد و فحاشي كند و پي در پي چاپ شود در حالي كه من اعلام كردم اگر به من اشكالي دارند تذكر دهند و براي بحث با من حاضر شوند و مرا آگاه گردانند ابدا اعتنا نكردند.

مدارك آنچه ادعا كردم حاضر است

اكنون در تهران منزل مسكوني ندارم اكنون حاضرم در محضر حضرتعالي و يا هر كس كه شما تعيين كنيد از قبيل حضرتين آيت الله طالقاني و يا منتظري كه بي غرض باشد ثابت كنم كه جز حقايق اسلام و دفع خرافات و دعوت به وحدت اسلامي در كتب من چيزي غير از اينها نيست و اگر حق من احقاق نشود محاكمه ما به فرداي قيامت در محكمه مالك يوم الدين خواهد بود و حضرتعالي در هر جريان كه ظلمي بشود در زمان فعلي مسئول خواهيد بود. من خود و رفقايم سه ساعت در ميدان جنگ براي دفع حكومت طاغوتي در ميان تيرباران بوديم و روحاني ديگر جز خودم نديدم ولي روحاني نمايان كه در دولت طاغوتي خوش بودند اكنون خوشند ولي من در سن 70 سالگي دربدرم و هر شب منزل يكي از دوستانم خانه بدوشم و ما أريد إلا الإصلاح ما استطعت، به هر حال مرا احضار فرماييد تا بتوانم هم زيارت كنم و هم تظلم نمايم. اين نامه هفتم است كه توسط صبيه ارسال گرديد.

آدرس فرزندم در قم مقابل حمام عشقعلي والسلام عليكم  رد المكاتبه كرد السلام.

منتظر جواب 13 جمادي الاولي 1399    سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي

فهرست


 

چند نمونه از اعلاميه هاي مؤلف

 

چنانكه پيش از اين نيز گفتم، پس از اينكه از اصلاح امور توسط آقاي خميني و اعوان و انصارش نااميد شدم، از تأييدشان دست كشيدم و براي أداي مسؤوليت شرعي با بدعتها و انحرافات مخالفت كردم و چون در اوايل كار، هنوز انقلاب مردم كاملا هدر نشده بود و كمي آزادي وجود داشت، پاره اي از مقالات مرا بعضي از روزنامه ها درج نمودند. ولي كم كم سانسور و اختناق كامل برقرار و اكثر روزنامه هاي غير حكومتي توقيف گرديد، در نتيجه من نيز نتوانستم مطلبي را به چاپ برسانم. در اينجا با رعايت اختصار فقط به ذكر چند نمونه از اعلاميه هاي خود كه در آن زمان برخي از روزنامه ها توانستند نشر نمايند اكتفا مي كنم:

از آن جمله اعلاميه اي است كه روزنامه آيندگان به شرح زير در شماره 3385 مورخ 5/4/1358 درج نمود كه در زير نقل مي شود:

 

 

آيت الله العظمي برقعي در نامه اي به آيندگان

به ماده 12 قانون اساسي اعتراض كرد:

قانون اساسي نبايد موجد تفرقه باشد

آيت الله العظمي برقعي استاد روانشاد آيت الله مطهري ديروز در مقاله اي كه براي آيندگان ارسال داشت نقطه نظرها و ديدگاه خود را در باره پيش نويس لايحه قانون اساسي تشريح كرد. متن مقاله به اين شرح است:

بسمه تعالي

روزنامه آيندگان وفقه الله لما يحب و يرضي

پس از سلام و تقديم دعا، انتظار آن است كه مقاله اين جانب كه براي خيرخواهي دولت و ملت فرستاده شده آن را در روزنامه خود درج فرماييد.

 

 

