حمد و سپاس خدايي را كه به اين ناچيز تميز درك حق و باطل داد
و ما را به سوي خود راهنمايي كرد. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي
لولا أن هدانا الله. إلهي أنت دللتني عليك و لولا أنت لم أدر ما أنت و درود
نا معدود بر رسول محمود محمدمصطفي صلي الله عليه و علي آله و أصحابه و أتباعه
الذين اتبعوه بإحسان إلي يوم لقائه.
و بعد. عده اي از دوستان و همفكران اصرار كردند كه اين حقير
فقير سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، شرح احوال و تاريخ زندگي خود را به رشته
ي تحرير در آورم و عقايد خود را نيز ضمن ذكر احوال خود بنگارم تا مفتريان
نتوانند پس از موتم تهمتي جعل نمايند. زيرا كسي كه با عقايد خرافي مقدس
نمايان مبارزه كرده دشمن بسيار دارد، دشمناني كه چون كسي را مخالف عقايد خود
بدانند، از هر گونه تكفير و تفسيق و تهمت دريغ ندارند و بلكه اين كارها را
ثواب و مشروع مي دانند!! و البته در كتب حديث نيز براي اين كار احاديثي جعل و
ضبط شده است كه اگر فردي كم اطلاع آن روايات را ديده باشد مي پندارد كه آنها
صحيح اند!
به هر حال اين ذره ي بي مقدار خود را قابل نمي دانم كه تاريخ
زندگاني داشته باشم، ولي براي اجابت اصرار دوستان لازم دانستم كه درخواستشان
را رد نكنم، و بخشي از زندگاني ام را به اختصار برايشان بنگارم، گرچه گوشه
هايي از آن را در بعضي از تأليفاتم به اشاره ذكر نموده ام و به لحاظ اهميت
آنها ناگزير در اينجا نيز بعضي از آن مطالب را تكرار مي كنم.
بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند
و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي
فرزند حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و
مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي رسد ما را برقعي مي گويند، و
چون به حضرت رضا مي رسد رضوي و يا ابن الرضا مي خوانند و از همين جهت است كه
شناسنامه ي خود را «ابن الرضا» گرفته ام.
سلسله ي نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات
ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال» نيز در باب الف نوشته
ام، چنين است: ابوالفضل بن حسن بن احمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير
ميران بن اميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير ابوالقاسم بن مير يحيي بن
السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر
الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن ابي القاسم علي بن أبي علي محمد بن
احمد بن محمد الأعرج ابن احمد بن موسي المبرقع، ابن الامام
محمد الجواد.
رضي الله عن آبائي و عني و غفرالله لي و لهم.
والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از
زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان
و در هواي يخ بندان، كار مي كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل
عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود. و أما جد اول يعني والد
والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبرز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب
فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز
آورده ام وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و
مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان
و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت، از
حاجي ملا محمود كه از زارعين قم و مورد اعتماد بود، نقل شده كه سالي زراعت
گندم مرا «سن» رسيد، نذر كردم اگر بلاي «سن» از زراعت من دور شود يك بار گندم
به در منزل ايشان ببرم و رفتم زير سايباني خوابيدم، چون بيدار شدم اثري از
«سن» نديدم، فهميدم سيد داراي مقامي است.
ايامي كه ايران مشروطه طلب شد به ايشان گفته شد اكثر بلاد
مشروطه شده و اكثر علماء فتوي دادند، چرا شما فتوي نمي دهيد؟ جواب داده بود:
چون اكثر مردم آن را استقبال كرده اند معلوم مي شود امر باطلي است زيرا مردم
غالبا طالب حق نيستند.
به هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما
استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي فرستاد و
هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي فرستاد، درس خواندم.
مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش
حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است
و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران
ماردم مي باشند و كتاب «فائده المماه» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال
مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق إلهي از قحطي نجات داد. و
در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين
بنده پنج ساله بودم.
هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به
واسطه ي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و
در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان يك اتاق درس بگويد
بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند. نويسنده چون شهريه مرتب نمي دادم
درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و
كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود
استفاده مي كردم، ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه هاي
خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه هاي جديد هر طفلي بايد
چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو
مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي توانستم تهيه كنم چگونه مي توانستم
دانش بياموزم.
پس از تكميل درس فارسي و قرآن در همان ايام بود كه عالمي به
نام حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه از علماي مورد توجه شيعيان بود و در
اراك اقامت داشت، بنابه دعوت اهل قم در اين شهر اقامت كرد و براي طلاب علوم
ديني حوزه اي تشكيل داد. نويسنده كه ده سال يا 12 سال داشتم تصميم گرفتم در
دروس طلاب شركت كنم، و به مدرسه ي رضويه كه در بازار كهنه ي قم واقع است،
رفتم تا حجره اي تهيه كنم و در آنجا به تحصيل علوم ديني بپردازم. سيدي بنام
سيدمحمدصحاف كه پسر خاله ي مادرم بود در آن مدرسه توليت و تصدي داشت و در
امور مدرسه نظارت مي كرد، اما چون صغير بودم حجره اي به من ندادند لذا ايوان
مانندي كه يك متر در يك متر و در گوشه ي دالان مدرسه واقع بود و خادم مدرسه
جاروب و سطل خود را در آنجا مي گذاشت به من واگذار شد، خادم لطف كرده دري
شكسته بر آن نصب كرد من هم از خانه ي مادر گليمي آوردم و فرش كردم و مشغول
تحصيل شدم و شب و روز در همان حجره ي محقر بودم كه مرا از سرما و گرما حفظ
نمي كرد، زيرا آن در شكاف و خلل بسيار داشت. به هر حال مدتي قريب به دو سال
در آن حجره ي محقر بودم و گاهي شاگردي علاف و گاهي شاگردي تاجري را پذيرفته و
بودجه ي مختصري براي ادامه ي تحصيل فراهم مي كردم. و از طرف پدر و يا
خويشاوندان و يا اهل قم هيچگونه كمك و يا تشويقي به كسب علم برايم نبود، تا
اينكه تصريف و نحو يعني دو كتاب مغني و جامي را خواندم و براي امتحان به نزد
حاج شيخ عبدالكريم حائري و بعضي از علماي ديني ديگر كه طلاب در محضر ايشان
براي امتحان شركت مي كردند، رفتم و به خوبي از عهده ي امتحان برآمدم. بنا شد
شهريه ي مختصري كه ماهي پنج ريال باشد به من بدهند، ولي ماهي پنج ريال براي
مخارج ضروري من كافي نبود، لذا چند نفر را واسطه كردم تا با مرحوم حاج شيخ
عبدالكريم صحبت كردند و قرار شد ماهي هشت ريال برايم مقرر شود. تصميم گرفتم
به آن هشت ريال قناعت كنم و به تحصيل ادامه دهم و براي اينكه بتوانم با همين
شهريه زندگي را بگذرانم ماهي چهار ريال به نانوايي مي دادم كه روزي يك قرص و
نيم نان جو به من بدهد، چون نان جو قرصي يك دهم ريال قيمت داشت. بنابر اين هر
روزي سه شاهي براي مصرف نان مقرر داشتم كه در ماه مي شد چهار ريال و نيم. و
دو ريال ديگر را براي خورش مي دادم و يك من برگه زرد آلوي خشك خريداري كردم و
در كيسه اي در گوشه ي حجره ام گذاشتم كه روزي يك سير آن را در آب بريزم و با
آب زردآلو و نان جو شكم خود را سير گردانم و يك ريال و نيم ديگر از آن هشت
ريال را كه باقي مي ماند براي مخارج حمام مي گذاشتم كه ماهي چهار مرتبه حمام
بروم كه هر مرتبه هفت شاهي لازم بود و مجموعا يك ريال و نيم مي شد.
بدين منوال مدتي به تحصيل ادامه دادم تا به درس خارج رسيدم و
فقه و اصول را فرا گرفتم و در ضمن تحصيل، براي طلابي كه مقدمات مي خواندند
تدريس مي كردم و كم كم در رديف مدرسين حوزه ي علميه قرار گرفتم و بدون داشتن
كتاب هاي لازم و از حفظ، فقه و اصول و صرف و نحو و منطق را درس مي گفتم.
پس از آن تصميم گرفتم طبق مرسوم مانند ساير طلاب كه در ماه
محرم و ماه رمضان مسافرت مي كردند براي رفتن منبر، در دهات و قصبات و تهيه ي
بودجه ي زندگي من هم مسافرت اين ايام را اختيار كنم. ولي مشكل كار اين بود كه
چون اهل زد و بند نبودم، هر جا كه مسافرت مي كردم بدون معرف و بدون سابقه به
دعوت مي رفتم و لذا در سرماي زمستان در هر كجا وارد مي شدم برايم منزل و
مأوايي نبود. در اينجا براي نمونه دو سه مورد از مسافرتهاي خود را ذكر مي
كنم.
چون مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري به طلاب اهل قم شهريه ي
قليلي مي داد زيرا از كسبه و تجار قم وجوهات شرعيه كمتر عايد ايشان مي گرديد،
ولي به محصلين شهرهاي ديگر كه وجوهات شرعي از آنجا مي رسيد شهريه ي بهتر و
بيشتر مي داد زيرا گفته اند كاسه به جايي مي رود كه ظرف بزرگتري برگردد، و
لذا براي تأمين بودجه ي زندگي براي امثال نويسنده، مسافرت در ماه محرم و ماه
رمضان لازم بود تا به واسطه ي منبر و تبليغ چيزي عايد شود. البته اهل منبر
بايد صداي خوشي داشته باشد كه حقير فاقد آن بودم. سالي به ورامين رفتم، در
آنجا اهل علمي نبود و مسجدي داشت كاهگلي بدون فرش، كه زمين آن خاكي و بوريايي
پاره پاره در آن مفروش بود و در و پنجره اي كه نور را به داخل مسجد برساند
نداشت. حقير براي اقامه ي جماعت و منبر ماه مبارك رمضان رفتم.