بسمه تعالي

اعتراض به ماده 12

قانون اساسي نبايد موجد تفرقه باشد

نويسندگان قانون اساسي نبايد به نام مذهب، تفرقه ميان مسلمين را ابقا كرده و دامن بزنند. نام مذهب در كتاب خدا و سنت رسول (ص) نيست. اينجانب با اينكه خود را شيعه حقيقي مي دانم و امامان اهل بيت را قبول دارم، ولي مقام امام و امامت را مقام رهبري و راهنمايي به سوي دين مي دانم. يعني امام تابع دين است و مروج آن، نه اصل دين و نه فرع آن است. دين مجموعه اي است از قوانين اصول و فروع، و هر امامي بايد تابع و مبلغ آن باشد. دين اسلام دين واحد است و كسي حق ندارد بر آن چيزي كم و يا زياد نمايد و حق ندارد پس از اسلام مذهب بياورد و هيچ كدام از ائمه شيعه و يا سني ادعاي آوردن مذهب نكردند. امام جعفر صادق (ع) خود را جعفري نخواند و نگفت من مذهبي به نام جعفري آورده ام و هم چنين ابوحنيفه و يا شافعي نگفتند ما مذهبي آورده ايم، حضرت اميرالمؤمنين (ع) نفرمود من فلان مذهب را دارم. امام حسين (ع) نفرمود من جعفري هستم. پيروانشان پس از گذشت سيصد سال و يا بيشتر در زمان مقتدر بالله عباسي براي اينكه جلو ازدياد فتوي و مذاهب را بگيرند مذهب را منحصر به چهار مذهب كردند: مذاهب اربعه، شيعيان نيز در مقابل اهلسنت آمدند مذهبي را به نام مذهب جعفري، پنجم آن مذاهب قرار دادند و تفرقه را دامن زدند، ولي كتاب خدا دعوت به اتحاد كرده و تفرقه اندازان را مشرك خوانده، در سوره روم آيه 31 فرموده: «و لا تكونوا  من المشركين من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون» يعني نباشيد از مشركين از آنان كه تفرقه ديني آورده و شيعه شيعه شدند بلكه هر كدام به آنچه خود دارند خوش مي باشند. مسلمانان بايد آرم و عنوان دين او همان نامي باشد كه خدا گذاشته و فرموده: «سماكم المسلمين» نه مذهب و نام ديگر. تعجب اين است كه بعضي از روحانيون نام تشيع را عنوان كرده و استدلال كرده به حديث رسول خدا (ص) كه فرمود: «و شيعه علي هم الفائزون» در جواب ايشان بايد گفت اولا شيعه علي كسي است كه اصول و فروع دين او مانند علي باشد، و به نام مذهب ايجاد تفرقه نكند و اصول ديني به غير از اصول دين علي نياورد؛ زيرا آن حضرت در نهج البلاغه از ايجاد تفرقه بيزاري جسته و در خطبه 125 فرموده: «و إياكم والتفرقه و من دعا إلي هذا الشعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي هذا» يعني از تفرقه دوري جوييد و هر كس به شعار تفرقه دعوت كرد او را بكشيد و اگر چه خود من باشم. و خود آن حضرت به نام مذهب خود را نخوانده و ايجاد تفرقه نكرد، و از جماعت مسلمين جدا نشد و با خلفا مراوده مي كرده و نام فرزندانش را به نام خلفا گذاشته و دختر خود أم كلثوم را در زمان خليفه ثاني براي خليفه عقد ازدواج بسته[41]، پس خوب است آقاياني كه به حديث استدلال مي كنند براي شيعه بودن، به قرآن توجه كنند كه از آن نهي كرده و در چندين آيه فرموده شيعه شيعه نشويد. يكجا در سوره انعام آيه 159 فرموده: «إن الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم في شيء = يعني آنانكه تفرقه ديني آوردند و شيعه شيعه گرديدند تو از آنان نيستي.» و در همين سوره آيه 65 فرموده: «قل هو القادر علي أن يبعث عليكم عذابا من فوقكم أو من تحت أرجلكم أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض انظر كيف نصرف الأيات لعلهم يفقهون = يعني بگو خدا قادر است كه عذابي از بالاي سر شما و يا از زير پاي شما براي شما بفرستد و يا شما را لباس تفرقه بپوشاند و شيعه شيعه نمايد و ضرر و سطوت بعضي از شما را به بعضي ديگر بچشاند، ببين ما چگونه آيات را براي ايشان بيان مي كنيم شايد متوجه شوند.» و يكجا در سوره روم آيه 31 تفرقه اندازان را كه به نام شيعه ايجاد تفرقه كردند مشرك خوانده. ما نمي دانيم مگر اسلام ناقص است كه بايد مذهبي به آن اضافه كرد؟ هزار  سال است كه مردم را به نام مذهب به جان يكديگر انداخته و نهرها از خون به راه انداخته اند آيا حضرت علي (ع) و ساير ائمه (ع) خود را جعفري خوانده اند؟ لا والله، امروزه چنان تفرقه ميان مسلمين افتاده كه نصاري و يهود در ميان مسلمين به راحتي زندگي مي كنند كه بايد بكنند؛ زيرا دين اسلام دين آزادي است و هر كس با هر عقيده اي و يا هر ايده اي كه ضرر به غير نزند آزاد است و بيان عقيده نيز آزاد است. متأسفانه برخلاف مباني دين مبين اسلام اگر كسي به تهمت سني گري مبتلا شود و در ميان اهل تشيع زندگي او دشوار خواهد بود و هر ساعت مورد تهديد و جان و مالش در خطر است. اكنون كه حضرت امام خميني فرموده سني و شيعه برادرند و متصديان امور مدعي آزادي و استقلال اند باز اگر كسي يكي از حقايق اسلام را بيان كند او را به نام سني گري مي كوبند و حتي حق حيات ندارد. و بعضي از محصلين و طلاب شيعه ناآگاه او را كافر و واجب القتل مي دانند. معلوم مي شود عنوان آزادي و جمهوري اسلامي فقط لقلقه زبان است و مصداق خارجي ندارد و بلكه موجب بدنامي اسلام گرديده است، زيرا بسيارند كساني كه آزادي ندارند تا حقايق اسلام را بيان كنند و مردم را به وحدت اسلامي دعوت نمايند، و بفهمانند كه امام تابع دين است و حقايق را كتمان نكنند، مورد اتهام و صدها افترا قرار خواهند گرفت. بنابر آنچه متذكر شديم مقام امامت، مقام رهبري به سوي دين است نه خود دين، و كسي حق ندارد به نام امام و امامت اصول و يا فروع اسلام را كم و زياد كند. ما اين مطلب را به نويسندگان قانون اساسي، تذكر مي دهيم تا موادي را كه به نام مذهب موجب تفرقه است، حذف و يا اصلاح نمايند، و آيندگان هم بدانند به موقع آنچه لازم بوده متذكر شده ايم.