چند مرد فقير آمدند صحبت كرديم، گفتند اينجا سيدي به نام سيد
مرتضي تنكابني مي آيد و ماه رمضان امامت مي كند، و ممكن است امسال نيايد،
چنانكه تاكنون كه دو روز به اول ماه مبارك مانده، نيامده است. اگر شما در اين
ده بمانيد شايد مفيد باشد.
به هر
حال قصد توقف كردم، در اين حال شيخي وارد شد به نام سلطان الواعظين كه بهتر
بود او را شيطان الواعظين بخوانند زيرا آمد مسجد و پس از نماز ما به منبر
رفت، و بنا كرد مطالبي به هم بافتن كه نه در كتاب خدا بود و نه در سيره و سنت
رسول خدا (ص)، ولي صداي خوبي داشت و مي گفت من چون سگم زيرا تا سگ ميان آبادي
صدا مي كند شغالها حق ندارند به آبادي وارد شوند، منهم تا اينجا منبر مي روم
كسي ديگر حق ندارد منبر برود.[1]
اين حقير كه سالهاي اول مسافرتم بود و بسيار محجوب بودم منبر
نرفتم و بنا گذاشتم روي زمين چند مسئله براي نمازگزاران بيان نموده و توضيح
دهم.
روز ديگر شيخ بلند قدي به نام قوام الواعظين شيرازي وارد شد و
رفت با مأمورين دولتي به مسجد آمد كه منبر برود.
بين سلطان الواعظين و قوام الواعظين بر سر منبر رفتن مخالفت
پديد آمد.
روز سوم شيخ ديگري بنام شيخ محمد رضا گيلاني معروف به برهان
وارد شد، و در مقابل آن دو نفر شروع به منبر رفتن كرد.
ما ديديم در اينجا مستمع نيست، ولي پي درپي واعظ وارد مي شود
آنهم بدون دعوت! نويسنده كلا از رفتن منبر صرف نظر كردم، تا اينكه روز اول
ماه رمضان شروع شد، مطلع شدم كه سيد مرتضي تنكابني امام جماعت هر ساله آمده،
و براي امامت قصد آمدن به مسجد دارد، و ديگر جايي براي نويسنده نخواهد بود.
لذا در همان اول ماه كه وسط زمستان و هوا بسيار سرد بود با پاي پياده و در
ميان برف شديد حركت كردم و نزديك غروب به قريه ي ديگري به نام جواد آباد در
يك فرسخي ورامين، رسيدم.
چون آشنايي نداشتم به مسجد رفتم، ديدم مسجد در و پيكر و فرش
مرتبي ندارد و درها ترك برداشته و مسجد سرد است، پيش خود گفتم نماز مغرب را
بخوانم تا ببينم چه خواهد شد. ناگاه شيخي كه معلوم شد چند روز قبل وارد شده و
به عنوان امام مسجد در آنجا مانده، اول مغرب آمد، چند نفري با او نماز
خواندند، و او مرا ديد و ابدا جواب سلام مرا نداده و هيچ اعتنايي به من
ننمود، و نماز خود را خواند و رفت.
نويسنده از مسجد خارج شدم و به قهوه خانه رفته و به صاحبش
گفتم ممكن است اتاقي با چراغ و رختخوابي كه امشب بمانم و كرايه ي آن را بدهم
برايم فراهم شود؟ جواب داد يك اتاق پشت قهوه خانه هست، نويسنده آن شب را در
آن اتاق بيتوته كردم و صبح كه آفتاب طلوع كرد خارج شدم تا ببينم چه بايد كرد،
در ميان كوچه يك نفر از اهل قريه مرا ديد و گفت چرا ديشب براي افطار به منزل
ما نيامديد، من به آن شيخ نجفي گفته بودم براي افطار شما را هم دعوت كند؟
گفتم شيخ مرا ديد ولي مطلع و دعوت نكرد. آن مرد كه حاج آقا گفته مي شد رفت و
من پيش خود فكر كردم شب گذشته با آن هواي سرد كه محتاج افطار بودم و آن شيخ
مرا در مسجد ديد و با اينكه فهميد من غريبم و از اهل علم مي باشم، اعتناء
نكرد و مرا ميان سرما گذاشت و رفت، گمان دارم ترسيده كه اگر مرا براي افطار
به منزل حاجي ببرد ممكن است بحث علمي شود، و صاحب خانه مطلع گردد كه من نيز
از اهل علمم و براي تبليغ آمده ام و در اين صورت مرا به توقف در اين قريه
دعوت كند و براي او همكاري پيدا شود و نتواند كاملا از مردم بهره برد.[2]
در اينجا مطلبي به نظرم آمد و آن اين است كه در همين ايام بود
كه رضاخان پهلوي بر ايران تسلط گرديده و مخالفان و يا مزاحمان خود را از ميان
مي برد و به روحانيين بد بين بود و آنان را مزاحم خود مي دانست، خصوصا مرحوم
آيه الله شيخ فضل الله نوري _ رحمه الله عليه _ را كه به ناحق اعدام كردند،
ديده بود و مي دانست كه او از علماي درجه ي اول ايران و مخالف مشروطه ي
اروپايي بود، و مي گفت مشروطه بايد طبق شرع و مشروعه باشد، ولي روحانيون ديگر
اكثرا موافق مشروطه مطلقه بودند، و لذا تحريك كردند و ميان منزل او ريختند و
به دست مجاهدين مشروطه آن مرحوم را بردند و ميان ميدان توپخانه بدون محاكمه
به دار آويختند در حالي كه عده اي روحاني همراه مردم ديگر پاي دار او دست مي
زدند و حتي برخي از علماي مشهور اين عالم مجاهد را تفسيق كردند، و تعدادي از
مساجد تهران براي قتل او جشن گرفتند، و اين كار زشت و غلطي بود، زيرا اولا
مشروطه طلبان مدعي آزادي بودند، بنابر اين مي بايست هر عالمي در اظهار نظر
آزاد باشد نه آنكه براي بيان عقيده و براي يك اظهار رأي، كسي را به دار
آويزند. ثانيا بدون محاكمه چرا؟ ثالثا دست زدن و جشن گرفتن و رقاصي كردن براي
چه؟ رضاخان پهلوي وضع دار زدن مرحوم نوري را ديده بود و دريافته بود كه ملاها
در دل خيرخواه يكديگر نيستند و حتي برخي عليه برخي ديگر توطئه مي كنند، از
اينرو به از بين بردن آنان و رفع مزاحمت آنها نسبت به خودش اميدوار شده بود.
البته از ملايان كارهاي ناشايست ديگري نيز ديده بود. و چون به سلطنت رسيد پس
از اينكه كاملا قدرت را قبضه كرد دستور داد، زنان كشف حجاب كنند و مردان
تماما لباس متحدالشكل به تن كنند و كلاه پهلوي سر بگذارند و هر آخوندي كه
جواز گذاشتن عمامه ندارد عمامه ي او را پاره و لباسش را از بدن او خارج كنند.
و براي اينكه مزاحم علماي با سواد و دانشمند نشوند، بنا شد مجلس امتحاني در
مركز بلاد تشكيل دهند و سران روحانيت در آن مجلس هر آخوندي را امتحان كنند
اگر داراي علم و سواد بود به او جواز لباس روحانيت بدهند (اگر چه پهلوي از
اين كار قصد سوء داشت، و مي خواست مذهب و روحاني اصلا نباشد و قدرت را از
آنان سلب كند.) و البته روحانيان كه اكثرا بيسواد بودند ناگزير از لباس
روحانيت خارج شدند زيرا در كوچه و بازار گرفتار پاسبانها مي شدند، و از هر
روحاني جواز پوشيدن لباس مي خواستند و هر كس جواز نداشت در همان خيابان و
بازار ميان مردم عمامه ي او را از سرش بر مي داشتند، و يا او را به كلانتري
مي بردند و لباس او را پاره مي كردند. به همين جهت از صد نفر روحاني نماند
مگر قليلي، زيرا روحانيون بيسواد را با كمال ذلت مي بردند و خلع لباس مي
كردند.
در آن زمان بسياري از روحانيان، فاسد الأخلاق و فاسد العقيده
و فاسد الأعمال بودند و مردم را از خود متنفر كرده بودند. و دو نفرشان در يك
قريه با هم نمي ساختند و غالبا بر سر يك سفره آبروي يكديگر را مي ريختند.
حكايت طنز آميزي هست كه تا حدودي وضع افراد عمامه به سر را در همان ايام كه
خلع لباس مي شدند نشان مي دهد، مي گويند دو نفر آخوند مي روند قريه اي براي
تبليغ دين، و به منزل كدخدا وارد مي شوند، كدخدا هر دو را اكرام مي كند، چون
يكي از ايشان براي وضو از اتاق خارج مي شود، كدخدا از ديگري مي پرسد اين رفيق
شما علمش چطور است؟ او مي گويد به قدر خر نمي فهمد، اين جمله را مي گويد براي
اينكه رفيق او مطرود شود و خودش همكاري نداشته باشد، كدخدا صبر مي كند تا
رفيق او وارد اتاق شود و آخوند ديگر براي وضو خارج مي شود، كدخدا از اين مي
پرسد رفيق شما علمش چه قدر است؟ مي گويد به قدر خر نمي فهمد. كدخدا ظهر كه مي
شود براي اين دو نفر مهمان قدري كاه و قدري جو در ميان ظرفي حاضر مي كند،
ايشان عصباني مي شوند كه كاه و جو براي چه؟ كدخدا مي گويد من كه شما را نمي
شناختم از خودتان پرسيدم، شما يكديگر را خر معرفي كرديد، منهم خوراك خر را
براي شما آوردم!!
از ديگر اموري كه موجب بدبيني مردم به روحانيين شده بود،
اعمال ناشايست برخي از قضات بود، چون در آن زمان در ايران دادگستري نبود و
كار اسناد و مرافعات با حاكمان شرع بود، هر روحاني سعي مي كرد كه متصدي امور
اسناد و مرافعات باشد، و گاهي بر اثر بي نظمي و بي عدالتي كار به جايي مي
رسيد كه فلان خان مي توانست با رشوه املاك صد نفر را ضبط كند و با گرفتن سندي
از شيخ الإسلام و يا عده اي از روحانيان، املاك ديگران را در تحت تصرف خود در
آورد و يا يك زن شوهر دار را گاهي با قباله اي شوهر دهند!! از جمله چنانكه
شيخ جواد شريعتمدار از ائمه جماعت تهران كه در مسجد حاج رجبعلي در محله ي
درخوانگاه امامت مي كرد، برايم نقل كرده است، در زنجان يكي از خوانين عاشق
همسر يكي از خوانين ديگر شده بود، چون شوهر آن زن مسافرت كرد، آن خان كه عاشق
زن او بود نزد شيخ الإسلام مي رود و چند شاهد مي برد كه خان مسافر در مسافرت
فوت شده و با دادن رشوه زن او را براي خود عقد مي كند و علني با طبل و دهل زن
او را به خانه ي خود مي برد، چون شوهر او از سفر بر مي گردد و از قضايا مطلع
مي شود، نزد شيخ الإسلام مي رود كه حضرت آقا من زنده هستم چگونه شما زنم را
شوهر داده اي؟! شيخ الإسلام مي گويد: اشخاص محل و مورد وثوق شهادت به فوت تو
داده اند، برو بيرون، و دستور مي دهد او را از محضر شيخ الإسلام بيرون كنند!
باري، چون دفاتر رسمي نبود، قضاياي اسناد و مرافعات دچار هرج
و مرج بود، هنگامي كه پهلوي مسلط شد و دادگستري و اداره ثبت اسناد و املاك و
اداره ثبت احوال را برقرار كرد، مردم نفس راحتي كشيده و تا اندازه اي خرسند
بودند، اگر چه بعدا اوضاع دادگستري و ثبت نيز فاسد و خراب گرديد غرض اين است
كه همان طوركه در امور قضاوت و ساير امور شرعي هرج و مرج بود امور تبليغ و
منبر نيز چنين بود، هر بي سوادي مي توانست چهار شعر شرك آميز خوش قافيه را از
حفظ كند و خود را مروج دين بنامد، اصلا مطالب ديني مخلوط به غلو و خرافات
گرديد، و حق و باطل به سهولت معلوم نبود.[3]
از موضوع اصلي دور نشويم، بالأخره ما در جواد آباد ديديم
باوجود چنين آخوندي نمي توانيم بمانيم. از آنجا حركت كرديم به طرف جعفر آباد
تا به آنجا رسيديم، رفتيم درب منزل خان آنجا، ديدم كسي آمد و مي گويد ما
اينجا در ماه رمضان مجلس ديني نداريم و مسجد مان خراب شده و سقف ندارد. ديدم
ماندن آنجا با چنين وضعي مقدور نيست، حركت كردم به طرف قريه ي ديگر بنام دمز
آباد، و پس از نزديك شدن به آن قريه ديدم شخصي كه ظاهرا خوش لباس است قدم مي
زند، چون مرا ديد گفت سيد براي چه اينجا آمده اي؟ گفتم براي ترويج امور دين،
گفت مردم اينجا يك مشت مردم بي دين وافوري نادان ربا خورند و با دين سر و
كاري ندارند، شما اگر اينجا بماني آدم نخواهند شد، و ماه رمضان خبري نيست. به
او گفتم اينجا آخوندي دارد گفت آري يك شيخ مكتب دار، منزل او را نشاني داد،
رفتم به منزل آن آخوند، ديدم منقل وافور گذاشته، پس از سلام و عليك گفت:
اينجا ماه رمضاني نيست، شما زحمت بي خود كشيده ايد، من از نزد آن شيخ
مأيوسانه بيرون آمدم و تصميم گرفتم همانجا بمانم و روزه بگيرم و نگذارم روزه
ي من از بين برود، و به مسجد باز گشتم، باز همان شخصي را كه هنگام ورود به
قريه ديده بودم و به من گفته بود كه مردم اينجا دين ندارند و آدم نخواهند شد،
ديدم، معلوم شد خان و مالك آن آبادي است، اين دفعه به من گفت سيدنا، شيخ ما
را ديدي، او حسود است، گفتم باشد، بعد گفت اگر اينجا بماني نه منزل پيدا مي
شود نه پول، گفتم من خواهم ماند، فقط چون اول ظهر است آيا شما مي تواني به يك
نفر بگويي اذاني بگويد؟ گفت چرا، و مردي را بنام مشهدي شعبان صدا زد و گفت
اذان بگو، او نيز اذان گفت، و نويسنده با او دو نفري در مسجد نماز را به
جماعت خوانديم، و اما مسجد آنجا فرش نداشت جز يك تكه حصير پاره پاره، و درهاي
آن ترك خورده بود، پس از نماز به مشهدي شعبان گفتم مي تواني يك اتاق براي من
فراهم كني كه اين ماه رمضان را بگذرانم و روزه بگيرم، او رفت و رعيتي را پيدا
كرد كه مرد فقيري بود، بنا شد اتاق خود را پرده بزند، و يك طرف اتاق را محل
سكناي من قرار دهد، و طرف ديگر را خود و عيالش باشد و هر چه افطار و سحر داشت
باهم بخوريم و هر شبي سه قران از من بگيرد. نويسنده قبول كردم و همانجا ماندم
ولي شب و روز مشغول دعوت مردم و ارشاد آنان شدم، گاهي در مسجد با پنج نفر، و
گاهي در كوچه و گاهي در حمام و گاهي در دكان، اصول و فروع دين را از مردم مي
پرسيدم و خود جواب مي دادم، كار به جايي رسيد كه اگر يك دهاتي از دور مرا مي
ديد راه خود را عوض مي كرد كه با من مواجه نشود و از مسايل ديني گفت و گو
نشود!
حال ما چنين بود تا شب نوزدهم كه بنا شد در مسجد احياء
بگيريم، باز همان شب نيز مسجد خلوت بود و بيش از پنج يا شش نفر كسي نيامد تا
آنكه شب بيست و يكم كه شب قتل حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) بود نزديك شد، و آن
خان كه روز اول مرا ديده بود، استاد حمامي را براي دعوت فرستاد كه شب بيست و
يكم در منزل خان كه نامش غلامرضاخان بود دعوت عمومي است براي آنكه موقوفه اي
دارد و هر كلاه به سري را كه در اين قريه است براي افطار و سحر دعوت مي كند،
و افطار و سحري مي دهد و شما هم بايد تشريف بياوريد. من گفتم به خان بگو بنا
شده من در اين قريه بمانم، و نه منزل كسي بروم و نه از كسي پول بخواهم، منزل
همين رعيتي كه در آن ساكنم برايم كافي است.
حمامي رفت، شب بيست و يكم رسيد، فرزند خان آمد كه خان شما را
دعوت كرده براي افطار و سحري، من همان جواب را كه به حمامي داده بودم به او
دادم، او رفت، و خود خان آمد براي دعوت، و گفت ما اول ماه سخني گفتيم به شما
برخورده، شما بياييد منزل ما و غذا نخوريد و فقط مقداري موعظه كنيد و روضه
بخوانيد، من قبول كردم به شرطي كه در آنجا غذا نخورم و پس از وقت افطار بروم.
چون به منزل خان رفتم ديدم صدها تن اتاق ها و ايوانها را پر
كرده اند.[4]
چون وارد شدم رفتم به طرف اتاق بزرگترها و همه برخاستند و احترام كردند. چون
نشستم اظهار كردند غذا بياوريم؟ گفتم خير. سپس تقاضا كردند منبر بروم، من نيز
رفتم و در ضمن سخن گفتم كه حضرت علي (ع) و يا حضرت حسين (ع) در عالم ديگر در
كمال سعادتند و احتياج به گريه و زاري شما ندارند. شما بايد به حال خودتان
گريه كنيد كه نه دنيا داريد و نه آخرت، اما دنيا كه هفت خانه به يك ديگ
محتاجيد و منازل شما نه فرش دارد و نه آب و نه چيز ديگر و از امور دين هم كه
به كلي بي خبريد، همه با ريش تراشيده، به جز قمار و عرق و وافور چيزي ياد
نگرفته ايد. و اكثر بي سواديد! به هر حال طوري صحبت كردم كه مردم به حال خود
گريستند.
چون از منبر پايين آمدم، يكي از بزرگان مجلس در آن اتاق گفت
ريش تراشي را كجاي قرآن حرام كرده (چون من در ضمن سخنراني گفته بودم همه ريش
تراشيده ايد، او را خوش نيامده بود.) در جواب او گفتم قرآن بياوريد تا من به
شما نشان بدهم. رفتند قرآن آوردند، من آيه 26 سوره اعراف را كه فرموده: « يا
بني آدم قد أنزلنا عليكم لباسا يواري سوءاتكم و ريشا و لباس التقوي ذلك خير»
براي آنان خواندم. چون در اين آيه لفظ ريش را (كه به معناي «پر» است) شنيدند،
قانع شدند و من نيز از معناي كلمه چيزي نگفتم، اما حقيقت آن است كه آيه اي در
باره ريش تراشي در قرآن نيست، به هر حال به همان لفظ ريش قانع شدند، و گفتند
آيا اگر ما توبه كنيم توبه مان قبول است؟ عرض كردم بلي. پس يكايك ساكنين آن
اتاق آمدند و من به ايشان كلمه توبه يعني «استغفر الله ربي» را ياد دادم، تا
نوبت رسيد به صاحب خانه يعني غلامرضا خان و او آمد توبه كند، آهسته در گوش او
گفتم حال كه مي خواهي توبه كني آيا آدم شده اي يا خير؟ گفت آري به جدت قسم
آدم شدم، ديگر آبروي ما را مريز، گفتم نشانه راستي توبه تو اين است كه از
فردا شب خودت با اين مردم رعيت بيايي مسجد. گفت باشد و قول داد كه از فردا شب
به مسجد بيايد.