ما مي گوييم اصول دين، ايمان به آن چيزهايي است كه خدا فرموده به آن ايمان آوريد. و علي عليه السلام نيز به همانها ايمان آورده و خود و ايمان به خودش را از اصول دين و يا مذهب قرار نداده و هيچ جا نفرموده من به خودم و يا اولادم ايمان آوردم، يعني يكي از اصول دين او امامت خود و اولادش نبوده، و ما كه آن حضرت را امام مي دانيم بايد به همان چيزي ايمان داشته باشيم كه خود حضرت ايمان داشته؛ زيرا اصول دين امام و مأموم بايد يكي باشد. بنابر اين كساني كه به نام مذهب اصولي بر دين حضرت اميرالمؤمنين (ع) افزوده اند از دشمنان آن حضرت مي باشند، نه از پيروان او. بعضي از افراد نا آگاه مي گويند چون بعضي از ممالك اسلامي مذهب حنفي و يا شافعي را رسميت داده اند، ما بايد مذهب جعفري را عنوان كنيم. جواب آن است كه آنان بد كرده اند يا خوب، اگر بد كرده اند ما نبايد بد كنيم. به علاوه ما مي خواهيم در جهان وحدت كلمه داشته باشيم و مسلمين جهان را دعوت به اتحاد و يگانگي نماييم و همه مسلمين را در زير يك پرچم گرد آوريم. لذا بر تمام رهبران ديني و زعماي روحاني واجب است كه حقايق را بيان كنند طبق آيه 159 فرموده: «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون» يعني، آنان كه آنچه ما نازل كرده ايم از آيات روشن و هدايت، پس از آنكه ما بيان كرديم براي مردم در اين كتاب كتمان كنند، ايشان را خدا و تمام لعن كنندگان لعن خواهند كرد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته، «إن أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و عليه فليتوكل المؤمنون».                                           الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

پس از آنكه اين اعلاميه منتشر شد، بسياري از مردم تشكر و حتي مردم كردستان در سنندج به عنوان قدرداني راهپيمايي كردند، چنانكه در روزنامه اطلاعات شماره 15891 مورخ 7/4/1358 منعكس گرديد. ولي از آنطرف اكثر روحاني نمايان به تهديدم برخاسته و ابراز مخالفت كردند كه بعضي از اين مخالفتها در روزنامه ها و از جمله اطلاعات شماره 15896 مورخ 13/4/58 درج گرديد و نيز در همين شماره روزنامه اطلاعات بعضي از اقوام خود نويسنده، از ترس آخوندها، نسبت به نويسنده اظهار انزجار كردند. ناچار در برابر اين تهديدات مقاله اي براي درج به روزنامه ها دادم كه از جمله در روزنامه اطلاعات شماره 15893 مورخ 10/4/1358 و آيندگان شماره 3388 مورخ 9/4/1358 تحت عنوان «از توطئه ها هراسي ندارم» به شرح زير چاپ گرديد:

 

از توطئه ها هراسي ندارم

دين از سوي خداوند و مذهب ساخته بشر است

اكنون خرافات چهره اسلام را پوشانيده و سد راه اسلام حقيقي شده

آيت الله برقعي در بيانيه اي ضمن تشكر از همه روشنفكران و آگاهاني كه از نظرات وي در اعتراض به ماده 12 قانون اساسي پشتيباني كرده اند، اعلام كرد از توطئه ها هراسي ندارد.

متن بيانيه آيت الله برقعي به شرح ذيل است:

 

 

بسمه تعالي

واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا

از جميع اقشار روشنفكر و آگاهي كه به وسيله تلگراف و تلفن و تظاهرات از نظريات ما ابراز پشتيباني كرده اند، بدين وسيله تشكر مي نماييم. دعاگو هدفي جز ارشاد دولت و ملت و ترويج حقايق دين مبين اسلام و دعوت به اتحاد و وحدت مسلمين نداشته ام. موادي كه موجب تفرقه و نفاق مي باشد بايد از قانون اساسي حذف گردد؛ زيرا نام مذهب موجب جنگ هاي داخلي و تضعيف مسلمين مي باشد.

دين از طرف خدا و مذهب ساخته بشر است، دين دعوت به اتحاد و توحيد مي كند نه تفرقه و اختلاف، دين غير خدا را مؤثر نمي داند.