فردا شب مسجد را فرش كردند و بخاري گذاشتند و سماور آوردند و
جمعيت حاضر شد و ما نيز در تبليغ امور دين كوتاهي نكرديم تا شب بيست و سوم
ماه شد، در آن شب در مسجد مردم قريه جمع بودند، خان آمد نزد من و آهسته گفت
اجازه مي دهيد براي شما پولي جمع شود، چون رسم است در شب قدر براي ملا پول
جمع كنند. من به حال تندي گفتم خير، من براي پول نيامده ام و كيسه اي براي
شما ندوخته ام. او رفت جاي خودش نشست. و شب ها مرتب مسايل ديني در مسجد مطرح
بود تا شب عيد، باز خان آمد و گفت يك ماه زحمت كشيده ايد اجازه مي فرماييد
براي شما پولي فراهم شود؟ من باز با تندي گفتم خير برويد سر جايتان بنشينيد.
اين بي اعتنايي و تندي من در نظر رعايا بسيار با اهميت تلقي شد. حال من چرا
اين كار كردم براي آنكه روز اول ماه خان مي گفت اينجا نه پول پيدا مي شود نه
منزل، من خواستم بفهمانم كه دين ياد گرفتن مربوط به گرفتن و يا دادن پول
نيست.
به هر حال روز عيد فطر شد نماز عيد را به جماعت خواندم، و پس
از موعظه اسب آوردند كه سوار شوم تا خود را به خط آهن برسانم چون سوار شدم
مردم فهميدند كه من ملاي پولكي نيستم و نبودم، آنوقت بنا كردند گريه و زاري
كه اي آقا ما شما را نشناختيم، من در مقابل گفتم آقايان من هم مانند شما،
بنده اي هيچ كاره و محتاجم، برويد با خدا آشنا گرديد و امر او را اطاعت كنيد
و دستورهاي دين خود را ياد بگيريد.
در اين سفر، چيزي از مال دنيا عائد ما نشد و با جيبي سبكتر از
قبل به قم باز گشتم. و اكثر مسافرت هاي من در ماه محرم و ماه مبارك از اين
قبيل بود كه يا چيزي عايد نمي شد و يا كمتر عايد مي شد. زيرا من مردي دنيا
طلب و حقه باز نبودم.
حدود همين سالها بود كه پهلوي اول به مردم فشار آورد براي
متحدالشكل شدن لباس مردان و كشف حجاب بانوان، و قبل از اين ايام، زن در ميان
حجاب مستور بود به طوري كه سر تا به پاي او پنهان بود و چيزي از او ديده نمي
شد، و بر مردم ايران نيز ناگوار بود كه زنان كشف حجاب كنند. اما پهلوي فشار
آورد و حتي بزرگان هر شهري را مأمورين دعوت مي كردند كه با همسر خود به مجلس
جشن كشف حجاب حاضر شوند. و پاسبانها به زنان مردم حمله مي كردند و در ميان
كوچه و خيابان چادر از سر آنان مي كشيدند و پاره مي كردند. در اثر اين كار
بسياري از زنان عفيفه ترسيده و بيمار شدند و حتي برخي مردند.
در خراسان مردم جمع شدند در ميان حرم و رواقها و مسجد گوهرشاد
را پر كرده و بست نشستند و به دولت تلفن و تلگراف كردند كه ما كشف حجاب را
قبول نمي كنيم و از شاه و دولت خواستند كه از اين كار دست بردارند.
در جواب ايشان دولت به تهديد پرداخت و مأمورين دولت آنان را
دعوت كردند كه از صحن و مسجد خارج گردند و پراكنده شوند، مردم نپذيرفتند تا
آنكه كار به زد و خورد رسيد و به امر شاه لشكري فرستادند و شبانه مسجد و صحن
و حرم را محاصره كردند و مردم را به گلوله بستند و قريب به هزاران تن مردم بي
پناه را كشتند و يا زخمي كردند، و همان شبانه ريختند ميان صحن و حرم و كشته و
زنده را با كاميونها بردند و در گودالهايي كه قبلا كنده بودند سرازير كردند و
خاك بر آنان ريختند. و هر چه زنده ها فرياد كردند كه ما زنده ايم مأمورين
اعتناء نكردند. و بسياري از سران مردم را از خارج صحن و حرم گرفتند و زندان و
يا تبعيد كردند. از آنجمله حاج آقا سيد حسين قمي كه يكي از مراجع ديني بود و
آمده بود به تهران و در حضرت عبدالعظيم توقف كرده بود براي آنكه با دولت
مذاكره كند، منزل او را محاصره كردند.
در اين هنگام كسي از علما و بزرگان جرئت نداشت برخلاف دولت
سخني بگويد و ترس همه را فرا گرفته بود، نويسنده در قم بودم و اعلاميه اي
نوشتم و مردم را دعوت به حركت و قيام نمودم. ولي كسي نبود با من همراهي كند،
ناگزير خودم شبانه رفتم و اعلاميه ها را به در و ديوار شهر و بازار چسبانيدم.
ولي تكاني در كسي پيدا نشد، و دولت جري تر شد و منبر و تبليغ را به كلي ممنوع
كرد. و ما هر جا مي رفتيم بايد مخفيانه منبر برويم و يا سخنراني كنيم. دو سه
سالي به همين منوال گذشت تا جنگ بين الملل دوم پيش آمد و متفقين يعني روس و
انگليس به ايران حمله كردند، روس از شمال، و انگليس از جنوب. و پهلوي و ارتش
او به هيچ و پوچ پراكنده و فراري شدند و پهلوي را وادار كردند كه سلطنت را به
فرزندش محمد رضا واگذارد و او را به جزيره موريس بردند و تحت نظر نگاه
داشتند، و او چون خواست از مملكت خارج گردد چمدانهاي زيادي از جواهرات و
اجناس نفيسه با خود برداشت، و چون خواست سوار كشتي شود جواهرات او را به كشتي
ديگر بردند، و از او جدا ساختند و به ملكه بريطانيا تحويل دادند.
من در آن ايام به سبب گرمي هوا به محلات قم كه شهرستاني است
در پانزده فرسخي قم و هواي خوبي دارد، رفته بودم. در قهوه خانه اي سر راه
دليجان كه قريه ايست بين راه اصفهان به قم، نشسته بودم كه ديدم سرهنگ ها و
سرتيب ها با لباسهاي معمولي غير نظامي و بعضي از ايشان با لباسهاي زنانه فرار
مي كردند. سؤال كردم چه شده؟ گفتند شوروي با يك قبضه توب، به بندر انزلي شليك
نموده. معلوم شد توپ در آنجا خالي شده، ولي ارتشيان ايران در كوهستان محلات
پناه مي جويند! اين همان ارتش و سپاهي بود كه از تكبر و خودخواهي ملت را آدم
حساب نمي كرد، و رفتار افرادش با ملت مانند فرعون بود با ملت مصر.
در مقابل، مردم ايران با اينكه مي ديدند قشون خارجي وارد
مملكت شده و همه جان و مال مردم در خطر است با اينحال خوشحال بودند كه از شر
پهلوي و مأمورين او خلاص شده اند. عجب اين است كه فرزند او محمد رضا با اينكه
ديد دنيا با پدرش چه كرد و مردم چگونه از رفتن او اظهار خرسندي و شادماني
كردند، به جاي آنكه عبرت گيرد و صفات فرعوني را از خود دور كند، چون به سلطنت
رسيد باز همان كارهاي پدر را از سر گرفت و به كلي سر سپرده اجانب و دشمن ملت
گرديد.
چند سال طول نكشيد كه رضاشاه در جزيره موريس فوت شد، معروف
است كه در آن جزيره قدم مي زده و به خود گفته اعليحضرت، قدر قدرت، قوي شوكت،
زكي آي زكي، آي زكي، كه ياد زمان سلطنت خود مي كرده و مقصود او اين بوده كه
در ايران اطرافيان او يك مشت مردمان هوا پرست متملق بودند كه به او مي گفتند
اعليحضرت قدر قدرت، و چون وفات كرد جنازه او را به ايران آوردند، و دولت و
شاه تحريض مي كردند كه مردم از جنازه او تجليل كنند و با تشريفات زيادي جنازه
را در قم دفن كنند، و علما و بزرگان قم را دعوت كردند كه از جنازه استقبال به
عمل آيد، آيت الله بروجردي كه مرجع تقليد بود با صفوف طلاب بر جنازه او نماز
بخوانند، و آقاي بروجردي كه يكي از علماي رياست مآب بود و از هر كاري براي
حفظ رياست خود خودداري نمي كرد و به علاوه به شاه و درباريان و وكلاي مجلس
علاقه داشت، حاضر گرديد تا بر جنازه شاه اقامه نماز كند.
نويسنده فكر كردم كه اگر از جنازه رضاشاه تجليل شود تمام
كارهاي فاسد او امضاء خواهد شد، درصدد برآمدم كاري كنم كه مانع از تجليل
جنازه گردد. چند نفر طلبه جوان به نام فداييان اسلام تازه با من رفيق شده
بودند، در آن زمان تقريبا سي و پنج سال داشتم و از مدرسين حوزه علميه قم
بودم، اين فداييان جوان كه سنشان از پانزده الي بيست و پنج سال بيشتر نبود با
من مأنوس بودند و پناهگاه ايشان منزل ما بود، و برخي از ايشان نيز نزد
نويسنده درس مي خواندند. با آنان مشورت كردم كه در منع تجليل جنازه پهلوي
فكري بكنيد، گفتند شما اعلاميه بنويسيد ما آن را نشر مي دهيم.
اعلاميه اي نوشتم و در آن تهديد كردم كه هر كس بر جنازه شاه
نماز بخواند و يا در تشييع جنازه او حاضر شود، برخلاف موازين دين رفتار كرده
و ما او را ترور خواهيم نمود.