اكنون همين خرافات مذهبي چهره اسلام را پوشانيده و سد راه اسلام حقيقي شده. در اين موقع حساس از عموم فرزندان روشنفكر و دانشجويان آگاه خصوصا اهالي محترم كردستان و ساير بلادي كه با ما هم صدا شده اند نهايت امتنان را دارم، و از خداي عزوجل پيروزي و سربلندي كه در سايه اتحاد به دست مي آيد خواهانم و چون بيان حقايق براي عده اي سودجوي مرتجع خرافاتي موجب ناراحتي و وحشت گرديده و موقعيت خود را در خطر مي بينند، و در صدد توطئه خاينانه برآمده اند، لذا لازم دانستم اعلام نمايم گلستان ثمربخش اسلام از خون شهداي مروج قرآن آبياري مي گردد و شكوفاتر مي شود. بنابر اين از خداي تعالي توفيق شايستگي شهادت را در راه اين هدف مقدس براي خود آرزومندم و از توطئه ها هراسي ندارم. و لا حول و لا قوه إلا بالله العلي العظيم.

والسلام علي من اتبع الهدي         الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

و از جمله اعلاميه هايم كه در روزنامه ها نيز به چاپ رسيد در مورد اين بود كه چون حكومت اسلامي بعضي از افراد را بدون محاكمه و بدون اثبات جرم به زندان مي افكند و يا محاكمه مخفي و زير زميني مي نمود كه يكي از ايشان، شخصي بود موسوم به محمدرضا سعادتي، من نه به منظور جانبداري از وي كه او را نمي شناختم بلكه صرفا به نيت مخالفت با محاكمات غير علني و براي اينكه اين شيوه نكوهيده رايج و در نظر مردم امري عادي و يا امري كه اسلام مجاز شمرده، تلقي نشود مقالاتي نوشتم كه برخي از آنها تكثير و منتشر شد. و از جمله مقاله اي است كه روزنامه هاي پيغام امروز و آيندگان در شماره 3392 مورخ 13/4/58 و روزنامه نداي آزادي و غير اينها به شرح ذير، درج كردند:

 

افرادي مانند سعادتي ها مردان مبارز روشني هستند.

در رژيم اسلامي نبايد كسي سري محاكمه شود

 

 

بسمه تعالي

قالوا فأتوا به علي أعين الناس لعلهم يشهدون

در رژيم اسلامي نبايد كسي سري بازجويي و محاكمه شود. چه برسد به زجر و شكنجه و آزار. ما كه كرارا به دست عمال رژيم طاغوتي به زندانها افتاده و بارها تبعيد شده ايم به اين عذابها واقفيم. و از حال اين قبيل مبارزين زنداني مطلعيم و از وارد ساختن تهمت هاي ناروا آگاهي داريم، زيرا با اينكه قريب به دويست جلد كتاب در بيان حقايق اسلامي و دعوت به اتحاد نوشته ايم به وسيله عمال رژيم، به تهمت هاي نارواي وهابي و ناصبي و غيره مبتلا شده ايم، اميدوار بوديم در حكومت جمهوري اسلامي اين قبيل كارها كه حتي در دولت نمرود انجام نمي شد، مشاهده نشود، چنانكه در قرآن كريم آمده كه وقتي ابراهيم عليه السلام بتها را شكست، او را علنا محاكمه كردند نه مخفيانه: (در سوره انبيا آيه 61) «قالوا فأتوا به علي أعين الناس لعلهم يشهدون» پس در حكومت فعلي اسلامي نبايد افراد موحدي را كه بت شكني كرده اند، به زجر و حبس و اتهام ناروا گرفتار نمايند. لابد از مجاهدين و موحدين وحشت دارند،[42] و از قوانين عاليه اسلامي بي خبرند، و يا عمال رژيم گذشته باوجود آوردن اين اعمال اختناقي مي خواهند آبروي حكومت اسلامي را ببرند. چنين استنباط مي شود افرادي مانند سعادتي ها مردان مبارز روشني هستند و از اينكه به زجر و حبس و افترا دچار شوند متأسفيم. بر دولت و ملت و روحانيت واجب است كه با روشن بيني دقيق، به موضوع نگريسته و حقايق امر را جهت آگاهي همگان آشكار نمايند تا إن شاء الله رفع اتهام از سعادتي بشود و گر نه عاقبت خطرناكي به بار خواهد آورد؛ زيرا جريحه دار كردن مبارزين موجب خشم تمام اقشار آگاه خواهد شد. بايد نظر گروههاي مختلف سياسي مبارز كه از سالها قبل در مبارزات ضد امپرياليسم عليه رژيم دليرانه جنگيده و از زجر و حبس و حتي بذل جان، نهراسيده اند، در مورد اتهام وارده به سعادتي رعايت گردد، اگر به فرض كسي به وسيله تماسي با مخبرين خارجي از حيله ها و نقشه هاي شوم بيگانگان و استعمارگران عليه مردم ايران توانست اطلاعي به دست آورد و پي به توطئه هاي امپرياليسم ببرد و از اعمال بيگانه به سود كشور خود استفاده كند شرعا كار خوبي كرده و اشكالي ندارد حتي حضرت رسول خدا (ص) و حضرت اميرالمؤمنين (ع) در زمان خود اين كار را مي كردند، مثلا در مكتوب 33 نهج البلاغه فرموده: «إن عيني بالمغرب كتب إلي يعلمني .... جاسوس من در مغرب چنين چنان خبر داده» و همچنين از مكتوبات ديگر آن حضرت موضوع كاملا روشن است.