اين اعلاميه چون منتشر شد، اثر بسيار خوبي داشت و كساني كه
براي نماز بر جنازه دعوت شده بودند مخصوصا آقاي بروجردي به هراس افتادند كه
مبادا به ايشان توهين شود و يا مورد حمله واقع شوند. و لذا در صدد بر آمدند
كه ناشرين اعلاميه را پيدا كنند، فداييان كه در قم منزل معيني نداشتند
پراكنده و اكثرا مقيم تهران بودند و احتمال چنين كاري به ايشان نمي رفت، و از
طرفي كمتر احتمال مي دادند كه نويسنده اعلاميه اي به آن تندي، سيد ابوالفضل
برقعي قمي باشد و علاوه بر اين وقت ورود جنازه بسيار نزديك و افكار مسئولان
حكومت پريشان بود، تا اينكه جنازه را وارد كردند، ولي آنچنانكه مي خواستند
تجليل نشد، و چون در مسجد امام قم مجلس فاتحه اي گرفتند و سيدي به نام موسي
خوئي قصد داشت در آن مجلس شركت كند، رفقاي ما او را گرفتند و كتك زدند به
طوري كه خون از سرش جاري شد، چون دولت چنين ديد از دفن جنازه در قم منصرف شد
و جنازه را به تهران بردند، ديگر در تهران چه شده، بنده حاضر نبودم. ولي
شنيدم تا اندازه اي مجللي براي بنا كردند.
در اينجا به مناسبت ذكر اين واقعه، مطالبي را كه راجع به آقاي
بروجردي مي دانم، براي ثبت در
تاريخ مي نگارم:
آيت
الله بروجردي مجتهدي بود ساكن بروجرد كه در همانجا بيمار شد و براي معالجه به
تهران آمد، محمد رضاشاه قبل از آنكه جنازه پدرش را بياورند، مايل بود ايشان
در قم سكني گزيند، و البته برخي از اهل علم نيز او را براي اقامت در قم دعوت
نمودند، قرار شد چون ايشان از بيمارستان فيروز آبادي واقع در شهر ري خارج شد،
به قم برود، وسايل استقبال او را فراهم كردند، و مرا نيز براي استقبال دعوت
كردند، ما هم براي اينكه ايشان عالمي است محترم، به استقبال رفتيم. پس از چند
روزي بنا شد ايشان به بازديد علما و مدرسين بروند، روزي خادم او حاج احمد مرا
خبر كرد كه آقا يك ساعت قبل از غروب به منزل شما تشريف مي آورند. نويسنده
مهيا شدم و سماوري آتش كردم و چند استكان و چند سير شيريني گذاشتم كه اگر آقا
تشريف بياورند محتاج به تهيه نباشم، چون بيش از طلبه اي نبودم و توقع بيشتري
از من نبود، يكساعت به غروب شد در را زدند، نويسنده در را باز كردم و ديدم
آقا تشريف مي آورند ولي با تقريبا عده اي از ملازمان كه شايد عددشان به سي
نفر مي رسيد!! به خادم آقا عرض كردم ما دستگاه پذيرايي نداريم چرا اين جمعيت
را همراه آقا آورده اي؟ گفت من تقصير ندارم، خود آقا دستور داده اند، آقا
دوست دارند كه هرجا مي روند عده اي همراهش باشند. نويسنده دريافتم كه آقاي
بروجردي به تشريفات و گرد آوردن ملازمان بي ميل نيست.[5]
به هر حال وارد شدند و خادم كمك كرد و چايي داده شد، و
مذاكراتي شروع شد، از آنجمله آقا از حاضرين كه عده اي از مدرسين قم بودند
سؤال كرد: به نظر شما أعلم علما و فقهاي احيا كيست؟ (در آن زمان در قم چند
نفر مرجع و در مظان أعلميت بودند مانند آيت الله حجت كوه كمري و آيت الله سيد
محمد تقي خوانساري و آيت الله صد و آيت الله شيرازي و آيت الله اصطهباناتي و
چند تن ديگر.) در مقابل سؤال آقاي بروجردي حاضرين جوابي ندادند؛ زيرا عده اي
به أعلميت آقاي حجت و يا ديگران معتقد بودند و نمي خواستند در حضور آقا جوابي
بدهند، و لذا آقاي بروجردي دو مرتبه سؤال كرد كه به نظر شما أعلم كيست؟ يكي
از حاضرين به نام حاج آقاي مرتضي كه طلبه شوخي بود گفت آقا هر كس به ما شهريه
زيادتري بدهد، او أعلم است! و حاضرين خنديدند و متفقا گفتند قول ايشان صحيح
است. در آن زمان انگليس بر خاورميانه تسلط داشت و بدون سياست و اشاره او كاري
در ايران صورت نمي گرفت. يك سال از ورود آقاي بروجردي تقريبا گذشته بود كه
شنيدم راديو انگليس اعلام كرده كه: آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني كه مرجع
تقليد و مقيم نجف بود وفات كرده و آقاي بروجردي به جانشيني ايشان برگزيد شده
اند!!
اينجانب بسيار تعجب كردم كه چگونه براي مرجع تقليدي كه از فوت او علماي قم
خبر نشده اند و از راديو لندن خبر فوت او را شنيده اند جانشين تعيين شده است؟!
آنهم در قم كه أعلم از آقاي بروجردي موجود است؛ زيرا بسياري از اهل علم آقاي
بروجردي را أعلم نمي دانستند در حالي كه مرجع تقليد كه از او تقليد مي كنند
بايد أعلم باشد، آنهم به تصديق اهل خبره، يعني علماي قم و نجف كه اينان او را
أعلم بدانند نه راديو لندن، به هر حال پس از نشر اين خبر بازارها تعطيل شد و
طلاب عزادار به حالت اجتماع دسته هاي عزاداري به راه انداختند، و دسته دسته
با خواندن مراثي به منزل علمايي كه در مظان مرجعيت بودند مي رفتند.
تا اينكه اختلاف اهل علم در باب أعلميت مجتهدين و اينكه از چه
كسي بايد تقليد نمود، آشكار شد. عده اي حاج آقا حسين طباطبايي قمي را أعلم مي
دانستند، و در منابر او را معرفي مي كردند و عده اي آقاي حجت كوه كمري را، و
عده اي آقاي بروجردي را و عده اي ديگران را، و طلاب از مدرسين خود مي پرسيدند
كه به نظر شما أعلم كيست؟ چون به نظر نويسنده كه خود مدتي درس خارج ديده و از
مدرسين فقه و اصول بودم آقاي حجت أعلم بود، در جواب پرسش محصلين عرض مي كردم
به نظر من آقاي حجت أعلم است.
چند روزي گذشت كه ناگاه ديدم شبنامه در منزل ما انداخته اند
كه اگر شما غير از آيت الله بروجردي را براي أعلميت و مرجعيت معرفي كنيد
آبروي شما را مي ريزيم و حيثيت شما را در ميان عوام لكه دار مي كنيم، من
اعتنايي نكردم و رأي خود را گفتم. از قضا روز جمعه اي براي عرض تسليت به منزل
آيت الله فيض، كه از اهالي قم و از خويشاوندان ما و مدعي مرجعيت نيز بود،
رفتم. آن روز ايشان مجلس روضه و دعا داشت، چون براي دلداري و تسليت گويي خدمت
ايشان رسيدم با آنكه هميشه اظهار لطف و خصوصيت مي كرد، اين مرتبه با چهره اي
عبوس با من روبرو شد، مثل آنكه به نويسنده اعتراض داشت، عرض كردم آيا اتفاقي
افتاده كه اوقات شما تلخ است؟ در جواب فرمودند من از شما توقع نداشتم. عرض
كردم موضوع چيست؟ گفت شما نامه اي نوشته ايد و مرا تهديد كرده ايد كه اگر غير
از بروجردي را براي مرجعيت معرفي كنم آبروي ما را در بازار قم مي ريزيد. عرض
كردم من از اين نامه خبري ندارم، ممكن است نامه را بياوريد اگر امضا و خط من
باشد مجعول است و برايشان قسم خوردم تا ايشان سخنم را باور كردند.
پس از
خاتمه مجلس كه بيرون آمدم، حيرت زده در اين انديشه بودم كه دست مرموزي براي
تعيين مرجع تقليد دركار است و قضيه آنچنان كه من مي پندارم ساده نيست. فهميدم
مرجعيت هم بازي شده براي بازيگرها، و با قضاياي بعدي معلوم شد دستي مرموز
آقاي بروجردي را مرجع كرد و از وجود او بهره ها برد.[6]
بيچاره مقلدين كه مرجع تقليد آنان را دستهاي پنهان و ناشناس
بايد تأييد و تعيين كند! و تعدادي
آخوندهاي پول پرست دور ايشان را گرفتند.
و ايشان را به عرش رسانيده و هر كس از علما خواست اظهار وجود كند او را
كوبيدند.
به هر حال آثار تلخي بر مرجعيت ايشان مترتب شد، از آنجمله
تقويت دربار و تسلط اقويا بر ضعفاء و شيوع بسياري از امور خلاف شرع و به وجود
آمدن مجلس شوراي ملي انتصابي، حتي وكيل قم يعني آقاي متولي باشي، مردي بود كم
سواد كه عده اي از هوچي ها در اطراف او جمع شده بودند و تمام موقوفات حضرت
معصومه (ع) را كه بايد صرف ضعفا شود، صرف عياشي مي كرد، و در هر دوره با
فرستادن چند بار انار آبدار به منزل آقاي بروجردي وكيل مجلس مي شد، پس از
رفتن رضاخان كه قدري آزادي برقرار شد ما خواستيم وكيل صالح دانشمندي براي قم
انتخاب شود، اطرافيان آقاي بروجردي با همراهي دولت و دربار نگذاشتند و باز
همان وكيل انتصابي رضاخاني يعني اقاي متولي باشي وكيل شد. اين بنده اعلاميه
اي انتشار دادم و نواقص و معايب متولي باشي را گوشزد كردم و مردم را به
انتخاب وكيل صالح و عالم ترغيب كردم و به همين سبب مورد كم لطفي آقاي بروجردي
و اطرافيانش واقع شدم.
بالأخره طولي نكشيد باز همان ديكتاتوري شاه برقرار شد و در
سال 1328 و 1329 شمسي به تهران آمدم؛ زيرا به آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني
كه در تهران تا اندازه اي شهرت داشت و مانع ديكتاتوري شاه بود، ارادت داشتم،
ولي علماي ديگر اكثرا نان را به نرخ روز مي خوردند و يا با شاه موافق بودند و
يا ساكت.
آيت الله كاشاني معتقد بود كه بايد در انتخابات مجلس شوري
دخالت كرد و از طريق مجلس به اصلاحات پرداخت و لذا در ايام انتخابات كه مي شد
دولت از وجود ايشان بسيار خائف بود.