دعاگو از نظر خيرخواهي دولت و ملت اسلام به متصديان امور متذكر مي شوم، مردم را به خود بدبين نكنيد، اسلام را بدنام ننماييد، افراد مجاهد اسلامي را شكنجه و آزار ندهيد، و آنان را فوري از زندان آزاد نماييد و از خداوند قهار و خشم مردم آگاه بترسيد. «ما علي الرسول إلا البلاغ المبين».

الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

البته اقرار مي كنم كه بعدها مطمئن شدم گروهي كه سعادتي به آن وابستگي داشت يعني سازمان مجاهدين خلق به توحيد و غير توحيد كاري ندارند و به كتاب و سنت مقيد نيستند. من به هيچ وجه طرفدار چنين كساني نيستم بلكه از آنان بيزارم و به همين جهت وقتي ايشان از من براي سخنراني در دانشگاه صنعتي شريف كه در آن زمان در آنجا نفوذ داشتند، دعوت كردند، نپذيرفتم.

ديگر از اعلاميه هاي اينجانب در باره اين است كه مي خواستند در قانون اساسي جمهوري اسلامي ولايتي من عندي براي فقيه به عنوان ولايت فقيه بر تمام مكلفين تصويب كنند و اين مسأله مخالف كتاب خدا و سنت رسول الله (ص) است و به معناي محجور شمردن تمام مكلفين و نوعي استبداد است كه مورد انزجار دين مبين اسلام است؛ زيرا اسلام كه در سوره نساء آيه 59 تنازع با اولي الأمر را جايز دانسته چگونه ممكن است بر مردم همچون محجورين، ولايت وضع كند. ولايت وضعي قابل تنازع نيست، بلكه حكومت و ولايت، عقدي طرفيني است ميان والي و مؤمنين كه از طريق بيعت و مسؤوليت دو جانبه منعقد مي شود. لذا براي مبارزه با بدعت مبادرت به نوشتن مقالاتي كردم كه يكي از آنها مقاله زير بود كه در بعضي از جرايد از جمله روزنامه جبهه آزادي شماره 278 مورخ 12 مهرماه 1358 به شرح زير البته بغضا لمعاويه نه حبا لعلي (ع) درج گرديد، اما اينجانب نيز متأسفانه براي رساندن مطالبم به مردم چاره ديگري نداشتم، زيرا مي خواستم مخالفت با اين بدعت در جايي ثبت شود و آيندگان اين نظريه غلط را به حساب اسلام عزيز نگذارند:

 

 

بسمه تعالي

خداي تعالي در قرآن فرموده: مالكم من دون الله من ولي و لا نصير

ولايت دادن غير خدا دليل بر كفر و شرك است

اينان مدعي اند كه تمام ملت صغير و مجنون است

صد آيه در قرآن مي گويد كسي بر انسان ولايت و سرپرستي ندارد جز خداي تعالي از آنجمله در سوره كهف آيه 26 فرموده: «مالهم من دونه من ولي و لا يشرك في حكمه أبدا» يعني جز خدا بر انسانها وليي نيست و احدي در حكم او شريك نباشد. و در آيه 102 فرموده: «أفحسب الذين كفروا أن يتخذوا عبادي من دوني أولياء إنا أعتدنا جهنم للكافرين نزلا» يعني آيا كفار گمان كرده اند كه بندگان مرا ولايت دهند و ولي خود گيرند، حقيقتا ما دوزخ را منزلگاه اين كافران قرار داده ايم. و در سوره انعام آيه 14 فرموده: «قل أغير الله أتخذ وليا فاطر السموات و الأرض و هو يطعم ولا يطعم قل إني أمرت أن أكون أول من أسلم و لا تكونن من المشركين» يعني: خدايي كه موجد آسمانها و زمين است و طعام مي دهد و طعام نمي خواهد فقط ولايت دارد نه آنكه موجد آسمانها و زمين نبوده و خود طعام مي خواهد، بگو من مأمورم كه اولين مسلم باشم، و البته از مشركين نباش كه غير از خدا را ولايت بدهي. با بودن چنين آياتي چگونه در جمهوري اسلامي مي توان غير از خدا را ولايت داد  چه فقها باشند و چه كساني ديگر. گويا ملت ما به كلي از قرآن و اسلام بي خبرند. ابتداي حكومت اسلامي كه چنين باشد واي به آخرش! قوانين شرك را نبايد به نام اسلام رسميت داد. ممكن است كسي بگويد دليل ولايت فقها اخبار و احاديث است؟ جواب آن است كه اولا چنين خبري كه صريحا گفته باشد فقها ولايت دارند در هيچ كتاب حديثي نيامده، ممكن است به اخباري مانند: «العلماء ورثه الأنبياء» تمسك جويند كه به زور تطبيق كنند بر ولايت، مانند خبر: «فارجعوا إلي رواه أحاديثنا» كه چنين دلالتي ندارد.