در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله
كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس
بكاهد. نويسنده از دوستان صميمي آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي آمدم
تهران به منزل ايشان وارد مي شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما
برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان، اين بنده نيز چنين كردم
و مهياي مسافرت شديم. آقاي شيخ محمد باقر كمره اي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر
شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي شديم
به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين
راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به
انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند، و لذا چون ما از تهران
حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به
مامورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي توانند اخلال كنند و
بهانه اي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.
چون ما وارد سمنان شديم، مردم طاق نصرت زده و به استقبال
پرداخته و علامه سمناني يعني آقاي شيخ محمد صالح مازندراني كه أعلم العلماي
آن نواحي بود به استقبال آمد و ايشان را به مسجد سمنان دعوت كرد، پس از ورود
به سمنان قرار شد به مسجد برويم و آقاي كاشاني نماز جماعت بخواند و اينجانب
يا يكي ديگر از همراهانش سخنراني كنيم دكتري به نام سيد رضي خان را كه البته
مرد با ايمان و چيز فهمي بود براي وكالت سمنان انتخاب كنند. در اينجا آقاي
كمره اي سخنراني كرد، پس از آنكه خواستيم از سمنان خارج شويم در هنگام خروج،
صداي شليك گلوله بنلد شد، معلوم شد شهرباني خواسته زد و خوردي و يا سر و
صدايي ايجاد كند كه بهانه اي به وجود آورد و آقا را برگرداند ولي دير دست به
كار شده بود؛ زيرا ما از سمنان خارج شده و در راه دامغان بوديم.
به هر حال ظهر را در دامغان مانده و منزل يكي از اهل علم نهار
را صرف كرديم و سپس به طرف شاهرود حركت كرديم در نزديكي شاهرود به جايي
رسيديم نه نام ده ملاكه طاق نصرت زده بودند و مردم به استقبال آمده بودند و
خواهش كردند كه ما پياده شويم و چايي و شربتي صرف كنيم، لذا پياده شديم، پس
از ساعتي خواستيم حركت كنيم ديديم دسته دسته جمعيت از طرف شاهرود به استقبال
آمده و شعار مي دادند و از جمله مي خواندند:
سيد ما، سرور ما، خوش آمدي
نايب پيغمبر ما، خوش آمدي
ناگهان ماشيني پيدا شد كه از طرف تهران آمده بود و يك سرهنگ و
عده اي سرباز در آن بود كه پياده شدند، و جلو ماشين آقاي كاشاني را گرفتند و
با ايشان نجوا كردند. و پيدا بود مأموريت داشتند كه ما را به تهران
برگردانند، چون جمعيت زياد بود آشكارا چيزي نگفتند، پس از آنكه صحبتشان تمام
شد، آقاي كاشاني به ايشان گفته بود بگذاريد ما برويم شاهرود، آنجا تلفني با
دولت صحبت كنيم و اگر ناچار بايد برگرديم برخواهيم گشت. و لذا راه دادند كه
ما به طرف شاهرود حركت كنيم. از آن طرف دو نفر از علماي شاهرود براي خودنمايي
و كسب شهرت و وجاهت مسابقه گذاشته بودند براي آنكه آقاي كاشاني را به منزل
خود وارد كنند و هر كدام عده اي از مريدان خود را با ماشين فرستاده بود كه
آقاي كاشاني را به منزل خود ببرند. يكي آقاي حاج ميرزا عبدالله شاهرودي و
ديگري حاجي اشرفي شاهرودي.
در اين هنگام كه آقاي كاشاني با آن سرهنگ به نجوا سخن مي گفت،
طرفداران اين دور روحاني رسيدند و به آقاي كاشاني سلام كرده و تقاضاي خود را
ابلاغ كرده و هر كدام از آنان خواستند آقا را بكشانند به طرف ماشين خود. آقاي
كاشاني عصباني شد و گفت از يك طرف خيانت دولت و از طرف ديگر ناداني ملت. سپس
رو به نويسنده كرد و گفت با اين ملت چه بكنيم و قضيه را به من گفت من عرض
كردم اجازه دهيد من مي روم شاهرود و هر دو آقا را راضي مي كنيم و سپس در بين
راه به شما ملحق خواهم شد. فعلا شما خودتان كه از تهران آمده ايم حركت كنيد،
و وارد ماشين اين دو دسته نشويد، و خودم به شاهرود رفتم و آقايان را ديدم و
بنا شد آقاي كاشاني به منزل ثالثي وارد شود ولي قبل از ورود به منزل ثالث، در
منزل هر يك از اين دو آقا چاي ميل فرمايند و به اين طريق ما بين اين دو آقا
را اصلاح كرديم.
چون وارد شاهرود شديم، اهالي فهميدند كه دولت خيال دارد آقا
را برگرداند، تمام جوانان شاهرود مهيا شدند كه نگذارند و شب و روز منزل آقا
را حفاظت مي كردند و كشيك مي دادند تا اينكه دولت ظاهرا راضي شد كه آقا حركت
كند به طرف مشهد. و پس از چند روزي به طرف سبزوار حركت كرديم، آن سرهنگ كه با
مأمورين خود مأمور بودند كه ما را از بين راه برگردانند، به ماشين ما نرسيدند
و يا غفلت كردند.
هنگامي كه وارد سبزوار شديم، ملت به استقبال آمده بودند با
اينكه دولت تلفن و تلگراف را قطع كرده بود تا اهالي سبزوار متوجه ورود ما
نشوند، ولي مردم مطلع شدند، پس از ورود به شهر به منزل آقاي حاج ميرزا حسن
سبزواري سيادتي وارد شديم و تا ثلث شب جمعيت در جنب و جوش بودند. آقاي كاشاني
رو به من كرده گفتند: من خسته ام و خوابم مي آيد، و دامادي دارم در سبزوار،
مي خواهم مخفيانه بروم آنجا و استراحت كنم، من عرض كردم بنده نيز خسته ام،
بهتر است من بروم بيرون در و شما هم به بهانه وضو گرفتن بياييد دم در خانه و
بدون اينكه كسي مطلع شود برويم به منزل داماد شما، به همين منظور از تاريكي
شب استفاده كرده و مجلس را به آقاي كمره اي و ساير دوستان واگذار كرديم و
رفتيم در منزل داماد ايشان. رختخواب آوردند، چون هوا معتدل بود در حياط
خوابيديم. يك ساعت به اذان صبح بود كه ناگهان از خواب جستم و ديدم دور تا دور
بامها را نظامي گرفته و از ديوار به داخل خانه سرازير شده اند و آقاي كاشاني
بيدار شده و به حال تغير مي فرمايد اين نادانها چه مي خواهند؟ نويسنده زود
لباسهاي خود را پوشيدم، معلوم شد نظاميان براي دستگيري و برگرداندن و يا
تبعيد ما به جايي كه مأمورند، آمده اند، خواننده بايد اين سطور را بخواند و
از خيانت دولت و شاه مطلع گردد. يك نفر مجتهد كه تقصير او اين است كه مي
خواهد نمايندگاني صالح براي ملت انتخاب شود بايد از همه چيز ممنوع باشد، ولي
از آنطرف همين شاه مي رفت دست آقاي بروجردي را مي بوسيد، زيرا او به خير و شر
ملت كاري نداشت، ولي آقاي كاشاني كسي بود كه از بيچارگي ملت و خيانتهاي دولت
بسيار تأسف مي خورد و همين آقاي كاشاني كسي بود كه در بين النهرين يعني عراق
فتواي جهاد داد و مدتي با دولت بريطانيا جنگيد تا اينكه به دولت عراق استقلال
بخشيد. اكنون شاهي كه نوكر انگليس است بايد تلافي كند.
به هر حال نظاميان از ديوارها پايين آمدند و معلوم شد مي
خواهند آيت الله كاشاني را حركت دهند. نويسنده هم همراه ايشان و مأمورين حركت
كردم، در بين راه آقاي كاشاني به من فرمودند: شما برگرديد زيرا دولت با شما
كاري ندارد و فقط هدف دولت برگرداندن كاشاني است، من عرض كردم برگشت من
برخلاف ارادت و برخلاف رفاقت است و من هرگز برنمي گردم.
رسيديم به خيابان، دو ماشين نظامي بود، آقاي كاشاني و مرا در
ماشين جلو با خود سرهنگ سوار كردند و باقي در ماشين بزرگ در پشت سر ما سوار
شدند. حركت كرديم، چون به دروازه شهر رسيديم، من دقت كردم كه ببينم آيا از
دروازه اي كه ديشب وارد شديم ما را خارج مي كنند و يا از دروازه ديگر. از
بناها فهميدم همان دروازه ديشب است و حدس زدم كه ما را به تهران برمي
گردانند، به آقاي كاشاني عرض كردم ما را به تهران برمي گردانند، فرمودند از
كجا مي گويي؟ گفتم من از دروازه كه خارج شديم فهميدم. مقداري كه از شهر دور
شديم سپيده صبح دميد و هوا روشن گرديد. نويسنده به سرهنگ گفتم آقاجان ما كه
با نعلين نمي توانيم فرار كنيم، هر كجا به آب رسيديم ما را پياده كن نماز
بخوانيم، و پس از نماز سوار شويم، قبول كرد. رسيديم سر راه به جوي آبي، پياده
شديم با آقاي كاشاني نماز خوانديم و مجددا سوار شديم، ولي سرهنگ و نظاميان
نماز نخواندند. من به سرهنگ گفتم قشون ابن زياد كه راه بر امام حسين (ع)
گرفتند از شما بهتر بودند. گفت براي چه؟ گفتم براي آنكه آنها نماز خواندند و
نمازشان را به امام حسين (ع) اقتدا نمودند، ولي شما كه مدعي حفظ اسلام و
مملكت اسلامي هستيد از دين بي خبريد و نماز هم كه نمي خوانيد، آقاي سرهنگ بدش
آمد، آقاي كاشاني گفتند او را رها كن، در اين وقت ديدم ماشين ها از جاده
منحرف شده و به طرف تپه هاي كنار جاده مي روند، كمي وحشت ما را گرفت، اين
مأمورين ما را به كحا مي برند، شايد مي خواهند ما را به قتل برسانند و در
ميان اين تپه ها مدفون سازند، هر چه از سرهنگ پرسيدم كجا مي رويد؟ جواب نمي
داد تا مدتي همينطور ما را از اين دره به آن دره مي بردند، و ما تسليم مقدرات
إلهي بوديم.
تا اينكه از دور درختاني پيدا شد و قريه اي كه بعدا فهميديم
فريومد و از قراي جوين و هفت فرسخي سبزوار است، ما را نزديك قريه در باغي كه
در وسط آن عمارتي قرار داشت جاي دادند. چون وارد اتاق شديم، ديديم اطراف اتاق
به در و ديوارها عكس هاي آيت الله كاشاني چسبيده، تعجب كردم. صاحب منزل جلو
آمد در حال تعجب و از من پرسيد اين آقا آيت الله كاشاني هستند؟ گفتم: آري
خودشان هستند. فوري دست آقا را بوسيد و گفت آقا شما كجا اينجا كجا، عجب فيضي
نصيب ما شده است و رفت براي ما كره و پنير و تخم مرغ و نان لواش و غيره با
چايي حاضر كرد و خيلي اظهار خوشحالي نمود. ولي سرهنگ مراقب بود از بيرون كه
حادثه اي بر ضرر او رخ ندهد. پس از ساعتي كه صاحب خانه خود را معرفي كرده بود
به من گفت اگر اجازه دهيد ما صد نفر تفنگدار داريم و مي توانيم اين نظاميان
را غافلگير كنيم و آقا را برسانيم به مشهد! من جواب دادم من نظري ندارم و
فكرم جمع نيست، از آقا جويا شوم و به شما جواب دهم، سپس از آقا پرسيدم صاحب
منزل را مي شناسيد و آيا مورد اطمينان است؟ فرمود: بلي مي شناسم، گفتم چنين
پيشنهادي كرده است. آيا راست مي گويد و از عهده بر مي آيد؟ فرمود: بلي، گفتم
بنابر اين چه جوابي به او بدهم؟ فرمودند صبر كن، به او بگو ساعتي بايد فكر
كنند تا جواب دهند، باز دو ساعت ديگر آمد و جواب خواست، گفتم فرمودند صلاح
نيست، ما به حالت مظلوميت باشيم بهتر است.
نويسنده از توقف در فريومد فهميدم كه مأمورين ترسيده اند كه
ما را روز از راه شاهرود ببرند، خواستند شبانه ما را حركت دهند و از راه
فيروز كوه وارد تهران كنند، به هر حال چون روز به آخر رسيد ما را حركت دادند
و صاحب منزل نيز با ماشين خود با مقداري زاد و توشه براي بين راه، به دنبال
ما حركت كرد.
ما را آوردند بيرون تهران در ميان كاروانسرايي مخروبه نگاه
داشتند تا صبح شد ما را حركت دادند و به قزوين بردند و در بهجت آباد كه يك ده
كوچك خالي از سكنه بود در ميان خانه اي جاي دادند و اطراف آن را مأمور
گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند. در اثر پشه مالاريا در آنجا بيمار
شدم و كم كم بواسطه نبودن دارو و پرستار، بيماري من سخت شد به طوري كه به
حالت بيهوشي افتادم. و مرحوم كاشاني داروهاي گياهي مي جوشانيد و به حلق من مي
ريخت، تقريبا تا سه ماه آنجا بوديم و روزهايي كه حالي داشتم با ايشان بحث
علمي و در مسايل فقهي گفتگو مي كرديم، ولي چون بيماريم شدت گرفت كار بر آقاي
كاشاني سخت شد، ناچار نامه اي به قوام نوشتم كه شما با آقاي كاشاني طرفيد و
من كه مريضم تكليفم چيست. چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا براي
معالجه به تهران ببرند، در تهران تحت معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد،
مجددا مرا به همان بهجت آباد باز گرداندند. حال سه ماه است كه همسر و اطفالم
در قم بدون سرپرست مي باشند، نه مواجبي از دولت دارم و نه پولي از جاي ديگر
كه براي ايشان بفرستم و در اين سه ماه به خانواده ام بسيار سخت گذشته بود و
حتي علماي قم كه خود را پرچمدار هدايت و پاكي و عدالت مي دانستند با اينكه
مطلع بودند چه بر سرم آمده، احوالي از من يا از خانواده ام نپرسيدند، تا
اينكه دولت آيت الله كاشاني را تحت نظر به شهر قزوين تبعيد كرد و مرا آزاد
نمود.
طولي نكشيد كه آيت الله كاشاني را به بهانه اينكه در دانشگاه
به شاه سوء قصد شده به صورت وحشيانه اي دستگير كردند، يعني عده اي ساواكي و
دزدان درباري به خانه اش هجوم كرده و او را با توهين و آزار گرفتند و به
لبنان تبعيد كرده و در آنجا تحت نظر قرار دادند.
معلوم
شد دولت لبنان با دولت ايران در اذيت و آزار مسلمين شركت دارد. من در مدرسه
فيضيه قم و در بين طلاب روي سنگي نزديك حوض وسط مدرسه ايستاده و سخنراني كردم
و گفتم دولت شوروي كه يك كشيش نصاري را در همين سال دستگير كرده، تمام دول و
ملل نصاري به او حمله و انتقاد كردند، شما آقايان طلاب و علما چگونه ساكت
مانده ايد، كه بايد دولت يك مجتهد را بي جهت و بدون محاكمه با طرز فجيعي
دستگير و تبعيد كند، آيا شما طرفدار علم و طرفدار مظلوم نيستيد؟ چون مشغول
سخنراني بودم از جانب طرفداران آيت الله بروجردي تحريك كردند كه خادم مدرسه و
عده اي از اوباش مستمعين را با شيلنگ آب پاشي، از اطراف من متفرق سازند و
پيروان بروجردي به دولت تذكر دادند كه در قم فقط برقعي مخالف دولت و دستگاه
حاكمه است، اگر او را كنار بگذاريد، ساير علما سخني ندارند و مخالف دربار
نيستند.[7]
شهرباني به تهران گزارش داد و از تهران دستور تبعيد نويسنده
صادر شد، عده اي از طلاب كه طرفدار اينجانب بودند به جوش و جنبش آمدند و از
من طرفداري كردند. منزل ما در قم در كوچه عشقعلي نزديك گذر جدا بود، منزل ما
را محاصره كردند و در كوچه هاي اطراف مأمور گذاشتند كه از هر طرف خارج شويم
مرا دستگير كننند. اتفاقا سيدي در منزل مابود به نام سيد هاشم حسيني، از منزل
خارج شد كه به مدرسه برود، فوري او را گرفتند و بدون محاكمه و تحقيق تبعيدش
كردند به خرم آباد! بعد معلوم شد برقعي نبوده و امر مشتبه شده است. همان شب
كه آن سيد را دستگير كردند جريان را فهميدم و شبانه از منزل خارج شده و در
مدرسه فيضيه در يكي از حجرات فوقاني خود را مخفي كردم. تا مدتي از طرف
شهرباني مأمور به منزل ما مراجعه مي كرد كه شهرباني با شما كار دارد. ديدم
ماندن ما در مدرسه نتيجه اي ندارد، و دولت دست بردار نيست.
بالأخره خود را مهيا كردم و به شهرباني رفتم، تا وارد شهرباني
شدم ديدم دو ماشين نظامي از تهران آمده و منتظر است و همان هنگام ورود مرا
دستگير كردند و در يك ماشين كوچك نشانده و به طرف تهران حركت كردند. اتفاقا
آقاي واحدي را كه جواني 19 ساله و از فداييان اسلام بود، نيز آوردند و سوار
كردند، همراه با تاجري كه او نيز از دوستان آيت الله كاشاني بود، دولت خيال
كرد با دستگيري ما مملكت هند را فتح نموده است؛ زيرا در تهران چون وارد
شهرباني شدم ديدم تمام مأمورين شهرباني از سرهنگ و سرتيب همه از اتاقها بيرون
آمده و در سالن منتظر ديدن ما بودند. من در آن وقت حدود چهل سال داشتم، و
واحدي هم تقريبا همسن فرزند من بود كه هر كس او را مي ديد حدس مي زد كه فرزند
من است.
به هر حال چون وارد سالن شهرباني تهران شديم، تمام افراد
مأمورين صف كشيده و سلام مي كردند و ما هم جواب مي داديم. مرا راهنمايي كردند
به اتاق بزرگي كه بعدا فهميدم اتاق استنطاق است. چون نشستم گفتند حضرت آقا
اجازه مي دهيد، سؤالي داريم؟ گفتم: بفرماييد، گفتند شما در قم كه درس مي
گوييد چه اشخاصي به درس شما مي آيند ممكن است نام آنان را بگوييد؟ گفتم درس
ما كلاسي ندارد كه نام نويسي كنند و معلوم شود آنان كه به درس ما مي آيند
نامشان چيست، بلكه مانند مسجد است، حوزه ي درسي است كه هر كس بخواهد آزاد است
وارد شود و استفاده كند. گفتند در نماز شما چه كساني حاضر مي شوند؟ من گفتم
امام جماعت خوب كسي است كه متوجه نماز و توجهش به خدا باشد نه به مأمومين، من
چه مي دانم چه كساني به نماز جماعتم مي آيند. معلوم شد دولت از ما وحشت دارد
و مي خواهد بداند چه كساني با من رفت و آمد دارند و يا به درس من حاضر مي
شوند. بعد گفتند شما در تهران كه تشريف مي آوريد به خانه چه كسي وارد مي
شويد؟ گفتم هر كس مرا دعوت كند به منزل او وارد مي شوم. گفتند اگر كسي دعوت
نكرد كجا وارد مي شويد؟ گفتم به مدرسه، گفتند كدام مدرسه؟ گفتم هر كدام كه
درش باز باشد. گفتند اگر ما امشب شما را رها كنيم كجا مي رويد؟ گفتم اگر دعوت
كنيد به منزل شما! در اينجا ديدم يكي از آنان با ديگري نجوا كرد كه از اين
بابا نمي توان چيزي بدست آورد. پس از آن نوشته اي آوردند كه آن را امضا كنم،
پرسيدم چيست؟ گفتند نامه توقيف شماست. گفتم هيچ احمقي توقيف خود را امضا نمي
كند، گفتند بنويسيد اعتراض دارم. من نيز نوشتم.