و ثانيا اخباري كه ضد قرآن باشد نبايد پذيرفت، اينان مي خواهند با چنين اخباري صدها ولي و سرپرست براي ملت بتراشند. در كتب فقهاي سابق نوشته اند كه فقيه و حاكم شرع جامع الشرايط ولايت دارد بر يتيم و صغير و مجنون، آنهم وقتي كه سرپرستي نداشته باشند، اكنون گويا اينان مدعي اند كه تمام ملت، صغير و مجنون مي باشند و بايد زير ولايت و سرپرستي ما باشند، فردا هر عمامه به سري مدعي ولايت و سرپرستي بر ملت است به نام فقيه، و يك نفر مسلمان بايد از صد نفر حاكم و سرپرست اطاعت كند، و توارد علل بر معلول واحد و تعدد حاكم بر محكوم واحد خواهد شد! مخفي نماند در اسلام اطاعت يك نفر كه زمامدار صالحي باشد بر ملت واجب است، آنهم وقتي كه حكم خدا را بگويد، يعني اطاعت حكم خدا واجب است نه حكم او، حال آن زمامدار چه مجتهد باشد و چه غير مجتهد، و اختصاص به مجتهد ندارد؛ زيرا تا چهار قرن در صدر اسلام مجتهد مصطلحي وجود نداشته. ما احتمال نمي داديم و در خواب و خيال هم فكر نمي كرديم كه در جمهوري اسلامي قوانين شرك رسميت پيدا كند، آري هر كس غير خدا را معبود و يا مطاع مطلق بداند در مقابل خدا، براي خود طاغوتي و يا طاغوتهايي قايل شده. حق را بايد گفت اگر چه خدا فرموده: «أكثرهم للحق كارهون» قوم موسي پس از آنكه از شر طاغوتي مانند فرعون خلاص شدند، سامري آمد آنان را به گوساله پرستي وارد كرد، و حتي قوم موسي به او گفتند: «اجعل لنا إلها كما لهم آلهه» يعني اي موسي براي ما خدايي قرار داده مانند اينان كه خدايان ديني دارند. رسول خدا(ص) فرمود: آنچه در اقوام گذشته بوده در أمت من خواهد آمد. اي ملت ايران و اسلام، اينجانب كه خود از فقها مي باشم در حال خفا اين مختصر را براي حفظ اسلام و دلسوزي به حال شما نوشته ام؛ زيرا در زمان ما اختناق شديد است و نمي توان حق را بيان كرد. يا نام اسلام را نبريد و يا اسلام را بدنام نكنيد. اي ملت اسلام نباشيد مانند آنكه خدا در سوره توبه در حقشان فرموده: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله تا سبحان الله عما يشركون» يعني علما و مقدسين خود را ارباب و صاحب اختيار گرفتند و مشرك شدند، و خدا از اين شرك ها منزه است. «إن أريد إلا الإصلاح و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت.                 والسلام علي من اتبع الهدي.

 

 

مقاله ديگري نيز براي روزنامه ها در مخالفت با برخي از مواد قانون اساسي نوشتم، كه هيچ يك چاپ نكردند، و در اينجا متن آن را نيز نقل مي كنم:

 

 