پس از آن مغرب نزديك بود و ما را بردند در كنار شهرباني در
محلي بازداشت كردند، نزديك مغرب، آقاي واحدي اذان گفت، ما نماز جماعت برپا
كرديم، عده اي از كسبه و تجار كه مريدان كاشاني بودند، در آنجا محبوس بودند،
آمدند به جماعت ما. پس از نماز شروع كردم به بيان حقايق ديني. در اتاق متصل
به اتاق ما عده اي از توده اي ها و كمونيست ها محبوس بودند، پيغام دادند كه
ما مي خواهيم فلاني را ببينيم. گفتم اشكالي ندارد تشريف بياورند. عده اي غير
روحاني كه با من بازداشت بودند، گفتند ممكن است ما را به كمونيست بودن متهم
كنند. من گفتم چه اتهامي، نترسيد بگذاريد بيايند. به هر حال آمدند و اظهار
خوشوقتي كردند كه يك نفر روحاني شجاع هم پيدا مي شود كه با ديكتاتوري مخالف
باشد. ما با ايشان گرم گرفتيم، آنها سؤالات و اشكالاتي به قوانين اسلام
داشتند كه به آنها جواب گفتم.
چند روزي در آنجا توقيف بوديم تا اينكه سرهنگي از طرف شاه آمد كه شما در قم
چه مي خواسته ايد بگوييد؟ مقصود خودتان را مرقوم نماييد، من تعجب كردم از
مملكت هرج و مرجي كه دولت ندانسته ما چه مي گوييم، ما را تبعيد كرده و زنداني
نموده اند. در جواب گفتم مقصد ما هر چه بود راجع به شاه و وزير نبوده. گفتند
هر چه بوده بنويسيد. اطرافيان ما نيز اصرار كردند كه چيزي بنويسيد. كاغذي
گرفتم و نوشتم:
«بسم الله الرحمن الرحيم، سلاطين قبل اگر از خطري نجات پيدا مي كردند
زندانيان را رها مي كردند، سخن ما اين است كه مي گويند در دانشگاه خواسته اند
به شاه تيري بزنند نخورده و از خطر گلوله رها شده و نجات يافته و در عوض عده
اي از مجتهدان و صالحين را كه آقاي كاشاني و دوستانش باشند از آنجمله اين
حقير را گرفته اند و به اين بهانه تبعيد و بازداشت كرده اند، اين كار چه معني
دارد والسلام.»
سرهنگ
و اطرافيان چون نوشته ي مرا ديدند گفتند خوب نوشته ايد، نامه را بردند و
فرداي آن روز آمدند كه شاه دستور داده ملاي قمي و همراهانش آزادند. كساني كه
با ما از قم آمده بودند، يعني آقاي واحدي و فردي موسوم به حاجي حسن و همچنين
دوستان و مريدان كاشاني كه در زندان بودند، همه گفتند ما از همراهان آقاي
برقعي هستيم، ماشيني آوردند و گفتند شما را كجا ببريم، آقاي امام جمعه ي
تهران و آقاي بهبهاني شما را دعوت كرده اند؟ بنده گفتم منزل ايشان نخواهيم
رفت، بلكه در ميان ميدان توپخانه ما را پياده كنند هرجا خواستيم مي رويم؛
زيرا نويسنده با آخوندهاي درباري سخت مخالف بودم و امام جمعه و بهبهاني هر دو
درباري بودند.[8]
چون ما را در توپخانه پياده كردند، با همراهان خداحافظي كردم
و رفتم منزل آقاي كاشاني، كاشاني مجتهدي بود شجاع و بيدار. اگر چه خودش در
لبنان تبعيد بود، ولي خانواده اش در تهران بودند. چون من وارد شدم بسيار
خوشحال شدند.
در آن زمان تمام اهل علم از سياست و امور مملكتي بركنار بودند
و دوري مي جستند و اگر كسي مانند كاشاني و يا اين بنده وارد مبارزه با
ديكتاتوري مي شديم چندان مورد علاقه مردم نبوديم، و اصلا مردم ايران و خود
ايران مانند قبرستاني بود كه سرنوشتش به دست گوركن ها باشد كه هر كاري
بخواهند با مرده مي كنند! فردي مانند كاشاني منحصر به فرد بود و ايشان زجر و
حبس زياد ديد تا حركتي و موجي در ايران بوجود آورد تا آن زمان جبهه ي ملي و
جبهه ي غير ملي اصلا وجود نداشت، و مرحوم مصدق را جز معدودي نمي شناختند. ولي
چون كاشاني سعي داشت يك مجلس شوراي ملي و وكلاي خيرخواه ملت سركار بيايند،
لذا فتوا مي داد كه بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت كنند، و لذا در
همان زندان لبنان به اينجانب نامه اي نوشت كه آقاي برقعي مانند آخوندهاي ديگر
مسجد را دكان قرار نده و بپرداز به بيداري مردم و به سخن مردم كه مي گويند
آخوند خوب كسي است كه كاري به اوضاع ملت نداشته باشد وكناره گير باشد، گوش
مده و كاري كنيد كه مردم مصدق را انتخاب كنند، تا آن وقت ملت نمي دانستند
مصدق كيست، و چه كاره است، كاشاني به تمام دوستانش توصيه مي كرد كه وكلايي
صحيح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب كنيد، پس به واسطه ي سفارشات و سخنراني
هاي كاشاني و پيروانش مردم نام مصدق را شنيدند و تا اندازه اي شناختند. و در
مواقع انتخابات مريدان كاشاني از اول شب تا صبح در پاي صندوقها مي خوابيدند
كه مبادا صندوق عوض شود و كاشاني و مصدق وكيل نشوند، مردم را تحريك مي كرديم
به رأي دادن به آقاي كاشاني و مصدق و چند نفري كه با اين دو نفر همراه بودند،
تا اينكه به واسطه فعاليت مريدان كاشاني اين دو نفر رأي آوردند و وكيل تهران
شدند، دولت ناچار شد كاشاني را آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.
چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي شود، لذا
همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت
بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل
آيد.
پس از آنكه مراسم استقبال انجام شد به قم برگشتم، وارد منزل
كه شدم ديدم عده اي از طلاب و فداييان اسلام زخمي و دردمند آمده اند به منزل
ما. گفتم چه شده؟ گفتند ديروز عصر عده اي از ما طلاب فدايي در نماز جماعت
مغرب در مدرسه ي فيضيه شركت كرده بوديم، بدون خبر و ناگهاني عده اي چماق بدست
به دستور آيت الله بروجردي و به رهبري شيخ علي لر كه يكي از طلاب لرستان است
ريختند ميان صفوف جماعت و طلاب فدايي را مورد حمله و كتك قرار دادند و آقاي
بروجردي دستور داده شهريه طلاب فداييان را قطع كنند و حجره هايي كه در مدرسه
داشتند تخليه كنند. نويسنده خيلي تعجب كردم؛ زيرا فداييان اسلام عده اي از
طلاب متدين بودند كه با منكرات و فساد دربار مبارزه مي كردند، و سزاوار بود
كه آقاي بروجردي با ايشان همراهي كند نه آنكه وسط نماز ايشان را مضروب و
مطرود كنند و ايشان چيزي نگويد. طلاب گفتند خوب شد نبوديد وگر نه كتكي هم شما
نوش جان مي كرديد! من گفتم حال چه بايد كرد؟ گفتند شما با آيت الله كاشاني
رفيق هستيد راه چاره اين است كه برويد او را ملاقات كنيد، من فوري برگشتم
تهران، در حالي كه منزل آقاي كاشاني شلوغ بود و دسته دسته مردم به زيارت او
مي آمدند، آمدم مطلب را به ايشان گفتم، ايشان گفتند من كه در اين حال نمي
توانم قم بروم، با اين سيد لُر (يعني آقاي بروجردي) صحبت كنم، اما آقاي فلسفي
را مي فرستم، از اينرو به آقاي فلسفي امر كردند كه شما برويد قم و به آقاي
بروجردي بگوييد اين فداييان فرزندان و قوت دست شما هستند، شما نبايد اينان را
بكوبيد. بالأخره آقاي فلسفي براي مذاكره با آقاي بروجردي به قم آمد و ما هم
با اميدواري برگشتيم، و به طلاب مژده داديم. علت آنكه خودم خدمت آقاي بروجردي
نرفتم و راجع به اين موضوع مستقيما با ايشان صحبت نكردم، آن بود كه در زمان
تبعيد آقاي كاشاني به لبنان حدود صد تن از مريدان كاشاني به قم آمدند كه در
منزل آقاي بروجردي متحصن شوند و از ايشان بخواهند كه با دولت راجع به استخلاص
آقاي كاشاني صبحت و مذاكره كند، ولي رفتار ايشان به گونه اي بود كه باعث شد
از ايشان قطع اميد كنم. ماجرا از اين قرار بود كه چون اين عده وارد قم شدند،
درباريانِ بروجردي، ايشان را به روستاي وشنوه بردند و نگذاشتند كه با مريدان
كاشاني ملاقات كند، و حتي نگذاشتند با نمايندگان ايشان نيز صحبت كند. به محض
اينكه پناهندگان به منزل آقاي بروجردي وارد شدند، درِ خانه را مأمور دولت
گذاشتند كه كسي براي پناهندگان ناني و طعامي نياورد، تا آنان خسته شده و خود
متفرق شوند، اين بنده ديدم صد نفر در ميان خانه بدون غذا مانده اند، لذا رفتم
به دكان نانوايي كوچه ي عشقعلي (كه در آنوقت از پشت بام نانوايي تا پشت بام
آقاي بروجردي راه داشت و هنوز خيابان چارمردان احداث نشده بود) به نانوا
فهمانيدم كه شما همه شب مقداري نان از پشت بام براي پناهندگان ببريد،