بسمه تعالي

مواد قانون اساسي كه ارائه شد مخالف قرآن و سنت رسول

 و هم مخالف مذهب جعفري و هم مخالف عقل است

كساني بايد در اين قوانين نظر بدهند كه به كتاب خدا و سنت رسول عالم باشند. من تعجب مي كنم نويسنده قانون چگونه از همه جا بي خبر است نه از مذهب خبر دارد و نه از دين. در اين مملكت دانشمندان چرا محافظه كارند و حق را نمي گويند. اولا در مقدمه اين قانون مقداري بافندگي كرده كه نه خود نويسنده فهميده و نه ديگران و بسياري از مطالب خرافي را در آن گنجانيده. ثانيا در اصل سوم مي نويسد آراء عمومي مبناي حكومت است بايد گفت مذهب شيعه مي گويد حكومت و حاكم اسلامي انتصابي و به نصب خدا و رسول است نه به آراء عموم مردم. شما در اصل 13 نوشته ايد دين رسمي ايران اسلام و مذهب جعفري است در صورتي كه مذهب جعفري مي گويد حاكم و زمامدار را خدا بايد منصوب و معلوم كند نه مردم. بنابر اين اين حكومت جمهوري شما كه موقوف به آراء مردم شده ضد مذهب جعفري است، آيا جعفريان خوابند يا بيدار؟ چگونه در مقابل اين اصول ساكتند. ثالثا شما در اصل 13 نوشته ايد كه مذهب اكثريت مسلمانان ايران، تشيع است. در اينجا اكثريت را مناط قرار داده ايد و اين ضد قرآن است زيرا قرآن يكجا مي گويد: «أكثرهم للحق كارهون» و يكجا مي گويد: «أكثر الناس لا يعلمون و لا يعقلون» در صد آيه اكثريت را در صورتي كه دليل بر بطلان رأيشان موجود باشد مردود ساخته و در جاي ديگر فرموده: «و ما يتبع أكثرهم إلا ظنا» و در جاي ديگر فرموده: «و إن تطع أكثر من في الأرض يضلوك عن سبيل الله» شما اگر اكثريت را مناط حكومت قرار مي دهيد پس چرا به حكومت خلفاي راشدين كه آراء اكثريت با ايشان بود طعن مي زنيد. اشكال ديگر اينكه نوشته ايد دين رسمي ايران اسلام و مذهب جعفري. يعني چه؟ دين و مذهب دو چيز است و شما اينجا مخلوط كرده ايد آيا نمي دانيد دين و مذهب از جهاتي با يكديگر فرق دارند: 1- دين از طرف خدا و مذهب ساخته بشر است، آيا قرآن دين آورده و يا مذهب و آيا رسول خدا دين داشت و يا مذهب؟ آيا اميرالمؤمنين علي مرتضي (ع) دين داشت و يا مذهب؟ آيا ايشان مسلمان بودند و يا حنفي و يا جعفري و شيخي و صوفي و شافعي. 2- در دين هيچكس حق جعل قانون ندارد ولي در مذهب رؤسا و بزرگانشان حق جعل قانون دارند در صورتي كه خدا در قرآن فرموده: «إن الحكم إلا لله» و فرموده: «و من لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الكافرون» شما در فصل ششم نوشته ايد قوه مقننه و در آنجا مجلس مقننه ساخته ايد در صورتي كه در اسلام قانون گذار فقط خداست و كسي حق جعل قانون ندارد اگر مجلس لازم باشد بايد مجلس مجريه باشد كه احكام خدا را اجرا نمايد و يا برنامه ريز باشد كه دستورات و شرايط اجرا را بيرون دهد. 3- اسلام سهل و آسان است يك عرب مي آمد دو دقيقه خدمت رسول خدا و دين اسلام را فرا مي گرفت ولي مذهب سخت و مشكل است بايد شخص مذهبي برود چهل سال درس بخواند تا مذهب را بفهمد يا نفهمد. 4- در اسلام مطالب خرافي و شعاير مذهبي نبوده ولي در مذهب همه اينها هست. 5- در اسلام فقط دعوت به خدا شناسي است ولي در مذاهب بايد بزرگان و اماما و مرشدان را حتما شناخت وگر نه هر كس آنان را نشاسد مورد تكفير است در صورتي كه تمام بزرگان و امامان و مرشدان تابع دين بودند نه خود دين، و خدا فهم دين و عمل به آن را از مردم خواسته، آقايان بزرگ و كوچك اسلام همه بايد تابع دين باشند و دين همه بايد يك جور باشد يعني مثلا اگر علي (ع) به خدا و رسول ايمان آورده و اصول دين او دو چيز يا سه چيز بوده تمام مريدان و پيروان او و ساير مسلمين بايد همه به همان چيزها كه علي ايمان داشته و خدا فرموده ايمان بياورند نه آنكه آن حضرت را جزء دين قرار دهند و به نام مبارك او مذهب بسازند. تمام اين مذاهب ساخته هاي مسلمين است در قرن 3 و4 و 5 و پس از آن و در صدر اسلام اين مذاهب نبوده هر كس مي خواهد بيايد ما مدرك تاريخي نشان دهيم. و اگر پيغمبر (ص) فرموده شيعه علي هم الفائزون، صحيح است ولي شيعه علي (ع) مانند خود او كسي است كه مذهب سازي نكند و نام مذهبي نداشته باشد چنانكه آن حضرت نداشت. من در اسفم كه چگونه اسلام را بازيچه قرار داده اند و هر چه مي خواهند به نام اسلام مي سازند و نشر مي دهند. ما كه اين مختصر را نوشتيم تا آيندگان مسلمين نگويند مگر در قرن بيستم و در انقلاب ايران يك عالم بيدار نبود و اگر بود چرا محافظه كاري كرد. به خدا قسم با اين مواد قانون و با اين عمليات دولت و ملت و با اين ولايت فقيه چند سالي نمي گذرد كه مردم بيدار خواهند شد و بر ما لعن خواهند كرد. ما كه اين چند خط را داريم مي نويسيم آيندگان بدانند كه جان ما در خطر است و مورد تكفير اكثر مقدس نمايان شده ايم. اكثر افراد ملت ما چون مقلد و عوامند زيان و خسران و ضد و نقيض اين قوانين را نمي دانند و چون خوشبين به مراجع و بزرگان دولتند همه بله بله مي گويند و هر كسي بخواهد نظر صحيح بدهد و يا از آن تنقيد كند جانش و آبرويش در خطر است ولي ما براي خيرخواهي دولت و ملت اين چند خط را نوشتيم تا آيندگان ما را لعن نكنند و حقايق قرآن مكتوم نماند «لئلا يقولوا يوم القيامه إنا كنا عن هذا غافلين» ملت بداند اكثر مواد اين قوانين بر خلاف شرع و ضد كتاب خداست و صدها اشكال دارد اگر تفصيل آن را بخواهند ما حاضريم بيان كنيم والسلام علي من اتبع الهدي. مشروطه چيان كه قانون عدل مظفر نوشتند از عدالت ايشان اين بود كه كه يك مجتهد مبارزي مانند شيخ فضل الله نوري را بدنام كرده و به دار زدند براي اينكه فتواي مخالف داده بود در صورتي كه هيچ قانون ظلمي اجازه نداده مجتهدي را براي فتوايش به دار زنند. ما مي دانيم به احتمال قوي در اين انقلاب هم اگر كسي سخن حقي بگويد او را مي كوبند و يا به دار مي زنند براي آنكه عدالت اسلامي خود را اثبات نمايد!     الأقل السيد ابوالفضل البرقعي القمي

 

 

آري، ديگر هيچ روزنامه اي مطالب اين حقير را چاپ نمي كرد. ناچار مدتي براي اظهار حقايق، اقدام به پخش اعلاميه هاي مختلفي در ميان مردم كردم كه متن تعدادي از آنها را در اينجا براي ثبت در تاريخ مي آورم:

 

 

بسمه تعالي

رسول خدا (ص) فرموده: بدأ الإسلام غريبا و سيعود غريبا

آيا روحانيت وظيفه خاصي دارد؟ آيا وظيفه خود را انجام داده؟ آيا مي تواند مايه اميد مردم باشد؟ به نظر دقيق جواب اين سؤالات كلا منفي است. زيرا در صدر اسلام طبقه خاصي به عنوان روحاني كه از ساير مردم ممتاز باشند نبوده، و تمام مسلمين موظف به تعليم و تعلم دين و نشر دين و امر به معروف بودند و انحصاري نبوده، چنانكه رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» و خداي تعالي اين وظايف را به گردن همه گذاشته، پس وظيفه خصوصي روحاني كدام است؟!

ثانيا، اگر وظيفه اي داشته انجام نداده، زيرا صدها سال است به توسط اين روحانيان ايجاد تفرقه بين مسلمين شده، و بيشتر از هفتاد فرقه بوجود آمده، و اين مدعيان تخصص، اسلام و مسلمين را به فرقه بازي و انحطاط كشيده اند. مثلا روحانيت در اول رساله هاي خود مي نويسد اصول دين تقليدي نيست بلكه تحقيقي است، ولي خود و پيروانشان در اصول دين و مذهب مقلد گذشتگان مي باشند. مثلا از هر كس اصول دين و مذهب را بپرسي مي گويد پنج است، اگر بپرسي چرا پنج عدد شده مدرك شما چيست. اصول دين بايد با دليل باشد آيا دليل آن را مي داني؟ چرا خدا در قرآن اين عدد را معين نكرده، آيا كجا رسول خدا(ص) و ائمه گفته اند كه اصول دين و مذهب پنج است؟ آيا خدا بايد اصول دين خود را معين كند يا آخوندها؟ خدا نفرموده اصول الدين والمذهب خمسه. در جواب عاجز مي مانند. آيا اصول دين و مذهب شما با اصول دين حضرت علي (ع) موافق است يا خير؟ آيا حضرت علي (ع) چون اسلام را از رسول خدا (ص) گرفت چرا نفرمود اصول دين و مذهب پنج است؟ آيا فرق اصول و فروع دين چيست و به چه دليل بايد پنج باشد نه كمتر و نه زيادتر، آيا خدا بايد اصول دين را معلوم كند يا روحانيون؟ خداي تعالي در قرآن يكجا ايمان به خدا و قيامت را ذكر كرده و در سوره بقره آيه 61 و سوره مائده آيه 69 فرموده: «من آمن بالله واليوم الاخر و عمل صالحا فلهم أجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» يعني هر كسي ايمان به خدا و قيامت آورد و عمل صالح نمايد براي ايشان نزد پروردگارشان اجر است و نه ترسي از عذاب دارند و نه اندوهي. كه در اين آيه ايمان به دو چيز را اصل دين شمرده. و در جاي ديگر فرموده: «آمنوا بالله و رسوله واليوم الاخر» و در سوره نساء آيه 136 فرموده: «و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله واليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا» يعني هر كس ايمان به خدا و ملايكه ي او و كتب او و رسولان او و روز قيامت كافر گردد محققا در گمراهي دوري ر